قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس

تجربه ماورایی شما – الهام شدن زمان مرگ متوفیان (نوشته لیلی)

خطی نبودن زمان در ذهن موقع خواب
ژانویه 30, 2026
آیا رویای مشترک واقعیت دارد؟
وقتی واقعیت کمی عقب می‌کشد
فوریه 1, 2026

تجربه ماورایی شما – الهام شدن زمان مرگ متوفیان (نوشته لیلی)

تجربه ماورا

تجربه ماورا

من زندگی سخت پیچیده و غیر معمولی داشتم از جدا شدن والدین تو سن پایین و درآمدهای این جدا شدن از سن چهار سالگیم بگیرتا فوت تک تک عزیزان تو کمتر از ده سال ولی چیزی که اینجا می‌خوام در موردش حرف بزنم مرگه مرگ خودم نه خبر داشتن از مرگ دیگران من از سن پایین به داستان خصوصا داستانهای ماورایی علاقه داشتم و همیشه با کنجکاوی دنبال مطالب خاص و عجیب بودم این مسأله تو بچه های نسل من کم نبود ولی من به دلیل تنهایی زندگی کردن با پدر بزرگ و مادر بزرگ پیرم که ۶۰سال باهاشون اختلاف سنی داشتم و داستانهای طلاق والدینم و شهر کوچیکی که اونجا زندگی میکردم عملا یه بچه طرد شده بودم پس به کتاب خوندن پناه می‌بردم ولی همه اینها زمینه است برای ۱۹سالگی من من با مادرم رابطه خوبی نداشتم که ماجراش مفصله و انگار یه دفعه یک صدایی درونی بهم میگفت مشکلاتت را با مادرت حل کن و من همش امروز و فردا میکردم و اون صدا می‌گفت داره دیر میشه و مادرت را از دست میدی و دیگه فرصت جبران نیست من اهمیت ندادم تا مادرم تو یک شب در تصادف از دنیا رفت و همونی شد که صدا گفته بود دیگه برای آشتی دیر شده بود بعد از ماجرای مادرم تقریبا یک سال بعد مادر بزرگم داشت می‌رفت شهرستان و باز اون صدا مدام بهم میگفت توی ساک مادر بزرگم برای پدربزرگ پیراهن مشکی بذارم مادر بزرگم از لباس سیاه متنفر بود و بد شگون میدونستش ولباس را بیرون آورد من من دوباره گذاشتم داخل ساک این کار را چند بار انجام دادیم تا صبح رفتن سفر و چند ساعت بعد خبر رسیده بود برادر زاده مادر بزرگم همون روز صبح تصادف کرده بود و داخل ماشین سوخته بود و وقتی مادربزرگ در ساک را باز کرده بود از دیدن پیراهن سیاه شوکه شده بود وقتی برگشت بهم گفت تو از کجا می‌دونستی گفتم نمی دونم فقط میدونستم تا دو سال بعد پدر بزرگم سرطان گرفت و همون صدا گفت پاشو خونه را مرتب کن قراره آقا یک هفته دیگه بمیره و مهمون میاد خونتون منم تمیز کردم و درست سر هفته همون شد مادربزرگم بعد از مراسم گفت مادر خدا خیرت بده خونه را تمیز کردی مهمون اومد آبروم حفظ شد منم گفتم خب میدونستم برای همین تمیز کردم اون بنده خدا هم ترسید و بهم گفت حق نداری اگر موقع مرگ من رسید بهم بگی منم قبول کردم موقع کرونا کرونا گرفت خودم موندم و تنهایی مراقبش بودم.

همچنین بخوانید:   تجربه ماورا - گربه سیاه (نوشته missf)

حالش که بد شد صدا ی درونی که همیشه خبر مرگ را جلو تر بهم میداد گفت به بچه هاشو خبر بدم ببرنش بیمارستان چون دیگه کاری از دست من بر نمیاد و قراره بمیره چون خودش گفته بود اگر فهمیدم قراره بمیره بهش چیزی نگم سکوت کردم و فقط بردمش بیمارستان بعدم خودم کرونا گرفتم واقعا دلم میخواست منم بمیرم ولی مطمئن بودم الان نوبت من نیست سه روز بعد تو بیمارستان از دنیا رفت ولی تو کل این مدت من داشتم میجنگیدم که نگهش دارم و نمی خواستم بره ولی باز انگار یه صدایی بهم گفت اون معطل توئه تو باید بذاری بره منم که قالب تهی کرده بودم گریه ام گرفت و شروع کردم با خدا حرف زدن گفتم چیه من باید رضایت بدم میخوای به زبون اقرار کنم که راضیم ببریش باشه میخوای ببری ببر ولی اذیتش نکن دیگه اذیتش نکن و فردا صبح ساعت چهار صبح از دنیا رفت من موندم و خونه خالی و تنهایی و یه دنیا بی کسی ولی اون موقع تو شرکت کار میکردم و خودم را با زیاد کار کردن خسته میکردم تا وقتی میرسم خونه فقط بخوابم برای اضافه کاری التماس میکردم چون نبود مادربزرگ عذابم میداد تا چند ماه بعدش فهمیدم مادر یکی از همکارام سکته کرده همه دلداریش میدادن ولی بازم اون صدا اومد و گفت تمومه زنده نمی مونه هر روز ازش حال مادرشو می‌پرسیدم و می‌گفت فرقی نکرده و من هر بار میگفتم خدا رو شکر آخر یک روز ازم پرسید من میگم مادرم همونجوریه تو همش میگی خدا رو شکر منم خودم را زدم به اون راه و گفتم گوشم درست نمی شنوه و فکر میکردم میگی خوبه تا فوت کرد وقتی از دنیا رفت بهش پیام دادم و حالش را پرسیدم می‌گفت مقصره و فکر میکرد به خاطر کوتاهی اون تو پیدا کردن آخرین آمپول مادرش مادرش فوت شده که ماجرا را براش تعریف کردم و بهش گفتم اگر اون آمپول را هم پیدا میکردی فرقی نداشت و قرار بود از دنیا بره ولی بعد از آن از این صدا بدم اومد اینکه خبر داشته باشی کسی قراره بمیره یک موهبت نیست الان میگم یه نفرینه من فکر میکنم حس ششم قوی دارم چون انگار اتفاقات را قبل از وقوع حس میکنم ولی این هیچ مزیتی نداره و فقط آدم را غمگین می‌کنه خندم میگیره بعضی مردم چرا اینقدر خودشونو عذاب میدن ریاضت میکشن تا قدرت ماورایی و آینده بینی و…پیدا کنند دانستن فقط رنج بیشتر به زندگی میاره خوشبختانه الان سه سالی هست اون صدا را نشنیدم ولی من هیچ وقت دنبال این حس و صدا نبودم

همچنین بخوانید:   تجربه ماورا - مرگ دردناک (نوشته حیدری)

مقالات مرتبط

اشتراک
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
رفتن به نوار ابزار