قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
برون ریزی در حین پاکسازی چاکرا
ارتباط سیستم انرژیکی و تصویرسازی ذهنی
مارس 24, 2020
تجربه ماورا
تجربه ماورا – خواب ابلیس (نوشته لیلی)
مارس 25, 2020

تجربه ماورا – رويای صادقه (نوشته مینا)

تجربه ماورا

تجربه ماورا

تجربه ماورا – رويای صادقه (نوشته مینا)

سلام دوستان .اين تجارب كه براتون تعريف ميكنم مربوط به خواب هام هست اونايي كه يادم موندن هست.
اخه من از بچه گي خواب هام يه جوري پيشگويي ميكرد ،
اولين بار كه ٥سالم بود و همسايه مون دم در يه سگ ميبست و منو داداشم خيلي از اون ميترسيديم چون همش پارس ميكرد،يه شب تو خواب ديدم سگ رو زمين خوابيده هر چي سنگ ميزنيم بهش پا نميشه و مرده،تا از خواب پا شدم بدو بدو رفتم دادشمو صدا كردم و بهش گفتم : تو خواب ديدم سگ همسايه مرده بيا بريم ببينيم واقعا مرده،و رفتيم درست همونجور خوابيده بود كه تو خواب من بود و سنگ زديم و واقعا مرده بود،مامانم اونقدر تعجب كرده بود كه الانم هميشه اون خواب منو ميگه،
و ١٣سالم بود كه روز قبل كه پدر بزرگ رو از بيمارستان بيارن خونه، من خواب ديده بودم و برا مامان تعريف كردم(چون خوابم يه جوري مفهومي بود و خودم سنم كم بود نمي فهميدم منظور خوابم چيه)و مامان گفت خوابم چي ميخواد بگه و فرداش در كمال ناباوري خواب من تعبير شد،و پدر بزرگ تا رسيد خونه تموم كرد.اصلا هم بد حال نبود .
و حدود ١٨ساله كه بودم.من فرداش هر كاري ميخواستم بكنم هر چي از ريز و درشت رو ،شب قبل تو خواب ميديدم،
يك سال دقيقا اينجوري بودم.يكيش يادمه يه جايي بود كه نميشناختم كجاست پشت بوم اونجا رفته بوديم ايزوگام اونجا از چند جا كنده شده بود باد هم مي اومد. و من از اونجا اطرافو نگاه ميكردم، اطراف اونجا هيچ ساختموني نبود .
درست فرداش همسايه ها گفتن بريم كوه منو مامان هم رفتيم اونجا يه مسجد بزرگ چند طبقه و قديمي بود كه بلا استفاده بود ما رفتيم داخل مسجدو هميجور كه اتاق به اتاق ميگشتيم و از پله ها بالا ميرفتيم(مسجد معماري خاصي داشت حتي مرده شور خونه اينام داخل يكي از طبقات داشت) و بعد رفتيم پشت بوم و دقيق همون خواب من بود حتي كنده شدن ايزوگام پشت بوم همونجاها كنده شده بودن كه من تو خواب ديده بودم،
و گذشت تا من ٢٣سالم بود دو روز قبل يه خواب ديدم كه تعبيرش مرگ يه اقا از نزديكانم بود كه خيلي بهش وابسته ام (خواب دندون جلويي ام بود )رو ديده بودم اهميت ندادم ،دو روز بعد بابام بدون بيماري و… فوت كرد،
و دو سال بعدش تو خواب ديدم خواهرم بهم گفت عمو فوت كرد،اونقدر شوكه شدم پريدم از خواب گفتم دروغ ميگي،اطرافيان از صداي دادم متوجه شدن اومدن چي شده كي دروغ ميگه خوابمو گفتم و بله تا عصر اون روز عمو فوت كرد،
و ٢٨سالم بود يه اتفاقي تو زندگيم بود كه من روحم هم خبر نداشت (نميخوام اتفاقو بگم)من تو خواب اون اشخاصي از خانواده كه پشت سرم يكارايي ميكردن رو ديدم و يه جمله تو خواب بهم گفتن كه معني نداشت،من پاشدم خوابمو بهشون گفتم و حتي جمله رو گفتم،ديدم پكر شدن نگو جمله برا من معني نداره برا اينا داره، درست دو ماه بعد اون خواب ،من از جريان با خبر شدم،و معني خوابمو فهميدم حتي تو خواب من اينده ماجرا هم مشخص شده بود تو اون جمله.
اينا اون مواردي بود كه يادمه، خيلي خواب هاي ديگه هم ديدم كه صادقه بودن ولي چون اهميت خاصي نداشتن يادم نمونده.
و كاش اول اين تجربه رو مينوشتم و بعد تجربه اتفاقات بعد از مرگ مادر بزرگ رو.
چون با اين پيش زمينه درك او مسايل شايد راحتر باشه.

همچنین بخوانید:   تجربه ماورا - نورِ خداوند (نوشته Annihilation)

 

 

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
Famono
عضو
6 سال قبل

سلا م به دوست عزیزم خ مینا
خدا امواتتون رو بیامرزه و قرین رحمت کنه

یکی از دلایل دیدن رویاهای صادقه میتونه این باشه که جلوی رخ دادن بعضی از اتفاقا گرفته بشه ، منم خابای مشابه این میبینم مثلا همین افتادن دندان ، صدقه بزارین، خابهاتون رو با همه در میان نزارین و همون طور که گفتین یادداشت کنین اگر چه بی ربط، مطمئنن بعدا متوجه معنیش میشین.
امیدوارم خاب های خوب زیادی ببینین هر روز بیشتر و بیشتر،موفق باشین.

مينا
مهمان
مينا
6 سال قبل

سلام دوستان دو مورد ديگه يادم افتاد كه خواستم تو نظرات بنويسم براتون من هنرمندم و دو سال قبل يه تابلو شروع كردم با موضوع ذهني و در مورد مرگ بود يك هفته هم ميشد كه فقط خواب خانواده دايي ام رو ميديدم،موضوع تابلو در مورد چرخه مرگ بود. داييم هم شش ماه بود فوت شده بود كه روز سوم چهارم شروع تابلوم پسر دايي ام از بالا ساختمان افتاد و فوت كرد و باز خانواده گفتن اين چه تابلويي هست شروع كردي ببين چي شد،و تابلو رو نصفه نيمه گذاشتم .(اون موقع زياد جدي نگرفته بود قضيه الهامات رو… بیشتر »

رفتن به نوار ابزار