

با سلام
تجربیات یکی از دوستان رو خوندم و دیدم خیلی مشابه تجربیات منه خواستم منم تجربیاتمو بگم .
من هنرمندم و کارگاهم یه خونه قدیمی دو طبقه هست که زیر زمین و دوتا چاه اب بزرگ (الان ابشون خشک شده)هم داره و من به شدت از زیر زمین و اون چاه ها میترسم و تا حالا زیرزمین نرفتم و اکثر اوقات هم اونجا تنهام،
من چند بار اونجا یه چیزای غیر عادی دیدم ،مثلا یبار جلو پنجره نشسته بودم و نقاشی میکشیدم یه درخت مو هم تو حیاطه که رفته بالای دیوار دیدم یه گربه اومده تقریبا وسط درخت حالت تهاجمی گرفته جیغ و داد میکنه موهاش سیخ شده منم گفتم حتما یه گربه دیگه هم هست که برگا باعث شده نبینمش هی پیشته پیشته کردم گربه که میدیدمش رفت ،پنج دقیقه نشده دیدم باز صدای گربه از اونجا می یاد نگاه کردم دیدم یه گربه دیگه هست بازم خیره شده به جایی که گربه قبلی خیره شده اینم جیغ و داد میکنه سیخ سیخ شده هی پیشته کردم نرفت ،گفتم بهتره برم حیاط هم اینو بفرستم بره هم اونکه زیر برگ هاست ،و رفتم و پیشته کردم فقط همون گربه که جیغ و داد میکرد بود زیر برگا هیچی نبود ،گربه ها به یه جای خالی اونجوری واکنش نشون میدادن و چون فهمیدم جریان از چه قراره اروم اومدم داخل،
یبارم که تنها بودم همونجا و سخت مشغول کار رفتم از اشپزخونه چای ریختم داشتم می اومدم سر میزم در پنجره ها هم کاملا بسته بودن،یهو یه باد محکمی به صورتم خورد که چشامو بستم و هونجا میخ کوب شدم.بعد رفتم دوربینو چک کردم دیدم موقع اومدن سر میزم یهو وایسادم و چند لحظه همونجا میخ شدم و هیچی تو دوربین نبود .
و یه همکار دارم که با گربه ها خیلی بده همه گربه هارو میزنه میندازه بیرون ،یبار اون اونجا تنها بوده میگفت خوابم گرفت ،گوشیم زنگ زد نمیتونستم بیدار شم اما چشام نیمه باز بود یه سایه سیاه با سرعت به طرفم اومد و یه کشیده محکم بهم زد که گوشم سوت کشید،
بعد ماجرای همکارم من خیلی میترسیدم اونجا ،یعنی خیلی اونجا تنها نمیموندم،یبار که عصر میزمو مرتب کردم و رفتم خونه صبح اومدم دیدم یه قلب شیشه ای کوچولو رو کاغذ های رو میزم هست،
و یه چیزای دیگه هم هست مثل از کار افتادن دوربین ها و وصل شدن خود بخودشون چند روز بعد دقیقا همون ساعتی که از کار افتاده بودن و خود به خود چند روز بعد همون ساعت وصل میشن،
یبارم که اشغالای حیاطو جارو کردم و ریختم تو چاه وسط حیاط.
عصرش مجسمه ام از رو میز خودبخود افتاد شکست،از اون موقع با احتیاط تر رفتار میکنم.
با سلام به خانم مینا
تجربه جالبی بود.
موفق باشید.🌹🌹🌹
سلام مینا خانم، ممنون که تجربه خود را برای ما نوشتید. فکر میکنم اون کسی که فرمودید تجربه مشابه ارسال کرده بود، من بودم! من وضعیت شمارو کاملا درک میکنم. البته موجوداتی که در کارگاه مجسمه سازی ما بودند به نظر میومد بامن دوست بودند، با اینحال من بازهم حس ترس داشتم. ولی موجودات کارگاه شما درست نمیدونم چه موضعی دارند. مشخصا” چاه آب برایشان مهم است و سعی کنید کوچکترین بی احترامی به چاهها نکنید. ترس هم از خود دور کنید چون آنها را به شما مسلطتر میکند. من از زمانی که با همکارانم دررمورد آن موجودات صحبت کردم… بیشتر »
سلام بله نوشته شما رو خوندم و دقيقا اتفاقاي كارگاه خودمون يادم افتاد ،تقريبا با من دوستن اخه حياط ما گربه زياد مي ياد و من هميشه بهشون اب و غذا ميدم و حس ميكنم از اينكار من راضي هستن، فقط دوسه بار منو ترسوندن اونم با افتادن تابلو از رو سه پايه و شكستن مجسمه كه اونم تقصير خودم بود،ولي بازم ادم ميترسه،حتي من اهنگ باز كردني صداشو زياد بلند نميكنم كه شايد اونا اذيت بشن، ولي اون همكارم كه با گربه ها بده هر وقت اونجا ميخوابه خواب بد ميبينه،اونروز ميگفت اونقدر خواب ترسناك ديدم اونقدر دچار فلج… بیشتر »
چقدر جالب و عجیب، منظورم میخهاست. من که در این مورد چیزی نمیدونم، امیدوارم اگر کسی در مورد میخها چیز مشابهی دیدند یا شنیدند بنویسند.
بله درست می فرمایید، منم با اینکه باهام دوست بودن ولی بازم میترسیدم.
بهرحال شما سعی کنید تنها نمانید چون ممکنه اونها قصد شوخی و بازی داشته باشند ولی ناخواسته شمارو بترسانند.
اگر اتفاقات جالب افتاد در موردش حتما بنویسید.
موفق و پیروز باشید
سلام،من از مادر بزرگ شنيدم كه اونا از سوزن و چاقو ميخ اينا ميترسن چيزهاي فلزي نوك تيز،شايد دليلش اين باشه همه جارو ميخ زدن، برا داخل كمد هم فكر كنم بخاطر اين زدن كه از لباسامون استفاده نكنن ، اون ميخ ها بمن حس بدي ميداد همه رو كشيدم انداختم بيرون ،درست يك سال بود دو تا از شلوارهام گم شده بودن خونه و كارگاه رو چند باز گشتم نبود كه نبود بعد يك سال درست هفته پيش تو خونه همون كمدي كه صدبار گشته بودم ديدم هر دو شلوارها رو چوب رختي اويزون شدن،و جلو چشمم هستن. و… بیشتر »