قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
تجربه ماورا – سفرهای روحی ۲ (نوشته محمد)
آذر ۷, ۱۳۹۸
تجارب نزدیک به مرگ
علائمی که نشان می دهد قدرت های درونی شما خارج از کنترل است
آذر ۱۲, ۱۳۹۸

تجربه ماورا – سفرهای روحی ۳ (نوشته محمد)

تجربه ماورا

تجربه ماورا

تجربه ماورا – سفرهای روحی ۳ (نوشته محمد)

با سلام
مقدمتا عرض کنم که ازین به بعد دیگه شرح تجربیاتم به ترتیب نیست چون بعضا اونهارو یا یادم رفته یا ناقص یادمه البته یادم که بیاد اونارم میگم. ولی یه نصیحت دارم واسه عزیزانی که تجربه دارن یا میخوان تازه تجربه کنن و اون یادداشت کردن تجربیاته با جزئیات حتی اگه تمرینات به تجربه ختم نشد کوچکترین احساستون رو یادداشت کنید اینکار مزایای خوبی داره مثلا ذهنتون جدیت شمارو میفهمه و بتدریج باهاتون همسو میشه یا اینکه اشتیاقتون از بین نمیره و با خوندن تجارب قبلی اشتیاق کمرنگ شدتون زیاد میشه و غیره. اینم بگم اشتیاق و انگیزه زیاد شرط لازم برای تجربه هاس. من همونطور که گفتم سالها انگیزه زیادی داشتم و هر هفته بعد دانشگاه دوسه ساعتی تو کتاب فروشیای انقلاب میچرخیدم تا کتاب مورد نظرمو بخرم. یبار سال ۸۱ بود که کتابی از پال توئیچل نظر منو جلب کرد.خریدمش و تا رسیدم خونه شروع کردم خوندنش چیز زیادی نفهمیدم. و رفتم قسمت تمرینات سفر روحش که خیلی ساده بود بنظرم میومد تمرین باید خیلی طولانی باشه و تمرینات کتاب اصلا قابل قبول واسم نبود.اون سالها کتب این نویسنده ممنوعه نبود. گذشت تا سال نودو سه یا چهار شب احساس کردم بیدارم میکنن تو حالت خوابو بیداری رفتم و فهمیدم دو مردو یک زن کنار من اونارو نمیدیدم فقط در گوشم با صدای طنین انداز این حرفارو زدن.سفر روح اجنا چاکرا و بعد چندبار ذکری رو تکرار کردن بنظرم این کلمه رو شنیده بودم.و در پایان بهم گفتن کتابتو از بالای فلان کمد بردار دوباره بخون تا ما تو رو به سفرهای دوردست ببریم. صداها ضعیف تر شدن و من با گوشه چشم اطرافمو نگاه کردم که یه دست بدون بدن بالای بدنم دیدم که محو شد. فردا صبح رفتم سراغ کمدی که گفته بودن و دست انداختم بالاش و یه کتاب که همون بود رو ببرداشتم طی سالها یادم نبود که کجا گذاشته بودمش و خاک خورده بود.شروع به خوندن کردم و وقتی ذکر رو دیدم فهمیدم قضیرو. شب قبل خواب بدون جدیت چشامو بستو و ذکر رو تکرار کردم یادمه یک دقیقه نشده بود که یهو دیدم بالای سرم هستم برادرم بیدار بود بلافاصله سمت بالکن رفتم تا جایی برم ولی تو بالکن متوجه شدم وارد بعد استرال شدم تابستون بود و پشت خونمون تبدیل شده بود به جایی مثل قطب با برفو بوران شدید. و من سگهای سورتمه کشو میدیدم که با سرعت تو برف رد میشدن. یکی پشتم بود ولی نمیذاشت ببینمش هدایتم کرد به سمت سورتمه ای که با چند سگ منتظرم بودن. منم هیجان زده رفتم و سوار شدم سگها با اشاره موجودی که پشتم بود به سرعت راه افتادن. و من اگاهی خیلی خوبی داشتم و غرق لذت بودم.احساس سرما نمیکردم اصلا. بعد چند کیلومتر دیدم فضا عوض شد و من پشت یه درب تو یه باغ بودم حس میکردم درو باید باز کنم.همینکارو کردم. و دو مرد دیدم یکیش جلوی درب بود و با دست بیست متر اونورتر یه جوونیو دیدم که لباسش کفن بود و لب جویباری متفکر نشسته بود.اون لحظه فهمیدم کیه.و خواستم برم پیشش که مرد نزدیکم مانع شد و من یهو دیدم تو اتاقمم و با جسمم یکی شدم.بیدار شدم حس خوبی نداشتم و متعجب بودم که اون جوون یادم رفته بود که کی بود هرچی فکر کردم نفهمیدم. فردا با ماشین داشتم از کارم برمیگشتم قصد خونه نداشتم حوصلشو نداشتم گفتم برم مغازه دوستم ولی نفهمیدم چطور ناخوداگاه افتادم تو مسیر خونه وقید دوستمو زدم رفتم خونه.تا رسیدم مامانم گفت اسی امروز فوت کرده من یه پسردایی و یه پسر عمو به نام اسماییل داشتم که ذهنم رفت سمت پسرداییم چون شر بود گفتم حتما کشتنش با حیرت گفتم کدوم اسی مادرم گفت پسر عموت که یه لحظه اون پسر جوون لب جوی با کفن یادم اومد اون همون پسر عموم بود.پسر با معرفتی بود و من سر تشییع جنازش زنه جوون و دختر چندماهشو که دیدم طاقت نیاوردم و به بهونه دست شویی دور شدم و زار زار گریستم.

همچنین بخوانید:   تجربه از ماورا – قسمت چهارم خاطره مادربزرگ (نوشته میناگلرو)

 

 

مقالات مرتبط

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
matin
مهمان
matin
5 سال قبل

خب ذکره چی بود؟

رفتن به نوار ابزار