قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
یادآوری خاطرات تولد
انسانها می توانند خاطرات لحظه تولد خود را هم به یاد آورند
جولای 16, 2019
تجربه ماورا
تجربه ماورایی – عاقبت جوان گنه پیشه (نوشته بهروز)
جولای 23, 2019

داستان ماورایی – جادوگران سیاه (نوشته گرگ شب)

داستان ماورایی

داستان ماورایی

داستان ماورایی – جادوگران سیاه (نوشته گرگ شب)

همه جا تاریک است. فقط صدای درشکه می آید و هر از گاهی هم درشکه به خاطر عبور از خرده سنگها جا به جا می شود و ضربه شدیدی به فضای درونی وارد می شود. چشم های من بسته است. دست و پایم هم همین طور. فقط یادم است آخرین بار در مغازه فروشی جواهرات بودم.

میخواستم برای همسرم یک گردنبند طلا بخرم. گردنبندی که با تمام حقوقم خریده بودم. وقتی به بیرون مغازه آمدم وارد جاده تاریکی شدم. چند مرد سیاهپوش را دیدم که به من نگاه می کنند. ضربه ای از پشت به سرم خورد و بیهوش شدم. حالا من در درشکه هستم و فقط می توانم گردنبندی که از گوشه جیبم با دستانم تماس دارد را حس کنم. اگر آنها دزد نیستند و گردن را نبردند پس چه کسی هستند؟

با شنیدن باز شدن در درشکه، رشته افکارم پاره شد. چند نفر من را به داخل یک محوطه سنگلاخی هدایت کردند. هنوز چشمانم بسته بود. سردی خنجری را کنار صورتم حس کردم. نفس هایم به شماره افتاده بود. با آن خنجر، چشم بند و طناب هایی که من را بسته بودند پاره شدند. حالا می توانستم اطراف را ببینم. چند مرد با ردای کاملا سیاه و علامات شیطانی، من را احاطه کرده بودند. مشخص بود جادوگران سیاه روستا هستند که حتی اسم آنها ترس را بر جان اهالی روستا می انداخت.

همه جا بوی خون و گوشت فاسد شده می آمد. نگاهی به اطراف کردم و باقی اجسادی که این شیطان پرستان برای شیطان قربانی کرده بودند را نگاه کردم. دیگر دیر شده بود. پاهایم سست بود و می دانستم نفر بعدی من هستم. زیر لب دعاهایی از انجیل خواندم تا اینکه سردسته جادوگران سیلی به من زد و گفت دیگر نخوان…

همه جا سکوت شد. او گفت می دانی انجیلی را می خوانی که به خاطر آن هزاران بی گناه در جنگ های صلیبی کشته شدن؟

– ولی شما هم دارید شیطانی را می پرستید که به خاطر او جان من و امثال من را می گیرید؟

– ما شیطان پرست نیستیم و ادعایی بر پاکی و صلح نداریم. ما جادوگرانی هستیم که به دنبال چیزی هستیم که خدای تو به ما نداده ولی انگار کریم بودن شیطان بیشتر است.

+ من چندان مذهبی نیستم و در حد دعای یکشنبه به کلیسا می روم. ولی حداقل می دانم شاید مصلحتی بوده که خدا چیزی که خواسته اید را به شما نداده.

– برای من از موظعه های کلیسا نگو. خودت چه داری بگویی؟

نمی دانستم به این جادوگران سیاه بی رحم چه بگویم. قلب آنها سیاه بود. نگاه آنها پر از تشنگی به قدرت بود. سواد دینی آنها از من بیشتر بود و من قدرت قانع کردن آنها را نداشتم. من خدا را با قلبم قبول داشتم ولی قلب من زبان نداشت که صحبت کند.

آنها من را با تحقیر در داخل اتاقکی انداختند تا به عنوان قربانی بعدی شیطان باشم. یک نفر را هم مامور کردند تا مراقب من باشد. بقیه هم سراغ کار خود رفتند.

سرم را بلند کردم و به جادوگری که به عنوان نگهبان کنارم گذاشته بودند نگاه کردم.

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی - سفر روح - قسمت اول (نوشته صاعقه)

+ خیلی وقت است تو هم با این جادوگران همدست شده ای؟

دیدم جوابی نداد. چهره او از لا به لای ردای سیاهش معلوم نبود و تمایلی به صحبت نداشت.

+ چرا من را قربانی شیطان می کنید؟

– قربانی شیطان؟ بهتر است نامش را قربانی امیال خودمان بگذاری. اگر شیطان هم به ما جواب نمی داد باز هم برای او قربانی می کردیم؟

احساس کردم تفکر او با بقیه همراهانش فرق دارد. امیدوارم بودم جواب های منطقی به من بدهد.

+ چه شد که جادوگر سیاه شدی؟

دیدم جوابی نمی دهد. شاید خیلی رک بودم و او دوست نداشت. سوالم را عوض کردم:

+ چه حاجتی از شیطان داری؟

– شفای پسرم… او مریضی صعب العلاجی دارد که هیچ پزشکی نمی تواند درمانش کند. تنها یک پزشک است که می تواند او را بهبود دهد که هزینه درمان او به قدری سنگین است که نمی توانم آن را بدهم.

سپس جادوگر با خشم به طرف من برگشت و گفت:

– چه شبهایی که در کلیسا داد و فغان کردم و از خدا و مسیح خواستم به پسرم کمک کنند ولی من را فراموش کردند. خدا یا از من بیزار است یا می خواد مرگ فرزند من را ببیند ولی من نمی گذارم. به خاطر همین به شیطان روی آوردم تا او به من کمک کند…

+ تا حالا کمکی هم کرده؟

– کار و بارم بهتر شده ولی هنوز هزینه درمان پسرم را ندارم. رئیسم گفته با مناجات ها و قربانی های بیشتر می توانیم شیطان را موافق با امیال خود کنیم تا کمکمان کند.

فقط می توانستم اشک جادوگر را از لا به لای کلاه ردای او ببینم. او به نظر چاره ای نداشت. بیماری فرزندش او را به جایی رسانده بود که فکرش را هم نمی کرد.

+ اگر مشکل تو با پول حل می شود این گردنبند طلا را بگیر. آن را برای همسرم خریده بودم.

با ناامیدی نگاهی به گردنبند کرد و گفت:

– از سخاوت شیطان ممنونم که تو را وسیله قرار داد.

+ این سخاوت شیطان نیست. اگر کمک دیگری از دست من برمی آید بگو.

– هاه…تو؟ انسانها جز ضرر چیزی نمی رسانند. بهتر است دهانت را ببندی.

به خاطر مهارتی که در علم روانشناسی داشتم سعی کردم رفتارهای جالب او را تجربه و تحلیل کنم. هر چند که نتوانستم در شهر بمانم و تحصیلاتم را کامل کنم ولی به خودم جرات دادم که اندکی او را روانکاوی کنم. احساس می کردم او دچار پارانوئید شده و شاید به خاطر خیانت اطرافیان و بی مهری هایی که به او شده نمی تواند به کسی اعتماد کند.

+ نام دکتر پسرت چیست؟ شاید او را بشناسم.

– جرارد

+ چه قدر عالی. من دکتر جرارد را در زمانی که در دانشکده علوم روانشناسی تحصیل می کردم می شناسم. اگر با او صحبت کنم احتمالا با دست مزد کمتری پسرت را مداوا می کند.

جادوگر با شک به من نگاه کرد…از من مشخصات شخصی او را خواست تا بداند واقعا او را می شناسم یا خیر. همه پاسخ های من درست بود.

او بلاخره چیزی که می خواست را پیدا کرده بود. منتظر فرصتی بود تا من را فراری دهد و پیش دکتر جرارد ببرد. اگر جادوگران دیگر مطلع می شدند جان هر دو ما در خطر می شد.

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی باغ پدربزرگ - قسمت آخر (نوشته محمد)

در تاریکی شب از آنجا فرار کردیم و خودمان را به خانه دکتر رساندیم. متاسفانه خبردار شدیم که او مدت ها پیش از این شهر رفته است.

جادوگر عصبانی یقه من را گرفت و گفت:

– فقط یک بار از غیر شیطان کمک خواستم و نتیجه اش این شد…حالا تو را بر می گردانم تا شیطان برای من کاری کند.

+ یک لحظه صبر کن. می توانم پسرت را ببینم؟ شاید بتوانم او را معاینه و دردش را بدانم.

– تو که گفتی تحصیلاتت را تمام نکردی؟

+ ولی سالهاست به عنوان طبیب سنتی و روانکاو در نزد افراد معتمد کار می کنم. لطفا من را پیش پسرت ببر.

او که دید چاره ای نیست و پزشک اصلی رفته من را با اکراه پیش پسرش برد.

خانه آنها واقعا محقر و آلوده بود. همسر او که گویی زن دوم جادوگر بود هیچ رسیدگی به امور منزل نمی کرد. با تحقیر ما را نگاه کرد و رفت چیزی بیاورد. وقتی به اتاق پسرش رسیدم از چیزی که می دیدم متعجب بودم. پسری کوچک و نازنین با موهای طلایی و با چهره ای بی نهایت معصومانه در خواب بود. نزدیک بالین او رفتم. مشکلش را پرسیدم ولی به خاطر ضعفی که داشت حتی چشمانش هم به زور باز می شد. به جادوگر گفتم این لیست گیاهان دارویی را تهیه کند و بیاورد.

جادوگر به همسرش سپرد که مراقب من باشد تا فرار نکنم.

بعد از اینکه محلول دارویی را به آن پسرک بینوا خوراندم و جان گرفت از همه خواستم از اتاق بیرون بروند تا با کودک کمی صحبت کنم.

+ چه شده پسرم؟ پدرت نگران حال توست…

– مادرم…از وقتی مادرم مرد و پدرم زن دوم گرفت مشکلاتمان شروع شد. آن زن یک جادوگر بود. او من را نفرین کرد و خواست بکشد. پدرم حرفم را باور نمی کند چون آن زن در حضور او ظاهرا با من مهربان است. پدرم کنجکاو شد که جادوگر سیاه شود تا از کارهای همسرش سر در بیاورد ولی خودش هم ملعون شد.

+ به عنوان یک درمانگر چیزی که تو به آن ملعون شدن می گویی فقط نوعی بیماری روحی روانی است. قضاوت با خداست ولی وظیفه من کمک به درمان پدرت و خود تو است. من پدرت را قضاوت نمی کنم و فقط احساس می کنم روح خودش را گم کرده. اگر واقعا خدا او را نمی خواست اکنون در حال تکه پاره کردن جسد من برای شیطان بود.

– شما چه کمکی می توانید به من بکنید؟ نامادری ام شرور و جادوگر است. او بلاخره من را می کشد.

+ فعلا هر غذایی داد نخور و فقط از عصاره های گیاهی که به تو دادم مصرف کن. یک کشیش را خبر می کنم تا نفرین های او را باطل کند.

در حال رفتن از اتاق بودم که جادوگر گفت نمی توانی بروی. تا حال پسرم خوب نشده همین جا می مانی.

+ بگذار حداقل کشیش را خبر کنم. موضوع به نفرین همسرت برمی گردد…

– چی کشیش؟ هرگز. همسر من هم جز خوبی به آن پسر کاری نکرده. پسر من مادر خودش را می خواهد که آن هم فوت شده.

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی اعماق دریاچه ویچ (نوشته Alizax)

نمی دانستم چه کار کنم. از یک طرف دلم به حال پسرک می سوخت و از یک طرف نگران همسرم بودم چون خیلی وقت بود از من اطلاع نداشت.

روزی که جادوگر و همسرش در مزرعه بودند و من را در خانه زندانی کرده بودند تمام خانه را زیر و رو کردم تا اثری از کاغذ دعا و نفرین پیدا کنم. تا اینکه جادوگر پشت سر من آمد.

– دنبال چه هستی؟ مردی که طلای همسرش را می خواست به من بدهد نباید دنبال دزدی در این خانه محقر باشد.

همه چیز را به او توضیح دادم. او قبول کرد برای یک بار هم که شده به حرف من و پسرش گوش دهد. او نیز به جستجوی خانه ادامه داد تا اینکه تکه پارچه خونینی به همراه چند ناخن و مو در زیر تخت پسرش پیدا شد.

جادوگر با تعجب فریاد زد: اوه نه… حالا می دانم چرا دستان پسرم چند ماه پیش خونین شده بود…

او با عصبانیت چاقویی برداشت تا همسرش را بکشد. من سعی کردم مانع شوم ولی فایده ای نداشت.

جادوگر به همسرس گفت: حالا خودت قربانی شیطان شو ای پلید….

سپس با چاقو چند ضربه به او زد. مدتی در کنار جسد بود و به زمین خیره مانده بود. نزد او رفتم.

+ متاسفم برای این بازی شیطانی که گیر آن افتاده بودی.

– من مدت ها قبل فرد مذهبی بودم و بعد از مرگ همسرم کشیش شدم. تا اینکه روزی زنی برای اعتراف پیش من آمد و از آزار و اذیت های شیطانی به من گفت. سعی کردم او را کمک کنم. آن زن رابطه خوبی با پسرم داشت چون معلم او بود. پسرم دوست داشت آن زن جای مادرش باشد. من هم مجبور شدم کشیش بودن را کنار بگذارم تا بتوانم با او ازدواج کنم. ظاهرا در طول چند سال این زن با جادوهای عجیب پسرم را بیمار کرد و من را به فقر کشاند تا جایی که مجبور شدم دست به دامان جادو شوم و …

سپس جادوگر ردای خود را کنار زد…آه چه می دیدم. او پدر ادوارد روحانی بود که سالها پیش مفقود شده بود. باورم نمی شد همان جادوگر شیطانی باشد…

– پسرم متاسفم…سختی های روزگار می تواند یک مرد به ظاهر مقدس را در قعر چاه شیطانی بیاندازد. من نتوانستم خودم را خدا بسپارم و با اولین باد مثل بید لرزیدم…

پدر ادوارد جسد همسرش را دفن کرد و به آهستگی در حالی که در تاریکی جنگل گم می شد گفت: مراقب پسرم باش. من پدر لایقی برای او نبودم…

در آن تاریکی چیزی مشخص نبود. به هر حال اگر ماموران او را پیدا می کردند مجازاتی کمتر از اعدام نداشت و اگر جادوگران دیگر او را می یافتند باز هم مرگ در انتظار او بود.

پسرک را به خانه بردم و از آنجا که همسرم نازا بود او را به سرپرستی گرفتیم و خانواده ای به مراتب شادتر از قبل داشتیم.

 

 

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
قدیمی ترین
جدیدترین
سهراب
مهمان
سهراب
6 سال قبل

قضیه زن دوم چه قدر اوج پیدا کرده.خخخخ ولی قشنگ بود. ما حق قضاوت کسی رو نداریم و فقط باید کمکشون کنیم.

رفتن به نوار ابزار