

مغز انسان طوری ساخته شده که بدون مرز نمیتواند کار کند. یکی از مهمترین مرزهایی که میسازد، مرز میان «واقعیت» و «خیال» است. ما معمولاً این مرز را بدیهی میدانیم و فکر میکنیم واقعیت چیزی است که بیرون از ما وجود دارد و خیال چیزی است که درون ذهنمان اتفاق میافتد. اما وقتی دقیقتر نگاه میکنیم، میبینیم این مرز نه ثابت است، نه کاملاً شفاف، و نه همیشه قابل اعتماد. سؤال اصلی این است: چرا مغز اصلاً چنین مرزی میسازد و چه زمانی این مرز سفت یا شل میشود؟
اولین دلیل ساختن این مرز، بقاست. مغز برای زنده ماندن باید بداند کدام تجربه نیاز به واکنش فوری دارد و کدام فقط یک تصویر ذهنی است. اگر مغز نتواند بین یک تهدید واقعی و یک فکر ترسناک تفاوت بگذارد، بدن دائماً در حالت هشدار میماند. این وضعیت هم از نظر انرژی پرهزینه است و هم خطرناک. پس مغز یاد گرفته سیگنالهایی بسازد که بگوید «این واقعی است» و «این فقط تصور است».
اما نکته مهم این است که مغز مستقیماً با واقعیت بیرونی در تماس نیست. مغز فقط با سیگنالها کار میکند؛ نور، صدا، فشار، بو و پیامهای عصبی. آنچه ما «واقعیت» مینامیم، در واقع تفسیر مغز از این سیگنالهاست. یعنی حتی واقعیت هم یک ساخت ذهنی است، البته ساختی که معمولاً با دنیای بیرون هماهنگ است. مرز بین واقعیت و خیال، مرز بین دو نوع پردازش است، نه بین حقیقت و دروغ.
مغز برای این مرزبندی از چند ابزار استفاده میکند. یکی از مهمترین آنها حس مالکیت تجربه است. وقتی چیزی را میبینیم یا میشنویم، مغز بررسی میکند آیا این تجربه از ورودیهای حسی آمده یا از حافظه و تخیل. اگر از چشم و گوش آمده باشد، احتمالاً واقعی تلقی میشود. اگر از حافظه یا تصویرسازی درونی آمده باشد، برچسب خیال میخورد. این سیستم معمولاً خوب کار میکند، اما بینقص نیست.
به همین دلیل است که در بعضی شرایط، مرزها بههم میریزند. در خواب، مغز عمداً این مرز را شل میکند. تصاویر، صداها و احساسات از درون میآیند، اما بهعنوان واقعیت تجربه میشوند. چرا؟ چون در خواب، سیستم بررسی واقعیت تا حد زیادی خاموش است. مغز بهجای واکنش به محیط، مشغول پردازش درونی، تثبیت حافظه و تنظیم هیجانات است.
در حالت بیداری هم شرایطی وجود دارد که مرز واقعیت و خیال ضعیف میشود. استرس شدید، ترس، خستگی، کمخوابی یا مصرف برخی مواد میتواند سیستم تشخیص واقعیت را مختل کند. در این حالتها، مغز ممکن است افکار را بیشازحد واقعی حس کند یا محرکهای مبهم را بهعنوان تهدید واقعی تفسیر کند. مثلاً صدای باد تبدیل به صدای قدم میشود، یا سایهای معمولی به شکل یک موجود دیده میشود.
یکی از نقشهای مهم مرز واقعیت و خیال، کنترل رفتار است. اگر مغز خیال را با واقعیت یکی بداند، رفتارهای خطرناک رخ میدهد. مثلاً فکر پرواز با پرواز واقعی اشتباه گرفته شود. بنابراین مغز باید دائماً خیال را مهار کند، حتی وقتی خیالپردازی میکنیم. به همین دلیل است که در حالت سلامت روان، میدانیم داریم تصور میکنیم، حتی اگر تصویر ذهنیمان بسیار واضح باشد.
اما این مرز فقط نقش محافظتی ندارد. خیالپردازی، تصور آینده، همدلی و خلاقیت همگی به توانایی مغز در حرکت کنترلشده بین واقعیت و خیال وابستهاند. مغز باید بتواند موقتاً مرز را شل کند، بدون اینکه کاملاً آن را از بین ببرد. هنرمندان، نویسندگان و حتی دانشمندان اغلب توانایی بالایی در بازی با این مرز دارند. آنها میتوانند چیزی را تصور کنند که هنوز وجود ندارد، اما آن را با واقعیت اشتباه نمیگیرند.
از نظر تکاملی، این انعطافپذیری یک مزیت بوده است. انسان توانسته قبل از انجام یک عمل، آن را در ذهنش تمرین کند. شکار، ساخت ابزار، پیشبینی خطر و برنامهریزی اجتماعی همگی به خیال وابستهاند. اما برای اینکه این سیستم کار کند، مرز باید وجود داشته باشد. خیال بدون مرز، تبدیل به آشفتگی میشود. واقعیت بدون خیال هم به بنبست میرسد.
اختلالات روانی نشان میدهند وقتی این مرز آسیب میبیند چه اتفاقی میافتد. در برخی اختلالات، فرد نمیتواند بهدرستی تشخیص دهد که یک فکر یا صدا از درون آمده یا از بیرون. این به معنای ضعف در سازوکار «واقعیتسنجی» مغز است. این افراد خیال را انتخاب نکردهاند؛ مغزشان در تشخیص منبع تجربه دچار مشکل شده است.
نکته جالب این است که حتی در افراد سالم هم این مرز کاملاً ثابت نیست. باورهای قوی، تلقین، انتظار و فرهنگ میتوانند آن را جابهجا کنند. وقتی کسی عمیقاً منتظر دیدن چیزی باشد، مغز آماده است خیال را واقعیتر تجربه کند. به همین دلیل است که در فضاهای ترسناک، مذهبی یا بسیار احساسی، تجربههای شبهواقعی بیشتر گزارش میشوند.
در نهایت، مرز بین واقعیت و خیال یک خط کشیدهشده روی کاغذ نیست. بیشتر شبیه یک فیلتر زنده و پویاست که بسته به شرایط، شفاف یا کدر میشود. مغز این مرز را میسازد چون بدون آن نمیتواند هم زنده بماند، هم فکر کند، هم رویا داشته باشد.
شاید واقعیت این باشد که ما همیشه روی یک طیف زندگی میکنیم، نه در دو دنیای کاملاً جدا. مغز یاد گرفته این طیف را مدیریت کند. وقتی خوب کار میکند، ما میتوانیم خیالپردازی کنیم، بدون اینکه گم شویم؛ واقعیت را تجربه کنیم، بدون اینکه زندانی آن شویم. این تعادل ظریف، یکی از پیچیدهترین و شگفتانگیزترین تواناییهای مغز انسان است.