قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
تجربه از ماورا – چشم سوم ۲ (نوشته عرفان عظمی)
شهریور ۷, ۱۳۹۷
تجربه ماورا
تجربه ماورا – چشم سوم و خواب عجیب ۲ (نوشته الیسا)
شهریور ۸, ۱۳۹۷

داستان ماورایی (گوی اسرارآمیز) – قسمت آخر یا ۷ – نوشته محمد

داستان ماورایی

داستان ماورایی

داستان ماورایی (گوی اسرارآمیز) – قسمت آخر یا ۷ – نوشته محمد

دیگر اعتمادی به ملا ناصر نداشتم . گوش هایش به قدری بزرگ شده بود که سرش راکاملا پوشانده و به جای دماغ دو حفره ی کوچک توی صورتش بود . چشمهایش قرمز و از حدقه بیرون زده بودند . دست و پا نداشت و دقیقا شبیه نگهبانان شده بود . ناگهان با دیدن آن بز که روی تخت نشسته بود تعظیم کرد و به سجده رفت . با این کارش آنقدر عصبانی شدم که لگدی به شکمش زدم . با سرعت از جایش بلند شد که ناگهان آن موجود به او گفت بنشیند . نگاهی به من کرد و خنده ای شیطانی سر داد .

– آخ دلم کباب شد . چه پسر شجاعی !!
– دهنت رو ببند موجود خبیث .
با گفتن این جمله یکی از نگهبانان با پشت نیزه اش به شکم من زد و من از شدت درد روی زمین افتادم . خنده ای دیگر سر داد .
– کوچولو .. دردت اومد ؟ اشکال نداره .
– دهن گشادتو ببند .
– ها ها ها …. چه گستاخ .
نا خو آگاه چشمم به ملا ناصر یا بهتر است بگویم
نوکر شومان افتاد .
– خیانت کار خبیث . پدر بزرگ من دوستت بود .
– اشتباه نکن . فکر کردی اون موجود روی پشت بام کی بود ؟ فکر کردی پدربزرگت اصلا منو می شناخت ؟ ساده ای ساده .
– نه .. نه .. این امکان نداره پدربزرگ ….
– فکر نکردی چرا پدر بزرگ اون روز بیدار نشد ؟ یا اونی که به ارواح میگه خرافات چطور میتونه با من همکار باشه ؟
تازه فهمیدم که چه فریبی خوردم . بی دلیل نبود که پس از هر اتفاقی که برایم می افتاد ملا ناصر اولین فردی بود که سر می رسید .
– آخه چرا من ؟؟ این همه آدم .
– مثل اینکه ارباب من را نمی شناسی . ارباب من شومان بزرگ است که بین اربابان شیطانی جایگاه بلند مرتبه ای دارد. زمانی که من بی سرپرست و بی پناه بودم او همه چیز را به من آموخت و من قول دادم تا ابد نوکرش باشم .
– پس چه نیازی به من دارد ؟ این همه نوکر .
– هر سیزده سال یکبار شومان روح یک انسان جوان را در گوی کارمینا (karmina) حبس می کند و خاطرات فرد را برای خودش نگه می دارد و لذت می برد . مثل معصومه که الان یک گوشت متحرک است .
ناگهان شومان نگاهی به ملا ناصر کرد و گفت :
– بسه دیگه مورک (mork) لازم نیست تمام اسرار را فاش کنی . گوی را بده تا ببینم این پسر چه خاطراتی دارد . و خنده ای دیگر سر داد.
ناگهان چشمم به همان گویی که رضا با خود داشت افتاد . اما بزرگتر از قبل شده بود .
مرا پیش تخت بردند و گوی را روی سرم گذاشتند .
– صبر کن شومان . دو سوال دارم .
– ها..ها..ها . ایرادی ندارد ‌. بپرس .
– تو که می توانستی من را اسیر کنی خب همان اول این کار را انجام میدادی .
– اشتباه نکن . ورود به جامعه ی ارواح می بایست صد در صد با رضایت باشد وگرنه به خوردن معجون هم نمی شود وارد شد . حتی بیرون از اینجا هم می توانستی فرار کنی اما اینجا، آخر خط است .
– و یک سوال دیگه . چرا با خاطرات انسان ها خوشحال می شوی ؟
– اینش به تو مربوط نیست . فقط سعی کن بهترین خاطراتت را به یاد بیاوری .
این را که گفت فهمیدم که باید چکار کنم .
گوی را آماده کرد ، روی سرم گذاشت و دست هایش را دو طرف گوی قرار داد . تمام نگهبانان و ملا ناصر را هم بیرون کرد . سپس فریاد زد :
– به یاد بیار!!!
من هم بدترین و ترسناک ترین خاطرات عمرم یا به یاد آوردم . قتل و جنایت و دزدی و فیلم های اکشن و خواب های ترسناک . حتی تجربیاتی که نداشتم را هم تصور کردم . ناگهان فریاد شومان در آمد .
– کافیستتتت . تمامش کننننن …نه نه !!
انگار دست هایش به گوی چسبیده بود . تمام افکار منفی ام را انتقال دادم . لرزش دستانش سرم را تکان می داد . ناگهان شومان ، روی زمین افتاد . گوی را از روی سرم برداشتم و آنقدر بر سرش کوبیدم تا گوی شکست . افرادی که قبل از من اینطور می شدند به کلی امیدشان را از دست می دادند و سعی می کردند با خاطرات خوبی که به یاد می آورند لحظه ای خوشحال شوند . اما من اینکار را نکردم . ناگهان نگهبانان وارد شدند . به دیدن شومان بی جان ، همگی به من تعظیم کردند . همه شان را آزاد کردم زیرا همگی انسان هایی بودند که شومان مجبورشان کرده بود . ملا ناصر را هم به زندانی تبعید کردم که دیگر نتواند به کسی آسیب برساند . هرچند که او هم پشیمان بود . معصومه هم که به حالت اولیه برگشته بود باهم به دنیای انسان ها برگشتیم . من از کما بیرون آمدم . پس از مرخص شدنم معصومه هم آمد و داستانی سر هم کرد تا کسی شک نکند . گفت که او در یک خرابه با دیگر کودکان کار میکرده . آنقدر خوشحال بودند که دلیل غیبت معصومه برایشان مهم نبود ‌‌. هنوز هم هر از گاهی یکی از سرباز ها به من سر میزند و تشکر می کند .برخی از آن ها روح ماندند و در دنیای ارواح زندگی می کنند ‌. رضا را دیدم و از او دلیل این کارش را پرسیدم او گفت که با ملا ناصر همکاری کرده تا خوهرش را ببیند . من هم درکش کردم و او را بخشیدم .
.
.
.
پایان
.
امید وارم داستان خوبی بوده باشه و خواهش میکنم تو نظرات بگید اگر دوست داشتید می تونم داستان های ( جزیره ی متروکه ، خانه ی اشباح ، سایرون بزرگ یا مرگ اجباری ) رو هم بزارم . هر کدوم که دوست داشتید .

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی - داستان کودک و تاوان اشتباهاتش (نوشته Rz)

با تشکر

نویسنده: محمد مرادی …

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)
اشتراک
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
amir
مهمان
amir
7 سال قبل

داستانت خیلی خوب بود جای تحسین داره زحمت کشیدی و داستان خیلی عالی نوشتی خیلی خوشم اومد اما… مثل فیلم های ایرانی که خوب شروع میکنن و یخ تموم میشه اخرش همه با خوبی و خوشی میرن سر زندگی شون و بد ها ازبین میرن و دنیا تبدیل میشه به بهشت… باید طوری تموم میکردی که ذهن خواننده حتی با تموم شدن داستان هم درگیر بمونه و واسه خودش تخیل بسازه و داستان سرایی کنه از اون جا که انسان کمال طلبه و دوست نداره همه چی خیلی راحت تموم بشه سختی ها و چالش های بیشتری میطلبه تا به… بیشتر »

محمد
مهمان
محمد
7 سال قبل
Reply to  amir

درود. اول از همه تشکر می کنم که وقت گذاشتید و مطالعه کردید . در واقع تمام داستان های من پایان باز دارند و حتی این داستان فصل اول است و ماجراهایی که با فرار کردن ملا ناصر و انتقام او ایجاد می شود در فصل دوم نوشته شده ولی از حوصله ی این سایت خارج است و با اینکه مدیر محترم لطف کرد و این قسمت ها رو پذیرفت و قرار داد دوست ندارم مزاحمتی براش ایجاد کنم ولی در کل اگر موافق بود سعی میکنم داستان (باغ پدربزرگ) رو بگذارم که به قول دوستان جذاب تر از همه… بیشتر »

شب زنده دار
مهمان
شب زنده دار
7 سال قبل

خییییلی عالی بود…هرکدوم از داستانهات که به نظر خودت جالب تره رو بذار

علیرضا
مهمان
علیرضا
7 سال قبل

عالیه بازم بذار

رفتن به نوار ابزار