

سلام به دوستانم
میخوام الان یه نگاه به مشکلات زندگیتون نه مالی که مشکل همس و بحثها داره بلکه گرفتاری های سخت مثل دور از جون فوت عزیزان یا بیماری خودتون یا اعتیاد احتمالی خودتون یا یکی از عزیزان و از این دست مسائل بندازید.حالا یاد دوران کودکی یا نوجوونی یا دورانی که این موارد نبود بیفتید.کی فکرشو میکردین که یهو ورق برگرده؟ انسان همینه هیچ وقت به روزای سخت یا طاقت فرسا تو زندگیش اعتقاد نداره.گرچه هممون تو زندگیه افراد دیگه میدیدیم این مسائلو ولی مرگ واسه همسایس.
من تغریبا پونزده سال پیش بعد دانشگاه رفتم خدمت.یکی از دوستای خدمتیم محمد رضا بود.پسر زرنگو خوش تیپی بود و بعد ساعت اداری چون افسر بودیم میرفتیم خونه.تغریبا هفته ای چند شب محمدرضا میومد دنبالم میرفتیم تفریح عشق بام و ولنجک بود توراه فقط گذری هربار دو سه تا از دوست دختراشم که باهاشون فیکس کرده بود چند دقیقه ای میدیدو بعد میرفتیم.گفتم مگه خر پشتت گذاشته (دنبالت کرده) که خودتو انقدر اسیر اینا کردی منم اسیر خودت.بابا چقدر دله ای تو. تو ولنجک یا تجریشو الهیه شاید با پنجاه تا پسر مولتی مایه رفیق جینگ بود و اشاره میکرد پشت سرهم دختر مخ میزد اونم دخترای چیسان فیسان بالاشهری.تو پادگانم بسکه زرنگ بود یه بار افسر نگهبان واینساده بود.خلاصه گذشتو بعد خدمت دیگه رفاقتا کم کم فراموش شد که دوستانی که خدمت رفتن میدونن رفاقتای خدمت واسه همون دورانه.از یه کارش خیلی بدم میومد و اینکه ابایی نداشت که دختر دلبستش بشه و همه میدونیم دختری که دل ببنده البته غیر از خانمای محترم سایت میتونی راحت ارتباطات خصوصی و نزدیکتری باهاش داشته باشی.این توان تو هر پسری وجود داره ولی من آدم این جور نامردیا نبودم یه روز تو پادگان همش خمیازه و چرتش میگرفت گفت دلت نخواد (این تیکه همیشگیش بود)دیشب رفته بودم خونه فلان دوس دخترم که خانوادش جایی رفته بودن تا صبح فلان. گفتم بی معرفت دلم خواست تو بمیری.گفت تو بمیری زدی(تیکه خاص بچه های تهرونه)داداش این هفته جور میکنم دوتایی میریم.گفتم یول آقا سوژت کردم منو تیپو هیکلمو که میبینی بخوام واسم کاری نداره.از حرف دلت نخوادش شاکی شده بودم.اتفاقا دو سه روز بعدش غروب اومد دنبالم گفت همون دختره بدجور وابسته شده میخوام قیچیش کنم گفتم دارم کارامو میکنم برم اونور باورش نمیشه گفته که با دوستت بیا من از اون بپرسم.چون قبلا یه بار دیده بودمش نسبت به من اعتماد داشت.گفتم منو بی خیال شو مگه موقع بازی بازیاتون من تو بازی بودم که حالا بخوای از من مایه بزاری خودت میل کردی خودتم نشخوارش کن.خلاصه سیریش شد بعدشم همون دختره زنگ زد که کجایین کی میرسین سر قرار اینم گفت با محمد دارم میامو مجبوری رفتیم گفتم رضا تو میخوای اینو دکش کنی دیگه گیرت همینه گفت آره گفتم پس من از روشو راه خودم استفاده میکنم نه اراجیف تو قبول کرد رسیدیم.دختره تو سرما منتظر بود اومد نشست عقب زد زیر گریه من بهم ریختم.گفت تو دو ساله منو بازی دادی وابسته کردی حالا میخوای بری کدوم گوری.بنده خدا باورش شده بود.دختر هرزه ایم نبود خداییش.رضا گفت برم چندتا آب میوه بگیرم دختره گفت برو از جایی بگیر که خبرت ده دقیقه ای نبینمت.بعد که رفت گفت آقا محمد من داداش ندارم تو رو داداشم میدونم.توروخدا بگو این چرا میخواد… حرقشو قطع کردمو گفتم رابطه شما به من ربط نداره گفت فقط میخوام حقیقتو بدونم.قسمم داد منم گفتم اگه آیندتو دوس داری از کلت بیرونش کن.گفتم رضا دوستمه و من چون بهش گفتم هر چی که خودم تشخیص بدم جواب میدم و اکی داده دارم میگم.از طرفیم من زندگیم بند رضا نیست مثل تو.تا اینجاشو کاری ندارم ولی این موندنی نیست.چون به ازدواج فکر نمیکنه گفت دروغ میگه میره خارج؟گفتم والا به من نگفته که به شما گفته جوابشو از من نخواین.من حرفو واضح گفتم.گفت ببخشید نمیخواستم جسارت کنم.گفتم نکردی حرفو که اینطوری تموم کردم نذاشتم جسارتی کنی.ولی چشماتو باز کن تو دختر خوبو خانواده داری هستی.قدر و ارزش واسه خودت قائل باش.کسی که حرف از رفتن میزنه خودت راهیش کن بگو خوش اومدی.رضا اومدو خلاصش کنم بعداز کمی صحبت ازم تشکر و خداحافظیه گرمی کرد و به رضام گفت هیچی بهت نمیگم بعد رفت یه سیگار روشن کردیم گفت چی گفتی؟گفتم مهم نتیجه ایه که میخواستی.دیدم یجوری نگاه کرد و نگاهها خوب باهام حرف میزنن.گفتم مخشو زدم واسه خودم نمیتونستی بپرسی آره؟گفت چرت نگو من به این چیزا فکر نکردم مهمم نیست.گقتم خب پس بریم.مشخص بود شاکیه.گفتم چیه فاز غیرت برداشتی تو اگه روش غیرتی بودی اولا نمیومدی آدرس تک تک خالای تنشو بهم بگی دوما اینکارو باهاش نمیکردی.گفتم یه چیز رفاقتی میگم.اون دفتری که تو داری خط به خطشو میخونی میری جلو واسه من حکم چرک نویسو داره.در ثانی من ته مونده نمیخورم . بگذریم که با چند تا دیگه ام ازین مسائل داشت.گذشت.پنج سال ده سال … تا هفته پیش که جایی بودم یکی اومد سمتم گفت آقا هزاری دوهزاری داری بهم بدی.غروب بود داشتم رد میشدم یه لحظه کپ کردم برگشتم گفتم محمدرضا؟ اونم برگشت خودش بود بدجور خمار بود لاغر ژولیده دولا.حالم گرفته شد.برگشت رفت افتادم دنبالش گرفتم روشو برگردوندم.گفتم واسه چی میری نشناختی خیره شد بهم گفت شناختم . زد زیر گریه .خیلی بهم ریختم دم دکه ای بودیم که پارکی روبروشه و سالها پیش که با یکی از دوستاش که بازیگر طنزه تو همون پارک نشسته بودیم.بردمش نشوندم.یه سیگار گرفتم دادم بهش هنوز مغرور بود گفت خودم میگرفتم.هق هقش جیگرمو آتیش میزد.گفت خستم دیگه نمیتونم ادامه بدم.گفتم نمیتونم اعتیادتو هضم کنم تو و اعتیاد؟.ولی عیب نداره منم یه جور خستم.گفتم منو میشناسی حرفام یهو بهم میریزدت ولی میگم خواستی بزنی فکمو پیاده کنیم خیالی نیست رضا تورو به روح مادرت قسم میدم بیا یبار دیگه بلند شو مادرش قبل خدمت فوت کرده بود و این به اسمش حساس بود.یهو یه نگاه تندی کرد گفت دیگه حرف نزن.پاشد رفت منم دنبالش گفتم چی شد اون رضایی که از غرور سرش بالا بود حالا سرت لای پاته.یعنی انقدر ضعیف شدی.
داد زد گفت خفه شو گفتم رضا برخورد ما بیحکمت نیست نرو من رفیقتم و همینطور که دورتر میشد من نا امیدتر قدمام شلتر.تا اینکه دیگه محو شد…
داستان قشنگی بود و البته عبرت اموز ان شالله خدا نگاهش رو بازم به سمت اون دوستتون ببره و نجاتش بده
خوشحالن هنوز ادمایی مثل شما وجود داره خدا ناموستونو واستون حفظ کنه دست سرنوشت بد میزنه تو دهن ادم بعضی وقتا فقط باید صبر کردو دید…..