

داستان از اونجایی شروع میشه که برای اولین بار خواب شیطان رو دیدم..
اولین بار ترم اول دانشگاه بودم و از یکی از همکلاسی هام خوشم اومده بود.. آخرای ترم ا بهم ابراز علاقه کرد و من خوشحال بودم.. همون شب یادمه موقع امتحانا بود که خواب شیطان رو دیدم توی یه امارت سنگی با درهای بلند بدون شیشه روی یه تپه ی بلند که بهم میگه اجازه نداری.. حتی نمیدونم اجازه ی چی رو ندارم.. از فردای همون روز اون همکلاسیم ازم فاصله میگیره حتی انگار نه انگار که دیروز بهم ابراز علاقه کرده بود.. میگذره و بیخیال میشم تا ترم آخر دانشگاه.. دوباره همچین اتفاقی میوفته و یه نفر که یه مدت زیر نظرم داشت و توی رشته ی خودش بهترین بود بهم ابراز علاقه میکنه ک مسلما من خیلی ازش خوشم میومد چون یکی از باهوشترینهای دانشگاهمون بود و هم خوش برخورد و هم خیلی خوش لباس بود.. چند روز میگذره رسما قرار میذاره باهام که بعد از امتحان بریم ناهار بخوریم.. و من قبول میکنم وقتی رفتم تو خونه واسه مادرم تعریف کردم و حسابی خوشحال بودم.. یه شب قبل از قرارمون خواب شیطان رو دیدم.. توی خوابم توی یه گلخونه ی بزرگ پر از گل و گیاهای خوش بو در حال گشت زدنیم.. دورتا دور گلخونه شیشه بود. شب بود اما فانوسای توی گلخونه فضا رو خیلی قشنگ کرده بودن.. برمیگردم که با همون پسر حرف بزن که میبینم به جاش شیطان ایستاده و هیچکس به جز من نمیبینش.. با قد بلند و چشمای گریون شاخ های ترک خورده و موهای بلند سیاه توی صورتش و بدن استخونی جوری که انگار لاله و نمیتونه حرف بزنه به زور میخواد یه چیزی بهم بگه.. میترسم و میخوام فرار کنم دستمو میگیره جیغ میکشم و از خواب میپرم..
اینبار خیلی بدتر بود.. فرداش میرم سر جلسه ی امتحان وقتی میام بیرون طرف با دست باند پیچی و نصف صورت زخمی منتظرم بود.. کلی نگران شدم. گفت دیشب رفتم بیرون داشتم با گوشیم کار میکردم ماشین زد بهم خدا رحم سرعتش کم بود.. قرارمون بهم خورد چون گفتم بره خونه استراحت کنه.. چند روز بعد بهش پیام دادم حالشو پرسیدم و قرارگذاشتیم واسه آخر هفته بریم کوه.. باز هم یه شب قبل از قرارمون خواب شیطان رو دیدم که همه جا رو آتیش زده و خودش بین آتیش داره بد نگاهم میکنه.. داد میزنم میگم چی میخوای؟ میشینه بین آتیشا زانوشو بغل میکنه صدای آژیر خوابم و ساعت زنگم یکی میشه بیدار میشم از خواب.. سردرگم بودم. صبح زود بود. زنگ زدم به طرف گفتم ببخشید یه مشکلی پیش اومده نمیتونم بیام. چند روز فکر کردم. انگار اتفاقی نبود.. انگار نباید با کسی باشم یا کسی رو دوست داشته باشم.. چند سال از اون موضوع گذشت و من با کسی ارتباطی نداشتم فقط میرفتم سر کار و برمیگشتم تا اینکه یه همکار جدید اومد سر کار.. یه آقای با شخصیت و خوش برخورد که همه رو جذب خودش میکرد.. اون آقا شد اولین احساس واقعیه من.. هرچی میگذشت بیشتر ازش خوشم میومد. تو هر بحثی سرکار اون صبورترین بود و همه چیزو حل میکرد… خلاصش کنم که رابطم با اون آقا شروع شد و جدی شد. نه خواب بدی دیدم نه شیطانب بود نه هیچی. همه چیز درموردش خوب بود تا اینکه یه شب خوابشو دیدم. “خواب خود اون شخص رو که داریم باهم حرف میزنیم و هرچی میگذره چشماش قرمزتر میشه تا وقتی چشماش رنگ خون میشه و میدرخشه.. اینقدر واضح میدیدم که حتی رگه های عنبیه ش رو هم که قرمز کمرنگ و پررنگ بود تشخیص میدادم.. به خواهرم که همون نزدیکیاست میگم بیا ببین چشماشو. قرمزه. میگه نه قرمز نیست.. میگم آجی دیوونه شدی؟ چشماش کاملا سرخه. انگار خواهرم نمیبینه میگه شاید خستست.. خواهرم میره و من دوباره به طرف نگاه میکنم میبینم عصبانیه. میدوم دنبال خواهرم میگم آجی توروخدا نرو این یه چیزیش هست من میترسم.. توجه نمیکنه و میره و من دوباره برمیگردم که با طرف حرف بزنم که میبینم رو جسد یه بز نشسته شاخ هاشو گرفته و داره گلوشو با پوست و خون مثل یه حیوون میدره.. برمیگرده نگاهم میکنه دهن خونیشو پاک میکنه میگه نترس جانم. برو خونه. فکر کن هیچی ندیدی” از خواب میپرم.. فردا شبش بعد از کار میرسونم خونه.. بهش گفتم دیشب یه خواب بد دیدم خواب دیدم تو چشمات رنگ خون شده و داری جسد یه بز رو مث یه حیوون درنده میخوری.. میگه شاید فیلمی چیزیی دیدی روت تاثیر گذاشته.. میگم آره شاید.. آخرین حرفش اون شب این بود که ” نترس جانم ( تکه کلام همیشگیش) برو خونه فکر کن هیچی ندیدی” دقیقا همون حرفایی که توی خواب زد.. و من موندم با احساسی که بهش دارم و شکی که نمیدونم خوابهام واقعیه یا توهم!
خود ابلیس خواب هر کسی نمیاد. حتما نوچه هاش بوده.
سلام دوست عزیر
خیلی خوب نوشتی و حس رو منتقل کردی واقعا دوست داشتم
متاسفانه اطلاعاتی در این مورد ندارم که کمکت کنم ولی خب دوستان هستن کمک میکنن.
موفق باشی
🌹به نام خداوند بخشنده مهربان 🌹 با سلام به خانم لیلی عزیز سال نو بر شما مبارک. باید سعی کنید که به اون موجودی که یا توی ذهنت هست و یا واقعیت یا توی خوابهات …..مدام بگو که من ازت ترسی ندارم….من بهت اهمیت نمیدهم….دست خداوند بالاتر از همه دستهاست…..اگر واقعا حس میکنی شیطان هست مدام بگو 🌹اعوذبالله من الشیطان الرجیم ….بسمالله الرحمن الرحیم🌹 بگو من توسط نور خداوند محافظت شده ام و موجودات مزاحم نمیتوانند برای من مشکلی ایجاد کنند؛ زندگی من در دستان قدرتمند خداوند است …..خداوند حامی من است و مرا دوست دارد.من خود را به او… بیشتر »