

سلام به دوستان
… وقتی وارد خونه شدیم دوستم درو بست و گفت بریم بالا اتاق من .گفت راحت باش من برم ببینم چی گیر میارم از آشپزخونه بخوریم.این دوست ما یه عادتیم که داشت این بود که هر جمله ای میگفت بعدش میخندید.وقتی رفت من دیدم خدایا چه اتاق گرفته ای داره . کمی ترسیده بودم رفتم پرده پنجررو زدم کنار و کوچرو نگاه کردم تا بیاد یه ده دقیقه ای گذشت یهو یه صدای خیلی بلند اومد .من تو این مواقع که صدای بلند ناگهانی اکثر افرادو میپرونه همیشه بدون واکنش خاصی رفتار میکنم ولی اینبار همچین بالا پریدم و ترسیدم که داشتم سکته میکردم.گفتم این مجتبی یا همون گودزیلا داره اذیت میکنه. دارم واسش.بعد یه دادی زد و همه جارو سکوت گرفت.بدو رفتم پایین گفتم مجتبی ارواح مرده هات مسخره بازی نکن کجایی.یهو دیدم افتاده کنار یخچال دهنشم کف کرده.دیگه اینجا بود که به غلط کردن افتادم که چرا اومدم. رفتم سریع کمی آب پاشیدم صورتش بیدار نشد گفتم این هیولا یه پارچ آب میخواد خلاصه دو سه تا افسری زدم تو صورتش بیدار شد. گفتم پاشو بریم صورتتو بشور اولش هزیون میگفت خلاصه حالش بهتر شد گفتم بریم بیرون هواتم عوض شه.رفتیم پارک گفتم بهتری کفت آره بعد بازم مثل خل و چلا خندید.گفتم یبار دیگه بخندی با چوب مش صفر(نگهبان پارک بود) انقدر میزنمت صدای…بدی.بسه دیگه همش نیشت بازه.منو دست انداختی پاشدم رفتم مغازه یه دوپینگ کنم آرومتر شم فکر کرد دارم میرم خونمون قهر کردم گفت محمد غلط کردم نرو بخدا بهم حمله کرد گفتم میرم مغازه.بدو اومد سمتم گفت میری … بگیری ؟ دوتا بگیر بعد باز نیشش باز شد نگاش کردم زود دستشو گذاشت دهنش یعنی ببخشید.خلاصه گفت داشتم از یخچال تخم مرغ بر میداشتم که دیدم دیگ بالای یخچال تکون خورد بعد اقتاد زمین بعدشم من پرت شدم غش کردم.گفت ظهرا ازین برنامه ها نبود.فکر کنم عصبی شدن به تو گفتم. من همون وقتا کلاسهای ماورایی میرفتم.آقای رهبرزاده چند مورد از برخورداش که مثل همین مورد بود رو گفته بود و ایشون همیشه لفظ روح رو بکار میبرد و نمیگفت اینا حن هستن.و همیشه تاکید داشت این وقایع بخاطر پیام یا خواسته مهمیه که ارواح دارن و نباید ترسید.البته یکی دوبار هم جلسه ارتباط با ارواح برامون ترتیب داد.اونم توسط یکی از خانمهای کلاس که مدیوم قوی ای بود.و حتی حالت تجسدی هم رخ داد که مفصله.من گفتم مچتبی اینا الکی نیومدن یه پیام مهمی دارن.گفتم شب با آرامش بگو من آماده شنیدن پیام شما هستم.و تاکید کردم بدون ترس و کاملا مودبانه بگو.گفت من دیگه عمرا برم خونه گفتم چی شد تو که نمیترسیدی گفت من به… خندیدم که نمیترسم.غلط کردم خالی بستم.اینم بگم ایام محرم بود و غروب هر روز مدیرمون یه مینی بوس کرایه کرده بود که بچه ها با یکی دوتا از معلما هر شب چمع میشدیم جلو مدرسه تا بریم خونه مدیر عذاداری.گفتم امشب میای بریم خونه آقای ملیحی ؟ بچه ها هر شب میان میریم گفت ای نامردا منو هیچ وقت حساب نمیکنین زودتر میگفتی.گفتم خوبیش اینه هم مجبور نیستی خونه باشی هم کمی سبک میشی .با همون خنده مسخرش گفت ملیحی شامم میده گفتم آره کوفت میکنی.یکی از این معلما همون معلم معارفمون بود که من میخواستم شب که دیدمش بهش بگم قضیرو ببینم چی میگه.خداحافظی کردم زود برم خونه ساعت حدودای سه بود فکر کنم و ساعت شیش یا هفت باید جلوی مدرسه بودیم…
مسخره کردن جنها عواقب خوبی نداره. دوست منم یه بار به جنها فحش داد چنان سرگیجه گرفت که نزدیک بود بیفته زمین. مجبور شد با اینکه اعتقاد نداشت معذرت خواهی کنه تا خوب شه.
دوستِ من آقا محمد، بی صبرانه منتظر ادامه این تجربه هیجان انگیز هستم، همچنین اگر در مورد تجربیات خود در کلاسهایی که رفتهاید نیز بنویسید مطمئنم خواندنی خواهند بود.
سلام دوست عزیز
منم مشتاقانه منتظر ادامه تجربتون هستم من کلا سخت ارتباط میگیرم با چیزی و همه چیز منو راضی نمیکنه ولی قلم شما رو دوست دارم و احساس خوبی نسبت بهش دارم،موفق باشین.
سلام خدمت همه دوستان
ممنونم از دوست خوبم Anni و همچنین miss گرامی .من در نگارش این تجربه خواستم کمی سبک و سیاق مطلب رو بیان تجربه ام به صورت خاطره ای از آن دوران ارائه بدم که حالت خشک و گزارش گونه نداشته باشه و نسبت به تاثیر خوب یا بدش روی خوانندگان عزیز مردد بودم که فکر میکنم مقبول بوده.سعی میکنم سریعتر تکمیلش کنم . خدمت دوست خوبم anni هم عرض کنم اتفاقا در مورد کلاسها و اتفاقات ماورایی نیز مطلالبی عنوان میکنم.ممنونم از همگی