

سلام میخوام اولین تجربه برون فکنی خودمو براتون بنویسم امیدوارم باخوندن داستان من نترسیدو از برون فکنی زده نشید.
من ازوقتی بچه بودم دوست داشتم قدرت ماورایی داشته باشم مثل پروازکردنو و… اما وقتی بزرگترشدم و به اینترنت درسترسی پیدا کردم توسایت ها دنبال کارهای ماورایی بودم تا اینکه اتفاقی با برون فکنی آشنا شدم توسایتها نوشته بود اول باید وارد خلسه شد من یه مدت فکر و ذهنم شده بود برون فکنی. هرشب ساعت و برای ساعت ۴ میگذاشتم بعداز یه مدت بدون ساعت ناخودآگاه بیدارمیشدم اما بیشتر شبها تو عالم خلسه نبودم یا اگر هم بودم خلسه ضعیف بوده.
اوایل که بیدار میشدم بدنموتکون میدادم ولی با تلاش زیاد تونستم این ضعفو ازبین ببرم یک شب بعد از خواب حدودساعت ۴ صحنه رویام تموم شد وهمه جا تاریک بود فهمیدم تو عالم خلسه ام اما مطمئن نبودم که قدرتش برای برون فکنی کافی باشه اومدم امتحان کنم ببینم واقعا قدرت داره تصور کردم ازبدنم جدابشم و برم به سوی سقف هنوز تصورم تمام نشده بودکه دیدم تویه تونل با سرعت حرکت میکنم این قدر سریع بود که نورهای زیادی میدیم خیلی سریع یه لرزش قوی از کف پام شروع شد وتا مغز سرم رسید هم زمان یه صدای گوش خراش مانند صدای هواپیمای درحال سقوط که گوش فلکو کر میکرد به گوشم میخورد قلبم تندتند میزد اونقدر تپشش زیاد بود که گفتم الان سکته قلبی میکنم.
این قدر ترسیده بودم که نزدیک بود به رحمت ایزدی بپیوندم تمام بدنم به شدت قفل شده ازجمله دهانم حس کردم روحم جداشده خوب فکنم واقعا هم جداشده بود روحم روبدنم میلغزید حس میکردم چندسانت از بدنم جدا شدم سبک و بی وزن شده بودم شاید هم همش رویا بود چون من اون موقعه چاکراهام باز نبودن ولی خیلی واقعی به نظر میرسید فک کنم اگه رویا بود اینقدر ترسناک نبود و سریع وارد میشدم اماهنوز تنم مثل ویبره میلرزید هنوز ترس همه وجودمو فراگرفته بود.
تلاش میکردم این وضعیتو تمام کنم هرکارمیکردم نمیتونسم فریاد بزنم انگار با جسم فیزیکیم ارتباط نداشتم به زورموفق شدم پاهامو زمین بزنم اما لرزش ها تمومی نداشت بالاخره لرزش ها خودش تموم شد وقتی بیدارشدم تندتند نفس میکشیدم و قلبم تندتند میزد. خیلی ترسیده بودم وقعا تجربه ترسناکی بود تا چند شب بعدش میترسیدم سرمو زمین بگذارم به خودم قول دادم دیگه هیچ وقت سراغ این کار نرم اما بعداز یک هفته تمریناتمو از اول شروع کردم بعد از یک هفته دوباره دورو بر همون ساعت دوباره وارد عالم خلسه شدم. این بارتصمیم گرفتم با فرشته آراترون ملاقات کنم شب قبل ازخواب سجیلشو شارژ کرده بودم و زیر بالشتم گذاشتم وقتی واردخلسه شدم سجیلشو تصور میکردم و مدام اسمشوتو ذهنم تکرار میکردم انگار واردش شدم من همین طور که تو سجیل آراترون حرکت میکردم افتادم تویه خونه خیلی خونه کوچک و قشنگی بود بعددر خونه روباز کردم خونه بالای یه کوهستان خیلی سرسبز بود جلوی خونه پر از شاخ وبرگ های سرسبزو شاداب بود مثل توی فیلم هابود.
فکرمیکردم روحمو جداکردم خیلی خوشحال بودم با خودم گفتم حالا که روحم میتونم خیلی سریع هرجا خواستم برم تصورکردم برم روی کوه اون وری خیلی سریع منتقل شدم تعجب کرده بودم گفتم بزار حالابرم خونه خودمون رفتم اونجا خانواده ام داشتن غذا میخوردن مامانم گفت رضا کجاست بابام گفتم خوابیده گفتم نه من اینجام ولی انگارمنو نمیدیدند رفتم سراغ جسمم دیدم واقعا خوابیده باسرعت رفتم سراغ وسایلم اما نمیتونستم اونارو وردارم به خاطر ذهنیتی که قبلا ازروح داشتم. تصور کردم وارد بدنم بشم همین که وارد شم بیدارشدم فک کردم واقعا روحم جدا شده بود اما نگاه کردم که شبه و خانواده ام توی روز داشتن غذا میخوردن وقتی فهمیدم رویابوده یه کم ناراحت شدم .
سلام چجوری وارد بعد آسترال بشیم؟
با سلام. به پست آموزش پرواز روح مراجعه کنید.
سلام چون جای روز و شب عوض شده نمیتونی بگی تجربت الکی بوده پس چرا اون غذا خوردنه درست بود؟
خانوادم تو روز غذا میخوردن ولی من نصف شب این تجربه رو داشتم
سلام اولا خوشحالم از شهامت و اشتیاقت که دوباره تمریناتو تجربتو از سر گرفتی.دوما با تجربه و اندوخته علمی کمی که دارم بنظرم شما برونفکنی کردید.فقط تو زمان و مکان واقعی نبودید.از طرفی در برونفکنی زیاد انتظار نداشته باشید که در دنیای واقعی و بازدیدهای واقعی قرار بگیرید.این نوع برونفکنی البته امکان داره ولی به مهارت و ذهنی تربیت شده نیازه.یادتون باشه وقتی کالبد برونفکن شده کالبد اثیری باشه(که اکثرا همین کالبده)شما به نوعی در بعد استرال و از دید و منظر اون بعد وقایع رو درک میکنید.خلاصه بگم رسیدن به برونفکنی و جدایی یه مقولس و اتفاقات و کنترل… بیشتر »
وای منم همین یه ربع پیش اینجوری شدم دقیقا بدنم سنگین و قفل بود هیچ کار نمیتونستم بکنم فهمیدم ک تو حالت خلسه ام قشنگ روحمو حس میکردم چند سانتی از بدنم جداشده و سبکه اما جرئت اینو که بخام ب روحم دستور بدم کاملا از بدنم جداشه رو نداشتم خیلی ترسیده بودم فقطط بهش میگفتم برگرد به جسمم برگرد بعد یک صدای سوووتتتتت مانند وحشتناکی ک کل وگودمو گرفت برگشتم به جسمم مطمعنم رویا نبود چون صدای خانوادمو کامل و واضح میشنیدم.خیلی میترسم دیگه نمیتونم بخوابم