

با سلام خدمت مسؤلان سایت آرنوشا و دوستان عزیز خواننده
مطلبی که امروز میخواهم آن را به نگارش درآورم درباره دوستی هست که بخاطر سهل انگاری و عدم توجه به عواقب خطرناک مسايل ماورا و ساده انگاشتن این موضوع مهم، زندگی اش را به نابودی کشاند. پیشاپیش دوست دارم به این نکته اشاره کنم که موضوع ماورا، موضوع معمولی و ساده ای نیست که افراد بخاطر کنجکاوی یا از روی شیطنت جوانی به سمتش روی بیاورن و خیال کنن پا گذاشتن در این وادی خیلی راحت و بی خطره و هر موقع هم که خواستن میتونن موضوع رو فراموش کنند و به زندگی عادی خودشون برگردند. درصورتیکه موضوع ماورا و موجودات ماورایی مساله ای خیلی جدی است که شوخی گرفتن موضوع بسیار خطرناک و لطمات جبران ناپذیری دارد و تاکیدم اینه دوستانی که علاقمند به این مقوله هستند حتما ابتدا به عواقب این کار فکر کنند و بنظرم اگر امکانش رو دارند به مراکز نگهداری از بیماران روحی روانی مراجعه کنند و خصوصاً درباره بیماری اسکیزوفرنی دانش شون رو بالا ببرند تا خدایی ناکرده به مشکلات و گرفتاری هایی دچار نشوند. ضمن اینکه بنظرم وارد شدن در مقوله ماورا به سن و سال افراد ارتباط مستقیمی دارد و به اعتقادم اگه سن به بلوغ جنسی رسیدن در حدود ۱۵ سالگی (حالا کمتر یا بیشتر بسته به دختر یا پسر بودن) باشه سن به بلوغ فکری رسیدن در حدود دو برابر این سن یعنی حدود ۳۰ سالگی هست (حالا بازم بالا یا پایینتر چون استثنا هم وجود داره) و بنظرم آدم وقتی میتونه وارد مقوله ماورا بشه که کاملا به بلوغ فکری رسیده باشه و ذهنش قدرت درک مسایل ماورایی رو داشته باشه (اینکه به ترس درونی اش غلبه کرده باشه، زمزمه هایی که میشنود رو درک کنه، مسایل غیرعادی که پیش چشمش روی میده رو هضم کنه…) وگرنه بلاهایی سرش میاد که در این مطلب میخوام به یک مورد اشاره کنم.
من دوستی داشتم که همیشه در مورد یکی از هسایگان خانه شان که من اسم نریمان را برایش میگذارم، صحبت میکرد که مشکلات روانی حادی داره و زمانهایی که از بیمارستان مرخص میشه بعد یک مدت کارهای عجیب و غریب و تا حدی وحشتناک و حتی غیر اخلاقی انجام میده. کم کم من به موضوع پسر همسایه آنها علاقمند شدم و خیلی دوست داشتم یک روز آن پسر را از نزدیک ببینم و درباره تجربیات و گذشته اش صحبت کنم چون از دوستم شنیده بودم او با وارد شدن به مسایل ماورایی به این حال و روز افتاده است.
در یک بعدازظهر تابستانی بالاخره فرصتی پیش آمد و دوستم که با نریمان درباره من و علاقه ام به گفتگو باهم صحبت کرده بود و او موافقت خودش را اعلام کرده بود، همدیگر را دیدیم. پسری قد بلند، چهار شانه و بسیار خوش قیافه که بنظرم اگر هنرپیشه میشد میتونست یه سوپر استار فتوژنیک سینمای ایران باشه و سنش هم در حدود بیست و چهار سال بود. آن روز نخواستم داستان زندگی اش را بپرسم و بیشتر سعی کردم با هم صمیمی شویم تا خودش بعداً برایم تعریف کند و همین مساله اتفاق افتاد کم کم که صمیمیت ما بیشتر شد برایم داستانش را تعریف کرد:
در حدود ۱۸ سالم بود که از طریق پسر عمه ام با یک گروهی آشنا شدم که درباره مسایل ماورایی فعالیت میکردند. یکی از آنها که جوان ۲۵ ساله ای بود و حکم رییس گروه را داشت و ما استاد خطابش میکردیم. جلساتی بصورت هفتگی داشتیم و از طریق مصرف ماده مخدر حشیش و اجرای حرکات بدنی به خلسه فرو میرفتیم و آیینی را انجام میدادیم تا با موجودات ماورایی ملاقات داشته باشیم. به مرور زمان مصرف روزانه ماده مخدر من بالا رفت(در یک روز یه بسته سیگار را با حشیش قاطی کردم و کشیدم) و در زمان تنهایی اعمالی که استاد برایمان توصیه میکرد را انجام میدادم. مثلا از ساعت یک شب به بعد که اهالی خانه مان خوابیده بودند در یک اتاق کاملا تاریک که هیچگونه نوری بداخل نمی تابید و اتاق تاریک محص بود چند شمع بصورت ردیف کنار هم (اعداد شمع خاطرم نیست) ولی بصورت خطی جلویم روشن میکردم و وردی که استاد به ما یاد داده بود را پشت سر هم تکرار می کردم (مثلا یا …….. یا ………) سپس آن ور شمع موجوداتی ظاهر میشدند و من با آنها گفتگو میکردم.
نریمان همینطور که از اتفاقات آن سالها صحبت میکرد به این نقطه رسید که در یک روز تابستانی طرف بعدازظهر در اتاقم تنها بودم و به دیوار خیره شده بودم و به نقطه ای نگاه میکردم. خصوصاً به حکمت مسایل مختلف فکر میکردم (چون توضیح میداد اکثرا در آن روزها و حال و هوا من به بیشتر به موضوعات حکمت فکر میکردم مثلا حکمت خلقت سوسک چیست؟ حکمت ماه، ستاره، آسمان… و سوالات بیشمار) تا یکدفعه دچار حمله عصبی شدم و وقتی پشت سرهم نعره میکشیدم مادرم با ترس و لرز آمد سراغم و وقتی نتوانست مرا آرام کند به همان جناب استاد زنگ زد و آن آدم به اصطلاح استاد، انگار که از قبل درباره من خبر داشت و اینچنین اتفاقاتی را قبلاً تجربه کرده بود و به مادرم شماره یک مرکز اورژانس را داد و سفارش میکند به آنجا زنگ بزنید و بگویید پسرم به چنین وضعیتی افتاده و آنها خودشان میدانند چکار کنند. بعد از تماس مادرم آمبولانسی به در خانه مان آمد و سه مرد قوی هیکل به سر و رویم ریختند و دست و پایم را گرفتند درحالیکه من فریاد میکشیدم و میخواستم از دست آنها فرار کنم ولی آنها دست و پایم را با وسایل مخصوصی بستند و به یک مرکز نگهداری بیماران روانی بردند و پس از مدتی هم سر از بیمارستان رازی (امین آباد سابق) درآوردم. حالا از ۱۲ ماه سال ۶ ماه آنجا بستری هستم و اگر داروهایم را مرتب مصرف کنم مرخص میشوم ولی کمی که حالم خوب میشود کم کم مصرف دارویم را کنار میگذارم و دوباره دچار حملات عصبی و انجام کارهای غیر عادی میشوم.
از نریمان پرسیدم وقتی دچار آن حالتهای غیرعادی می شوی آیا یادت می ماند چه کارهایی کرده ای؟ و بنظرت آیا با اراده و تصمیم خودت کاری انجام میدهی یا نه، یعنی شخص دیگری به تو مسلط میشود و دستور میدهد و تو فرمانش را اجرا میکنی؟ جواب داد: دقیقاً درست میگویی وقتی داروهایم را کنار میگذارم در اختیار فرد دیگری که نمیدانم کیست قرار میگیرم و او بمن فرمان میدهد. مثلا وقتی از جایی گذر میکنم او میگوید این مردی که از کنارت رد میشود را هل بده یا این دختری که اینجا ایستاده است را محکم با دست بزن… ضمن اینکه خاطرات این اعمالم هم اصلا در ذهنم باقی نمی ماند انگار من خودم نیستم و شخص دیگری در کالبد من زندگی میکند و خاطره ای از اعمال غیرعادی ام اصلا به یاد ندارم. وقتی هم که در بیمارستان روانی بستری میشوم قرصهایی بصورت روزانه به ما میدهند که حافظه ام به کلی پاک میشود و اصلا از گذشته هیچ چیز در ذهنم باقی نمی ماند. مثلا در گذشته من چند سال کلاس موسیقی رفته ام و تسلط کامل به ساز دارم ولی وقتی داروها را به خورد من میدهند هیچ نتی دیگر در ذهنم باقی نمی ماند که بتوانم روی ساز پیاده کنم.
دوستان این سرنوشت آدمیه که همانطور که خودش میگفت بخاطر کنجکاوی و از روی شیطنت جوانی وارد مقوله ماورا شد و زندگی خودش و اطرافیانش رو دستخوش حوادث ناگواری قرار داد که اگر او وارد این موضوع نمیشد شاید الان داشت مثل من و شما یک زندگی عادی و نرمال میکرد. بخاطر همین تاکید میکنم افرادی که به صرف کنجکاوی یا برای شوخی و فان میخواهند وارد این ماجراها بشوند خیلی مراقب باشند تا بعدها دچار پشیمانی و یا خدایی ناکرده دچار بیماری های روحی روانی نشوند که خودکرده را تدبیر نیست.
ممنون که وقتتون را برای این نوشته گذاشتید
چند تا جادوگر معروف خارجی هستن که با همین حشیش احضار جن میکنن. فقط موندم اون استاده چه پارتیه کلفتی داشته که مسئولای تیمارستان نمیرفتن ازش شکایت کنن و بگن داره مواد مخدر به مردم میده.
یعنی الان هیچ راه درمانی برای اون اقاوجود نداره!؟
ایشون اومده از این همه راه با برقراری ارتباط با موجودات غیر ارگانیک بدترین راه رو انتخاب کرده اخه معلومه کسی که با حشیش و مواد مخدر میخواد ارتباط بگیره لطمه میبینه
ایشون به خاطر این که چندبار با موجودات ماورایی ارتباط برقرار کردن و تحملش رو نداشتن ضربه روانی بدی خوردن و اسکیزوفرنی گرفتن مثل خانمی که طلاق میگیره و بعد به اسکیزوفرنی مبتلا میشه اون صداها هم توهم شنوایی هستن که اکثر بیمارای روان دارن و دلیل بر این نیست که بگیم کسی کنترل شون میکنه این حرف نوعی هذیان محسوب میشه و ایشون کاملا تحت کنترل خودشون هستن اما با روانی که بیمار شده
من با یه پسری دوست بودم دقیقا همین بود……فقط به ن این حرفارو میزد من ناخوداگاه درکش میکردم…اولش خیلی عادی بود یه چند روز بعدش زنگ زد بهم گفت تو باکره نیستی چرا به من دروغ گفتی….بهش گفتم از کجا فهمیدی به من گفت یه جنی دره گوشم بهم گفت دختر نیستی خندید رفت…..بهم میگفت یه صدایی تو گوشش باهاش حرف میزنه جالب بود مثلا ذهن منو میخوند..میفهمید به چی فکر میکنم یا حسم چیه….اولش این نیرو خیلی قوی بود….میگفت من یه گرگ تو درونم دارم…..که منو کنترل میکنه و باید این گرگ رو ضایع کنم و ترکش نکنم…..بهم گفته… بیشتر »
با سلام ممنون از اشتراک تجربه خود. تجارب ماورایی و اختلالات روانی می توانند با هم ترکیب شوند. اطلاعاتی که از این افراد به دست می آید بخشی از آنها درست و بخشی هم غلط هستند. درست مانند زمانی که کسی برون فکنی کرده و فضای اتاق خود را می بیند. هم اتاق را می بیند و هم چیزهایی را می بیند که تغییر کرده است و به واقعیت شباهت ندارد و این ناشی از فعال شدن ذهن متوهم است. در مورد اختلالات روانی این که چند حدس آنها درست در بیاید خطرناک است چون تصور می کنند سایر سخنان… بیشتر »