

اسم من معینه، یه پسر ۳۰ ساله از تهران. من همیشه آدم خرافاتی نبودم، اما از وقتی که توی خونه جنزده زندگی کردم، نگاهم به دنیا عوض شد.
داستان از این قراره که چند سال پیش، من و همسرم، سمیرا، تصمیم گرفتیم از خونه پدرم جدا بشیم و خونه جدیدی بخریم. خونه ای که پیدا کردیم، توی یه محله قدیمی و خلوت بود. خونه دو طبقه بود و قیمتش هم نسبتا مناسب بود. ما بدون اینکه تحقیقی در مورد خونه انجام بدیم، قرارداد رو امضا کردیم و کلید خونه رو تحویل گرفتیم.
اولین شبی که توی خونه جدیدمون خوابیدیم، اتفاق عجیبی افتاد. من توی خواب دیدم که یه مرد غریبه توی اتاق خوابمون وایساده و داره به من نگاه می کنه. مرده قیافه ترسناکی داشت و چشماش قرمز بود. من از ترس داد زدم و از خواب پریدم.
سمیرا هم از خواب بیدار شد و از من پرسید که چی شده. من بهش ماجرای خوابم رو گفتم. سمیرا هم گفت که اونم توی خوابش یه چیز عجیب دیده. اون گفته بود که یه زن جوان توی راهروی خونه ایستاده بوده و داره گریه می کنه.
ما از این اتفاقا خیلی ترسیده بودیم. تصمیم گرفتیم که از خونه نقل مکان کنیم، اما چون پولمون کم بود، مجبور شدیم توی همون خونه بمانیم.
روزهای اول، اتفاق خاصی نمی افتاد، اما کم کم، بدشانسی ها شروع شد. من توی کارم اخراج شدم. سمیرا توی یه تصادف رانندگی زخمی شد.
ما دیگه داشتیم از این همه بدشانسی خسته می شدیم. یه روز، تصمیم گرفتیم که یه دعانویس رو به خونه بیاریم. دعانویس وقتی که وارد خونه شد، خیلی زود متوجه شد که خونه جنزده است. اون به ما گفت که یه طلسم توی خونه وجود داره که باعث بدشانسی ما شده.
دعانویس طلسم رو از خونه برداشت و ما هم از اون موقع دیگه بدشانسی نداشتیم.
من هنوز هم نمی دونم که اون مرد و زن غریبه که توی خوابم دیده بودم، چه کسانی بودند. اما مطمئنم که اونها باعث بدشانسی های ما شده بودند.
دعانویسی که ما رو کمک کرد، به ما گفت که طلسمی که توی خونه پیدا کرده بود، یه طلسم نفرین بود. اون گفته بود که این طلسم توسط یه جادوگر بدجنس برای صاحب قبلی خونه ساخته شده بود.
جادوگر گفته بود که صاحب قبلی خونه، یه مرد ثروتمند و بی رحم بوده. اون مرد به فقرا و بیچارگان کمک نمی کرده و همیشه ازشون سوء استفاده می کرده. جادوگر هم به خاطر کارهای بد صاحب خونه، اون رو نفرین کرده بود.
طلسم نفرین باعث می شد که صاحب خونه همیشه بدشانسی داشته باشه. اون مرد به خاطر بدشانسی هاش، همه ثروت و خوشبختی خودش رو از دست داد و در نهایت، توی فقر و بدبختی مرد.
ما خیلی خوشحال بودیم که بالاخره از شر طلسم خلاص شده بودیم. اما هنوز هم یاد اون روزها می افتم و به این فکر می کنم که اگه دعانویس رو به خونه نمی آوردیم، چه اتفاقی می افتاد.
جادوگر بود یا مامور مالیات؟