قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس

تجربه از ماورا – قسمت پنجم خاطره مادربزرگ (نوشته میناگلرو)

ساعات جادوگری
ساعات شیطانی شبانه روز کدامند؟
مارس 29, 2018
مراقبه واقعی چیست؟ روش مراقبه در طول روز
مراقبه واقعی چیست؟ روش مراقبه در طول روز
مارس 31, 2018

تجربه از ماورا – قسمت پنجم خاطره مادربزرگ (نوشته میناگلرو)

ماورا

ماورا

تجربه از ماورا – قسمت پنجم خاطره مادربزرگ (نوشته میناگلرو)

با سلام مینا هستم و ادامه ماجرای مادربزرگم ومیخوام بگم

خوب تو قسمت های قبلی گفتم که مادر بزرگم که بارداربوده میره صحراهای حومه روستاشون و اونجا باپیرزن غیر طبیعی و عجیبی برخوردمیکنه که بهش حمله میکنه وموفق میشه روسری مادر بزرگموببره و بعد ازاون چند بار بشکل دوست ها و همسایه های مادر بزرگم میاد سراغش ولی موفق نمیشه ضربه ای به مادر بزرگم بزنه و هر بار یک اتفاق ساده جون مادر بزرگمو نجات میده
عمه خدیجه زن سالخورده و مومنی که برای اهل روستا در کتاب باز میکنه و استخاره میگیره پدر بزرگمو میفرسته پیش دوست شوهر مرحومش اقا میرزای درویش که از اساتید مجرب علوم غریبه باشه
اقا درویش ابتدا به دلایل نامعلومی از پذیرش مادر بزرگم اینا طفره میره ولی درنهایت با شرط و شروطی حاضر به پذیرش مادر بزرگم میشه
و هنگام غروب به تنهایی و با مادر بزرگم میرن سمت مکان مخوفی به اسم تنگه شبدر که اولین بار پیرزن از اونجا اومده سراغ مادر بزرگم وبا چوب دستی نازک و ترکه مانند خودش خطی بدور مادر بزرگم میکشه و به مادر بزرگم میگه هر اتفاقی که افتاد به هیچوجه از اون دایره که اگه اشتباه نکنم مادر بزرگم میگفت درویش به اسم قندیل میگفته پاشو بیرون نذاره

و ادامه ماجرا

اقا میرزا تکه پارچه رو که یک روزی تکه ای از لباسم بود و قرار بود باهاش دستگیره بدوزم برای برداشتین قابلمه و ظرفهای داغ ازم گرفت اونو ایه و اورادی خوند و فوت کرد بهش و چند تا هم سوزن فرو کرد توش و جعبه کوچکی رو هم باز کرد کمی پودر سیاهرنگ مثل دوده بود رو با اب مخلوط کرد و مالید بهش و رو زمین گذاشت و سنگ کوچکی هم گذاشت روش و گفت فقط هرچی دیدی با توکل به خدا نترس و محکم باش و دایره ای هم دور خودش کشید و نشست به زمزمه کردن اورادی که تو یک کتابچه قدیمی بود
هوا دیگه کاملا تاریک شده بود و صدای پیچیدن باد بین درخت ها و صدای اب رودخانه وحشت زیادی رو به انسان قالب میکرد
نزدیک یکساعتی میشد که سر جامون نشسته بودیم و اتفاق خاصی نیفتاده بودو فقط صدای اب رودخانه و صدای باد میومدو صدای پارس سگهای ابادی که از دور دست بگوش میرسید دیگه داشتیم خسته میشدم و حوصله امون سر میرفت که یهو احساس عجیبی بهم دست داد یه حسی که انگار غیر از ما هم ادمای زیادی اونجا هستن و صدای همهمه مبهمی از کنار رودخانه و پایین صخره تو خرابه های اسیاب قدیمی به گوش میرسید اول فکر کردم صدای اب هستش ولی نه صداهای مبهمی به گوش میرسید و زمانی مطمئن شدم که میرزا هم گوشهاشو تیز کرده بود و هواسش جمع صداهای اطراف بود باز هم اتفاق خاصی نیفتاد تا مدت دیگه ای وضع به همین منوال گذشت ناگهان دیدم یک شبح داره از پایین بما نزدیک میشه شبحی سیاه که توی تاریکی هوا بزور میشد حرکت ارومش رو دید کمی که جلوتر اومد دیدم حیوان سیاه رنگی مثل سگ هستش ولی جثه حیوان فوق العاده بزرگتر از یک سگ بود و البته سگ نبود و بلکه یک کفتار عظیم الجثه بود که دندانهای نیش دراز و تیزش توی مهتاب میدخشید و اگر اراده میکرد منو میرزا رو تو چند ثانیه تکه تکه میکرد جالب اینجا بود که هیچ صدایی از حیوان نمی اومد نه پارسی و نه زوزه ای ، هیچی ، من که تا اون موقع چنین حیوان خوفناکی ندیده بودم
کفتار ارام ارام بما نزدیک شد کمی مونده بود غالب تهی کنم از ترس کفتار چرخی دور من زد و من رو بر انداز کرد و نکته عجیب تر اینکه تا نزدیک من اومد ولی بیرون از خطی که میرزا بدور من کشیده بود متوقف شد انگار که دیواری بین من و حیوان وجود داشت چرخی هم دور میرزا زد

همچنین بخوانید:   تجربه ماورا - دیدن پیامبر اسلام در رویا (نوشته محمد.و)

میرزا سلامی به حیوان کرد و با احترام زیادی که انگار داره با یک شخص محترم صحبت میکنه گفت اونجا گذاشتم ببر بده بهش بگو امانتی این دختر رو بده بهت بیار بگو اجباری نیست خودش بیاره بده به تو بیار برامون ولی تا امانتی این دختر رو نگیرم از اینجا نمیرم حیوان مثل یک انسان به حرف های میرزا گوش میداد و گاهی با تکان سر مانند یک انسان تایید میکرد بعد از تمام شدن حرف درویش کفتار بسمت پارچه رفت و پا پنجه سنگ را بکناری انداخت و پارچه رو برداشت رفت و تو تاریکی محو شد حدود نیم ساعتی باز در سکوت گذشت ناگهان احساس کردم چند نفر دارن بما نزدیک میشن کمی که گذشت دیدم درسته یک نفر داره بما نزدیک میشه کمی که جلوتر اومدصحنه ای رو دیدم که نمیتونستم باورش کنم یک پیرزن فرتوت و چروکیده بما نزدیک شد کمی که جلوتر اومد وحشتناک ترین صحنه عمرم رو دیدم همان پیرزن بود ولی اینبار با چهره واقعی خودش و بدون هیچ‌ نقابی از موهای قرمزش شناختمش که تو مهتاب مشخص بود اگر روز اول با این چهره میدیدمش سکته میکردم

حیوان هم بهمراهش بود و پارچه به دهان کفتار بود پیرزن اومد جلو و نگاهی بمن انداخت چشمانش کاملا مشکی بود و هیچ سفیدی نداشت و این چهره اش رو مخوف تر میکرد
لبخندی شیطانی بر لبش بود که بر کراهت چهره اش اضافه میکرداومد و گفت میرزا چرا اومدی اینجا مگر دفعه پیش قرار نشد دیگه تو

اینجور ماجراها وارد نشی و خودت….

همچنین بخوانید:   تجربه ماورا - دیدن موجودات ماورایی توسط کودکی خردسال (نوشته علی)

رو کنار بکشی
میرزا که معلوم بود بخوبی پیرزن رو میشناسه و پیرزن هم اونو

ظاهرا دستهای میرزا بطور محسوس می لرزید حالا یا بخاطر فشار عصبی و استرس بود و یا ترس از پیرزن
گفت این دختر یک استثناست امانتیشو بده منهم راهمو میکشم و میرم و باز سر قولم هستم پیرزن گفت من چند بار خودم رفتم سراغش بهش بدم منتها جور نشده و دوستاش نمیذارن راحت ببینمش ولی اگر میخوای باید بگیریش ولی میرزا قول خودت رو شکستی و تاوانشم باید بدی اینو گفت و بلند شد با حیوان رفت و پارچه رو گذاشتن تو اینموقع پدر بزرگم و چند تا از اهالی هم اومدن دنبال مادر بزرگم اینا و همه رفتن به روستا تو راه درویش خیلی تو حال خودش بود و کسی هم جرات سوال کردن ازش را نداشت و اومدن روستا و اماده خواب شدن و شروع به مرتب کردن جامون برای خواب شدیم ناگهان سگ بسمت دیوار حمله کرد و به بالای دوار زوزه میکشید که ناگهان صدای خرد شدن شیشه ها بلند شد رفتیم دیدیم شیشه های خونه ای رو که در اختیار میرزا گذاشتیم همه رو باسنگ شکستن بابا بزرگ دوید رفت دم در ولی کسی نبود اونشب تا صبح مدام سنگ به منزل ما پرتاب میکردن گلدانهای داخل حیاط را شکستن و بدتر از همه پارس های دیوانه وار سگهای روستا بود که انگار چیزی رو میدیدن که ما نمیدیدم خلاصه شب بدی رو پشت سر گذاشتیم نصف شب خواستیم بریم دستشویی و طبق معمول بابای بچه ها هم همراهم اومد تو حیاط که رسیدیم یه لحظه پس افتادیم دیدیم داخل حیاط خونه پر از فضولات و اشغال هستش حتی به در و دیوار هم پاشیده شده
اقا میرزا هم که مثل ما نتونسته بود بخوابه به پدر بزرگم گفت یک گوسفند سر ببر و پیاله ای از خونش برای من بردار و دل و جگرش رو هم درار بیرون طبق دستور درویش بسرعت گوسفند ذبح و خون و دل و جگر کاملش رو دادن به درویش درویش به تنهایی از منزل خارج و نزدیک طلوع افتاب با روسری مادر بزرگم برگشت و به مادر بزرگم گفته بود که مشکلت حل شده و هیچ خطری خودت و بچه اتو تهدید نمیکنه ولی در عوض باید این بچه اخرت باشه چون اگر بار دیگه باردار بشی صد جان داشته باشی یکیش رو بسلامت در نمیکنی و بدون دریافت دستمزدی وسایلش رو جمع و حتی صبحانه هم نمیخوره و بدون پاسخ به هیچ سوالی براه خودش میره

همچنین بخوانید:   تجربه ماورا - موضوع ۶ساله واقعی (نوشته آهو)

دایی مجیدم یعنی برادر ته تغاری مادرم اینا که همه این حوادث زمان باردار بودن اون برای مادر بزرگم پیش اومد الان پدر ۳ فرزند هست و نزدیک به ۳۸ سالشه و طبق قولی که به میرزا دادند اسم مجید رو که میرزا پیشنهاد داده بود روش گذاشتن

میناگلرو

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)
اشتراک
اطلاع از
guest

9 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
ErFaN
مهمان
ErFaN
8 سال قبل

با تشکر از خانم مینا گلرو عزیز…اون پیاله خون و احشا حیوان رو در ازای پارچه پرداخت کرده…موقع کشیدن دایره میرزا چی میگف؟؟؟یادتون هس؟؟

میناگلرو
مهمان
میناگلرو
8 سال قبل
Reply to  ErFaN

با سلام خدمت شما برادر گرامی والا من گفتم این خاطره رو مادر بزرگ من و اونم با اصرار برای ما تعریف کرد و‌این ماجرا برمیگرده به سال ۱۳۵۹و برخی از جزئیات رو ایشان به خاطر ندارند و برخی از وقایع رو هم اصلا عنوان نمیکنن که برمیگرده به قولی که به میرزا دادند اینکه میرزا اون خون و دل و جگر حیوان رو کجا برد کسی نفهمید فقط فردای اون روز درحالیکه حال خیلی مساعدی هم نداشته باشه روسری مادربزرگم رو براش میاره و توصیه میکنه که این بچه اخرین بچه شما بلید باشه چون اگر بار دیگه باردار… بیشتر »

ErFaN
مهمان
ErFaN
8 سال قبل

ممنون …اون دایره یه مندل حفاظتی عه ک با تصوری ک من از میرزا پیدا کردم احتمالا با ایات قرانی اونو رسم کرده..میخاستم اون عبارات رو پیدا کنم مرسی

معین
مهمان
معین
8 سال قبل

اگه کسی چشم سومش کاملا باز باشه
میتونه اتفاقات ای که قراره براش در آینده بیوفته و تغیر بده؟

سهیل
مهمان
سهیل
8 سال قبل

سلام خیلی عالی بود استفاده کردیم….
اگه تونستی بازم بنویس

احمدرضا
مهمان
احمدرضا
8 سال قبل

با تشکر
چرا ماجرای مش عزیز حذف شده
سوال دوم اجازه می دهید این داستان را به رمان تبدیل کنم

102falah
مهمان
102falah
7 سال قبل

اون میزای بنده خدا جان سالم به در برد؟ اگر زندش برای سلامتیش و اگر مرده است برای شادی روحش یه صلوات بفرستیم اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

soheila
مهمان
soheila
6 سال قبل

خانم گلرو سلام
ظاهراَ روستای اجدادی شما خیلی اجنه ها رفت و آمد داشتند. چون جریانات زیادی حول و حوش آن روستا در ارتباط با نیروهای ماوراء الطبیعه و اجنه اتفاق افتاده. فقط سؤالی برایم پیش آمده این است که چرا ظهور و حضور این جن ها کمتر از سابق شده؟ شاید البته یکی از دلایل آن فاصله گرفتن از طبیعت و افزایش ظواهر تکنولوژی و شلوغ تر شدن محیط های زندگی باشد که باعث فراری شدن آنها از محل زندگی انسانها شده است. البته این فقط حدس م است. شاید واقعیت چیز دیگری باشد.

رفتن به نوار ابزار