قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
طنز ماورایی – خاطره یک جن (نوشته حیف نون)
آوریل 5, 2020
تجربه ماورا
تجربه ماورایی – نجات از مرگ (نوشته شیرین)
آوریل 5, 2020

داستان ماورایی – مسافر خیالی (نوشته Rz)

داستان ماورایی

داستان ماورایی

داستان ماورایی – مسافر خیالی (نوشته Rz)

باران میبارید… پیرمرد اعصابش خورد شده بود زیرا مسافرانش بیش از حد دیر کرده بودند. پکی به سیگارهایش زد تا آرام شود. بالاخره مسافرانش از راه رسیدند. چند دختر و پسر که تعدادشان به ۱۴ نفر میرسید و هر چند هفته یکبار به تفریح در اردوگاه های جنگل می رفتند .مسافران سوار اتوبوس پیرمرد شدند و سفر آغاز شد .پیرمرد آدم خوب و مهربانی بود و زبانزد مسافران و عام بود همه از او راضی بودند اما زود عصبی میشد.در راه مسافران آهنگ گذاشته بودند و دست میزدند . پیرمرد هم با آنها هماهنگ بود و با خواننده هم خوانی میکرد. دختر غمگینی که به پنجره خیره شده بود توجه اورا جلب کرد زیرا امکان نداشت در میان آن همه دختر و پسر شاد کسی غمگین باشد.به او زل زده بود و وقتی دختر به او نگاه کرد سرش را بگرداند.او میخواست به دختر بفهماند که آدم بدی نیست و کارش این است که به مسافرانش نگاه کند و آنها را زیر نظر داشته باشد تا مشکلی پیش نیاید. آنها به اولین استراحتگاهی که رسیدند توقف کردند.پیرمرد خواست با دختر درد و دل کند اما اورا نیافت و رفت تا نماز ظهرش را بخواند.بعد نماز غذایش را خورد و خوابید. در خواب دید که داخل جنگل تاریکی گیر افتاده است.ماشینش خراب شده بود و دنبال کسی میگشت . او داخل جنگل شد و نوری یافت. به نور که نزدیک تر میشد موجودات قدکوتاهی را دید که به دور آتش میچرخند و با زبان نامفهوم برای خودشان آواز میخوانند. او ترسید ولی چاره ای نداشت خودست به آنها نزدیک شود که از خواب بیدار شد.مسافرانش را خبر کرد و به سفر ادامه دادند. در طول سفر همش به آن دختر فکر میکرد. شب که به مقصد رسیدند پیرمرد به دنبال آن دختر میگشت تا با او حرف بزند اما او انگار غیب شده بود.او مسافرانش را شمرد و باکمال تعجب دید که همه هستند ولی دختر نیست! دختر تنهایی اورا به شام دعوت کرد و پیرمرد پذیرفت و باهم شروع به گپ زدن و غذا خوردن کردند. پیرمرد به دختر گفت که یکی از مسافرانش نیست. و در ردیف جلو سمت چپ نشسته بود.دختر به پیرمرد گفت چنین شخصی داخل اتوبوس نبوده و شما دچار توهم شده اید. اما پیرمرد قسم خورد که این مسافر خیالی واقعا وجود داشته است!دختر لباس سیاه پوشیده بود و پیرمرد دلیل سیاه پوشیدن اورا جویا شد و دختر گفت که دوستم بخاطر سرطان مرده است.پیرمرد تسلیت گفت ولی کمی باخودش فکر کرد و از دختر پرسید میتوانی عکس اورا نشانم بدهی؟دختر عکس دوستش را نشان داد . پیرمرد خشکش زده بود! این همان دختر است!ولی به آن دختر چیزی نگفت و درخودش نگه داشت. بعد از ظهر روز بعد آنها به مقصد رسیدند. پیرمرد سر کرایه با چند نفر سر بحث افتاده بود ولی راضی نشد و بدون گرفتن کرایه خواست که به خانه اش برگردد و آنهارا نفرین کرد. شب هنگام پیرمرد در حال برگشتن بود که ناگهان اتوبوس از کار افتاد. پیاده شد و غرغر کنان به سمت موتورش رفت. مشکل را نفهمید و گیج شده بود.جاده سوتو کور بود و پیرمرد ناامید شده بود.نه راه رفتن داشت نه برگشتن . به داخل جنگل رفت تا از کسی کمک بخواهد. جنگل تاریک تاریک بود و پیرمرد فریاد زنان جلو میرفت. نوری توجه اورا جلب کرد وبدو بدو به سمت آن نور رفت. با کمال تعجب موجودات قد کوتاهی را دید که بدور آتش می رقصند و آواز نامفهومی سر میدهند.پیرمرد فهمید آنها آدم نیستند وخواست فرار کند که یکی از آنها با دیدن پیرمرد شروع به داد زدن کرد و همه آنها دنبال پیرمرد کردند.پیرمرد بیچاره هم هنگام فرار پایش در چاله ای گیر کرد و به زمین افتاد و بیهوش شد.در رویا دید که آن دختر سراغش آمده است. دختر به او گفت میخواهی نجات پیدا کنی؟ پیرمرد گفت بله. دختر به او گفت دوستانم که آنهارا تنها گذاشتی در آنجا گیر گرگ ها افتاده اند باید آنها را نجات بدهی. پیرمرد هم سرش را تکان داد. و از خواب بیدار شد. و بسرعت سمت اتوبوسش رفت. استارت زد ماشینش روشن شد و با تمام سرعت دور زد و به راه افتاد.به آنها که رسید اتوبوس را جلو برد و بوق زد. گرگ ها با دیدن اتوبوس و صدای شنیدن بوق بلند پراکنده شدند و مسافران ترسو و زخمی را رها کردند. دخترا و پسرها با سرعت سوار اتوبوس شدند و به خانه برگشتند.

با تشکر از سایت و اساتید خوب آرنوشا

 

 

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
3 Comments
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
Behrouz K
عضو
2 سال قبل

سلام و درود به خانم یا آقای Rz و سپاس بابت فرستادن داستان های جالب و ماورایی که برای سایت میفرستید بنظرم حس تصویر سازی و داستان نویسی شما خیلی خوب هست و شما آدم مستعد و با استعدادی در این زمینه هستی ولی احساس میکنم متن را با عجله تایپ میکنی تا موضوع از ذهنت فراموش نشود. بنظرم اگر با صبر و حوصله بیشتر داستان رو طراحی کنی و با چند بار روخوانی مطلبی که آماده ارسال داری و تصحیحش داستان زیباتری ساخته میشه اگر با گوشی یا تبلت پست رو آماده و ارسال میکنی بنظرم اگر قبلش داستان… بیشتر »

Reza
مهمان
2 سال قبل
Reply to  Behrouz K

با سلام میدونم که خیلی میتونم بهتر باشم . چشم سعیمو میکنم که بهتر بنویسم

یکتا
مهمان
یکتا
2 سال قبل

جالب و متفاوت بود

رفتن به نوار ابزار