قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
تجربه ماورا – دیوانه یا عاقل؟ (نوشته Annihilation)
دسامبر 4, 2020
تجربه ماورا
تجربه ماورا – دعا نوشتن برای دور کردن جن همزاد یا عاشق (نوشته sepix)
دسامبر 4, 2020

تجربه ماورا – سنگ باران (نوشته Z.abedi)

تجربه ماورا

تجربه ماورا

تجربه ماورا – سنگ باران (نوشته Z.abedi)

سلام.دوست دارم اولین ماجرای ماورایی زندگیم رو براتون بنویسم.امیدوارم خوشتون بیاد.وقتی من ۹ساله بودم یکی از برادرهای من در شهر دیگری مشغول به کار بود ومعمولا اخر هر هفته به خانه بر می گشت.دقیقا یادم میاد شب شنبه بوددر حالی که همه خانواده در خواب بودندواز انجایی که من خیلی دیر به خواب میرم وهمیشه هم در خواب هوشیار هستم واین قضیه در بچگی بزرگترین ترس من از شب بود زیرا اینقدر از درودیوار وسقف وحیاط وحتی دورتر در کوچه صداهای عجیبی میشنیدم که کلا خواب از سرم می پرید وامکان نداشت جدا از مادرم بخوابم.اون شب هم من هنوز نخوابیده بودم که ناگهان از حیاط صدای برادرم را شنیدم که خیلی اهسته مرا به نام صدا می زند.اینقدر صدا برایم واضح بود که بااینکه ۲۷ سال از ان شب گذشته هنوز کاملا با جزییات در خاطرم مانده.من فکر میکردم چون بقیه در خواب هستند برادرم ارام صدایم میزند به تقلید از او من هم آهسته وقتی جواب دادم از من خواست که در اتاق راباز کنم وبه حیاط بروم.من حتی یک لحظه هم ترس یا شک به دلم نیافتاد وبلافاصله بلند شدم ووقتی دستم راروی دستگیره در گذاشتم ناگهان مادرم بیدار شد ووقتی برایش گفتم که برادرم امده به من گفت که حتما خواب دیده ام ولی من که میدانستم هنوز نخوابیده بودم.خلاصه شد شب بعدی دوباره همان صدا وهمان کار من .ولی اینبار دیگر مادرم به موضوع مشکوک شد که باعث شد کلید رو از در بردارد تا من نتوانم به بیرون بروم.شب سوم ولی دیگر صدا از حیاط نبود بلکه بیرون در کوچه صدا ی برادرم بود که خیلی آهسته تر از شب های قبل می شنیدم که از من می خواست در حیاط را باز کنم این بار انگار خواب مادرم خیلی عمیق بود با انکه از اتاق بیرون رفتم بیدار نشده بود برادرم مدام از من میخواست که در را برایش باز کنم من که میدانستم او کلید دارد خواستم که خودش در را باز کند ومن دیگر به حیاط نروم ولی به من گفت که کلید را جا گذاشته ام.من هم که باور کرده بودم واصلا هیچ شکی نداشتم که خودش نباشد رفتم که در را باز کنم هنوز در کامل باز نشده بود که نمیدانم مادرم با چه سرعتی خودش رابه من رساند وبا ضرب در رابست .بستن در همانا وباران سنگ بود که در حیاط وسقف خانه را به رگبار بسته بود به قدری تعداد سنگ زیاد بود که تمام همسایه هارا به بیرون از خانه کشاند.واین سنگ باران تا یک هفته ادامه داشت ودراین یک هفته مادرم حتی یک لحظه از من جدا نشد جالب اینجا بود که من حتی یک لحظه هم دردلم ترسی نداشتم ولی الان که دارم این متن رو مینویسم لرزش قلبم راحس ودستم رامیبینم.

همچنین بخوانید:   تجربه ماورایی شما - شفا با دعا (نوشته مرتضی)

 

 

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)
اشتراک
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
قدیمی ترین
جدیدترین
رفتن به نوار ابزار