قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
تجربه ماورا – اسفندماهی ها بهترین دوستان مشاور (نوشته فاطمه)
فوریه 6, 2020
مدیتیشن
آیا به جای حالت نشسته می توان در حالت دراز کشیده هم مراقبه کرد؟
فوریه 6, 2020

تجربه ماورا – دوست مبتلا به اسکیزوفرنی (نوشته مجید)

تجربه ماورا

تجربه ماورا

تجربه ماورا – دوست مبتلا به اسکیزوفرنی (نوشته مجید)

من خودم بیمارم ولی میخوام از یه بیمار دیگه حرف بزنم. مشکل من وسواسه. مادرم البته خوشحاله که وسواس دارم چون همه خونه رو مو به مو تمیز می کنم و ظرفها رو قشنگ می شورم. نمیذارم کس دیگه توی کار نظافت دخالت کنه. اگه کسی خونه رو به هم بریزه دعوای بدی راه میندازم.
وسواس بد دیگه من فکر کردن زیاد به حرفهای بقیه هست. مثلا از صبح که بلند میشم به یاد حرفهای دیروز و حتی پارسال مردم میفتم و تو دلم فحش میدم و تا شب این مکالمات هست. سر همین افسرده هم شدم و مجبور شدم برم تیمارستان.
تیمارستان محل خیلی کثیفی بود و بودن توی همچین جایی واقعا نفرت انگیز بود. روزی سه بار حموم می کردم. سعی می کردم به کسی نزدیک نشم.
لواط بین بیمارا عادی بود ولی چون می دونستن من حتی از دست دادن عادی هم بدم میاد و وسواس شدید سر این موضوع دارم کاریم نداشتن.
با یه نفر دیگه هم کاری نداشتن که اسمش مانی بود. میگفتن قاطیه و اسکیزوفرنی داره. دهنشم لقه و بهتره ازش دور باشی چون میره خبرای بیخود رو قاطی توهمات خودش تقدیم مسئولین تیمارستان میکنه.
مانی همیشه بهم بد نگاه می کرد. سنش کم بود ولی چشمای ترسناکی داشت. توی صورتش نفرت موج میزد و هر لحظه فکر می کردم میخواد روم بالا بیاره. بعدا یه روز اومد پیشم گفت چون تو لواط نمیکنی و پسر مثبتی هستی میخوام باهات دوست شم. گفتم یعنی تو کل این بخش فقط من لواط نمی کنم؟ گفت اره. همون موقع حالم بد شد زنگ زدم مادرم بیاد منو از اینجا ببره. قرار شد دو روز بعدش مرخص شم برم.
تو این دو روز با مانی صمیمی شدم و با هم از هر دری حرف میزدیم. پسرای دیگه فکر می کردن بین ما خبریه. هر وقت ما رو میدیدن یه لبخندی میزدند میرفتن. دیگه داشتم بالا میاوردم.
مانی گفت توجه نکن. آدمای مریض همه رو مثل خودشون میبینن.
کنجکاو بودم ببینم اسکیزوفرنی چه طور حالتیه. ازش پرسیدم الان چی میبینی؟ گفت یه چیز سیاه شبیه بدن انسان. معلوم بود خود مانی هم ترسیده بود هم دوست نداشت چیزی بگه. گفتم اون چیز سیاه کاری هم میکنه؟ گفت داره با گلدون ور میره. یه گلدون رو به روی ما بود. نگاه کردم دیدم شاخه هاش داره خود به خود تکون میخوره. از ترس بلند شدم و فریاد زدم. پرستارا اومدن منو بردن اتاقم و گفتن چی شده. چون خیلی شلوغ کردم بهم آمپول خواب آور زدن و دستامو بستن تخت.
همش خواب اون موجود سیاه را میدیدم. عجب غلطی کرده بودم با مانی دوست شده بودم. شب از صدای ترق تروق وسایل بیدار میشدم. همه خواب بودن و کسی صدا نمی کرد. گفتم خود اون سیاهس.
فردا صبحش رفتم سراغ مانی. گفتم مگه مرض داری منو ترسوندی؟ دیدم دیگه باهام حرف نمیزنه. فهمیده بود در موردش با پرستارا حرف زدم. دیگه به منم اعتماد نداشت.
وقتی برگشتم خونه خیلی خودم رو سرزنش کردم. اون پسر بیچاره یه عمره داره این چیزا رو میبینه و همش تو تیمارستانا بستریه و چیزی نمیگه. بعد من سر یه چیز معمولی کولی بازی درآوردم و دل دوستم رو شکستم.
واقعا عجیب بود که من و اون چیزی رو شاهد بودیم که مادی نبود ولی برای هر دوتامون جلوه گری کرد. پس دیگه اون توهم نزده. شاید چشم سومش بازه و بدبخت رو اشتباهی آوردن تیمارستان.
منم درمان وسواسم ناقص موند و به چیزای دیگه هم سرایت کرده. هر وسیله رو با رمز خاصی میچینم کنار هم و کارای مسخره دیگه.

همچنین بخوانید:   تجارب ماورایی شما - دیدن نور - نوشته لی لی

 

 

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)
اشتراک
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
M.v
عضو
6 سال قبل

سلام مجید جان
خوب تعبیر کردی بنظرم مانی بچه بدی نبوده مخصوصا با توجه به بیماری روحی و روانیش و نیز مشکلات تیمارستان.چه خوب کردی که هر چه سریعتر از اون محیط خارج شدی.من معتقدم جاهایی مثل تیمارستان یا کمپهای ترک اعتیاد اماکنی بسیار فاسدند.بگذریم من نمیدونم چندسالتونه ولی الان که جوونی هر چه سریعتر برای درمان وسواست اقدام کن.مواردی که گفتی بنظرم خیلی جدیه.ولی جالب بود مطلبت.حالا خدا میدونه بخاطر وسواست چندبار نوشته هاتو پاک کردی از نو نوشتی‌:-))).موفق باشی رفیق

حیف نون
مهمان
حیف نون
6 سال قبل

چشم سومش باز بوده ولی چون چشم سوم برای روانپزشکها معنی نداره پس این جور آدمها خلن و باید بستری شن.

soheila
مهمان
soheila
6 سال قبل

آقا مجید سلام چقدر خوبه که خودت بیماریتو قبول داری. پس بهتر میتونی نسبت به درمانش اقدام کنی.بعضی ها حتی قبول ندارن این حالتشون عادی نیست و بقیه رو غیر عادی میدونن. امیدوارم موفق بشی. و خبرش رو به همه در سایت بدی و مارو هم خوشحال کنی. اتفاقاَ مطلبی که عنوان کردی برای منهم یه سؤاله که آیا ممکنه بعضی از افراد مبتلا به اسکیزوفرنیا به خاطر این اختلال عصبی اشان بُعدی از جهان برایشان ملموس و قابل دیدن بشه و فرکانس هایی را بگیرند که برای ما غیر قابل دسترسی است؟ فرضا افراد مبتلا به اوتیسم علیرغم ضعف… بیشتر »

M.v
عضو
6 سال قبل

با سلام خدمت سهیلا خانم مطلب جالبی رو مطرح نمودید.در ابتدا عرض کنم این نقل قول که فرمودید و تا حدودی میتونه درست باشه از طرف من نبود دوستمون«حیف نون»فرمودند.در اصل همینطوره و از مصادیق بارز «گر خداوند زحکمت ببندد دری زرحمت گشاید در دیگری»هست.خیلی از افرادی که در کودکی یا سنهای بالاتر دچار ضربه جسمی به نقطه خاصی شده اند یا بیماری خاصی گرفته اند.دارای قدرتهای ماورایی گشته اند.مثلا آقای رهبرزاده که سالها قبل من به کلاسهای روحی ایشان میرفتم در کودکی از بالای درختی مرتفع به پایین پرت شده و فوت میکند(تجربیات نزدیک مرگ)که داستانشان هم جالب است… بیشتر »

رفتن به نوار ابزار