

دومین داستان من است که بعد از چهار ماه دوری از ماورا مینویسم در داستان قبل (پرواز روح ) من به شدت در تمرین های پاکسازی چاکراها فرو رفته بودم ولی متاسفانه بخاطر دغدغه های دیگر و عدم کنترل کامل بر این کار خودم را باختم .
اگر روش های پاکسازی چاکرا ها را خوانده باشید و شنیده باشید میدانید قسمت اخر ان بستن چاکراست و این قسمت بسیار مهم است چون میتواند باعث رسوخ انواع انرژی به بدن شما یا از دست دادن بی دلیل انرژی شما بشود چون این ها مراکز انرژی هستند و من بخاطر عدم تمرکز کافی و داشتن دغدغه های دیگر نتوانستم در این قسمت اخر از چاکرای پنجم به بعد موفق شوم و انرا موقتا تا بعد از رفع شدن تعدادی از دغدغه ها به کناری وانهادم.
امروز این متن چند تجربه مختلف است که این تجارب هرروز مرا گیج تر میکند که به راستی واقعیت چیست؟
چندی بعد از ترک پاکسازی چاکرا ها مشکل اصلی من که گز گز شدن بدنم بود دوباره و شدیدتر شروع شد که میتواند هم دلیل علمی از جهت استرس و هم دلیل ماورایی از جهت دیگر داشته باشد
بحث از انجا شروع میشود که چرا من ذاتا انقدر به ماورا تمایل دارم و منظور من از تمایل تمایل طبیعی نیست یعنی هرگاه که ان را رها میکنم از جهتی به ان بازمیگردم و اگر ب سمت نقاط منفی ان پیش بروم این نقاط چند برابر به سمتم میاند نمونه ان ی ماه بعد از رها کردن تمریناتم بود وقتی ساعت چهار شب به اشپز خانه رفتم و در کابینت را باز کردم و هنگامی که انرا بستم نصفه ماند و حتما میداند چون لولا دارد ارام ارام بسته میشود ولی وقتی چن لحظه فقط حضور منفی را اطرافم حس کردم در با شدت بسته شد و من به شدت ترسیده به اتاق و به نزد خواهرم پناه بردم که او هم بیدار بود ،ما ابنه ای قدی در اتاق داریم که دقیقا بین تخت من و خواهرم قرار دارد همانطور که سعی میکردم خودم را ارم کنم یه ثانیه چشمم به ایینه خورد اتاق تاریک بود اما همه بیدار بودیم و یک هیکل مشکی با صورتی که هرگز نتوانستم به یاد بیاورم دیدم و فقط نفسم بند امد و به یاد دارم سال پیش که هنوز مدرسه میرفتم و مدرسه غیر انتفاعی داشتیم که درواقع یک خانه قدیمی بود و اشپزخانه ان که به هیچ وجه نوری جز لامپ نداشت روزی وارد اشپزخانه شدم به محض ورود انرژی بسیار سنگینی را حس کردم و چون صبح بود چراغ خاموش بود و نور از در میامد به محض اینکه در بسته میشد نور تمام میشد در همان لحظه تمام حس هایم به من اخطار داد فرار کن و ی ثانیه قبل از بسته شدن در خودم را به بیرون از در انداختم و با تمام وجود حس کردم انرژی سنگینی از روی من برداشته شد جالب این است در ان لحظه هیچ کس در مدرسه نبود و هیچ کس نمیدانست من در اشپزخانه هستم و مرد مشهوری که خیلی از ماها دیده ایم را به یاد می اورم وقتی سیزده ساله بودم البته این خاطره بشدت محو است ولی وقتی شب هنگام در کنار تختم که به تخت خواهرم چسبیده بود دیدمش جیغ کشیدم و پدرسم فکر میکرد کتاب ترسناک خوانده ام و این قضیه چند شب تکرار شد تا به فراموشی سپرده شد و جالب اینجاست تمام خاطرات غیرطبیعی من در گذر زمان به شدت محو میشوند و اولین خواب ترسناکی که به یاد می اورم مربوط به شش سالگی من است زمانی که چیزی از ماورا نمیدانستم به یاد دارم جمعی از شیاطین را دیدم با چهره هایی که همیشه در رمان ها و نوشته ها ذکر میشود که به دور اتشی میرقصیدند و زمانی که مرا دیدند لبخند ترسناکی زدند و این خواب بعد از دوازده سال هنوز هم زنده است هرچند کمرنگ تر و لی سوال این است چطور چیزی را متصور شدم که اطلاعی از ان نداشتم ؟ و میدانم بعد از این نوشته باز هم انرژی منفی را اطرافم حس خواهم کرد چون خواستار منند و دلیل انرا به هیچ وجه متوجه نشدم اگر شخصی اطلاعی دارد از کمکش ممنون میشوم.
سلام
دوست عزیز وقتی خاطره شما را خواندم انرژی زیادی را در چشم سوم خود حس کردم.
وقتی شما چیزهایی دیدید که قبلا از آنها اطلاع نداشتید یعنی چیزهای واقعی که در بعدهای دیگر حیات هستند را دیده اید و می توانید مطمئن شوید که تجربه شما واقعی بوده است. البته امیدوارم دفعات بعد این قدر ترسناک نباشند
ممنون از لطف جنابعالی ،حقیقتا همواره خواب های ترسناکی به یاد می اورم که ترسناکی ان در کودکی و مبهمی ان در بزرگسالی برای من به جا مانده است و متاسفانه قلم نمیتواند از پس جزئیات این خواب ها براید
دوست گرامی در مورد انرژیهای منفی که پرسیده بودید، از نظر بنده، آنها خیلی جاها هستند و خود را به خیلیها تحمیل میکنند و دلیلش این نیست که خواستار شما هستند. من هم یک زمانی این تصورات را داشتم که شاید روحم در واقع پلید است که این چیزها را میبینم و به سمتم کشیده میشن اما اینطور نیست. این تفکرات را از خودتون دور کنید. دلیل اینکه شما انرژی منفی را در جایی حس میکنید و دوستانتان حس نمی کنند، اگر اشتباه نکنم حساسیت هاله یا کالبد انرژیکی شماست. که خیلی هم خوبست. پس منفی فکر نکنید. این موجودات… بیشتر »
حق با شماست من هیچوقت تمرین های ماورا را کامل انجام نداده ام تا زمانی که با این سایت اشنا شدم ولی همواره میتوانستم حال خوب و بد انسانها را احساس کنم و پلیدی ذات اشخاص را در چشم هایشان میدیدم همواره معتقد بودم و هستم که دریچه روح انسان ها روح انهاست ولی گویی هرچقد سنم بالاتر میرود ابهامات من بیشتر میشود و معیار تشخیصم ضعیف تر و این ترسی است که گویی روح من دیگر انقدر پاکیزه نیست که باید ….