قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
تجربه ماورایی – خواب حیوانات – نوشته مهوش
مارس 3, 2019
ایگو یا منیت چیست؟
ایگو یا منیت چیست؟
مارس 5, 2019

داستان ماورایی – زن عجیب (نوشته گرگ شب)

داستان ماورایی

داستان ماورایی

داستان ماورایی – زن عجیب (نوشته گرگ شب)

من کارگر معدن بودم و مشغول کندن زمین با کلنگی زنگ زده و رنگ رو رفته. به خاطر مشکلات مالی مجبور بودم اضافه کار بایستم و وقتی کارگران، معدن را ترک می کنند تا پاسی از شب را در معدن بمانم. واقعا دنبال چه بودم؟ من روبنده سنگهای بی ارزش بودم تا شاید سنگی ارزشمند و گران قیمت از معدن پیدا شود ولی چیزی به من نمی رسید و هر چیز با ارزشی به دست می آمد برای صاحب معدن بود. مثل وسیله ای بودم تا کس دیگری سوار بر من به خواسته هایش برسد.

در همین افکار بودم که متوجه شدم با هر ضربه کلنگی که به زمین می زنم صدایی هم مانند آن اکو می شود. ولی این اکوی معمولی نبود و صدایی با تاخیر بیشتر و زنگ مانند. انگار کسی مشغول تقلید کار من بود. ولی چرا باید برای کسی مهم باشم؟ چراغ نفتی را برداشتم و به پشت تپه ای از سنگ ریزه ها رفتم…یک گودال در آنجا بود…نور را به داخل آن تاباندم ولی انگار حفره ای بود تا ابدیت.

پایم لغزید و به داخل گودال افتادم ولی دیگر نفهمیدم چه شد. بعد از چند ساعتی که نمی دانم چه قدر بود به هوش آمدم. اطرافم دیگر مانند آن معدن کثیف و خاک آلود نبود بلکه انگار در یک قصر بودم. زنی را مشاهده کردم که با شکوه و عظمت و لباسی سیاه و تاجی طلایی رنگ مشغول راه رفتن و حرکت به سمت صندلی بزرگ و شاهانه خود بود.

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی - موجود فرا زمینی (قسمت دوم) (نوشته بهروز کالج)

ترس عجیبی را حس کردم. سعی کردم نگاهم را از او بگردانم ولی جذبه او مرا به خود می کشاند. با صدایی آرام گفت پس تو همان مردی هستی که با صدای کلنگ هایت آرامش شبانه را از ما سلب کرده ای…

از او معذرت خواستم و دلیل اضافه کاری شبانه و نیاز مالی ام را به او توضیح دادم. احساس می کردم بخش منطق مغزم غیر فعال شده و هیچ فکر نکردم که مگر او کیست که باید پاسخگویش باشم. اصلا آنجا کجا بود؟

زن گفت: صدای کلنگ تو صدای طمع توست. طمع به مال بیشتر. وگرنه همسر و سه فرزندت شاد هستند.

تعجب کردم چگونه می داند من چند فرزند دارم. به او گفتم که از آینده خبر ندارم و باید پس اندازی برای فرزندانم جمع کنم. آنها همیشه کودک باقی نمی مانند و روزی هزینه های آن بیشتر می شود.

– خب چرا سنگ های قیمتی که استخراج می کنی را برای خود برنمی داری تا از این فقر نجات پیدا کنی؟

– این سنگ ها باید به دست صاحب اصلی معدن برسد. به علاوه این کار دزدی است. من به خاطر امانت داری در اینجا مشغول به کار شدم.

–  آنها از تو سوء استفاده می کنند و مثل حیوان از تو کار می کشند و حقوق کمی می دهند. در عوض هر چیز ارزشمند و گران قدر را برای خودشان بر می دارند.

– حقوق متعارف من همین است. مهم نیست در نهایت چه سنگی تحویل آنها می دهم ولی کار کندن معدن همین مقدار کم حقوق دارد.

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی باغ پدربزرگ قسمت چهارم ( سفارت جادو ) - نوشته محمد

آن زن به طرز عجیبی به من نگاه کرد. گویا انتظار نداشت مقاومت کنم و فکر دزدی را ایده جالبی می دانست. ولی من چیز با ارزش تر از هر سنگ و گوهری داشتم و آن امانت داری بود. ارزش انسانیت برای من بالاتر از سنگ های قیمتی معدن بود و نمی خواستم این گنج درونی را با دزدی اشیای بیرونی از دست بدهم.

آن زن بلند شد و چند قدمی برداشت و به رو به رویش که دیواری مزین به تابلوهای زیبا بود نگاه کرد و گفت: پس تو دیگر نمی توانی در این معدن شب ها کار کنی چون سر و صدای تو خواب را از چشمان من و محافظانم گرفته.

به او التماس کردم که نگذارد من کارم را از دست بدهم ولی او توجهی نکرد و رفت. ساعاتی بعد مرا بیهوش در کنار معدن پیدا کردند. گودال خود با خود پر شده بود. رئیس معدن از من بسیار شاکی بود و گفت که به جای کار، خوابیده ام. او مرا کاملا از معدن اخراج کرد. هر چه قدر به او اصرار کردم قبول نکرد و مرا با تحقیر بیرون کردند.

چند روزی دنبال کار بودم و خانواده ام به شدت گرسنه بودند. یک روز در وسط میدان شنیدم که معدن دچار گاز گرفتگی شده و همه کارگران مرده اند. حتی رئیس معدن که در آن روز مشغول تحویل سنگ های قیمتی بود هم با گازهای سمی خفه شده بود. خیلی ناراحت شدم که دوستانم را از دست دادم.

سراغ معدن رفتم. مردم جمع شده بودند. جنازه ها را تفتیش می کردند. در جیب هر کدام مقداری سنگ قیمتی بود که دزدیده بودند. واقعا خجالت کشیدم که دوستانم چنین کاری کرده اند. در ورودی معدن زنی بلند قد با لباسی سیاه ولی معمولی ایستاده بود و کلنگی در دست داشت. او بسیار شبیه همان زنی بود که قبلا در آن قصر زیرزمینی دیده بودم. او به ماموران سندهایی را در مورد مالکیت معدن نشان داد و گفت که آن معدن در واقع برای اوست. نمی توانم بگویم که چه میزان تعجب کردم. پس رئیس من در واقع برای او کار می کرده.

همچنین بخوانید:   داستان ماورایی (گوی اسرارآمیز) – قسمت 2 - نوشته محمد

 

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
حمید
مهمان
حمید
7 سال قبل

واقعی بود داستان؟؟

رفتن به نوار ابزار