

باسمه تعالی
سلام اسم من سیناست
بیست و دو سالمه و دانشگاه میرم. رشته ی تحصیلیم روانشناسیه و البته خیلی به امور روانشناسی و ماورایی علاقه دارم. چند ماه بود که داشتم روی چاکرا هام کار می کردم. بالاخره چاکرای تاجم رو هم باز کردم. خیلی خوشحال بودم.
فرداش بعد از برگشتن از دانشگاه، رفتم روی زمین دراز کشیدم. شعری که قبلاً برای وارد شدن به حالت خلسه سروده بودم رو زیر لب خوندم :
I’m sorry but I can’t
.
.
.
وقتی به حالت خلسه وارد شدم، به خودم تلقین کردم که کم کم دارم به سقف نزدیک می شوم. نزدیک و نزدیک تر. ناگهان حس سبکی کردم. خیلی هیجان زده شدم ولی سعی کردم احساساتم رو کنترل کنم. چشمام رو باز کردم.
وای خدای من، الآن توی یه جهان دیگم حس کردم یکی از پشت سر داره بهم نگاه میکنه. سرم رو برگردونم تا ببینم کی پشت سرمه.
اون پدربزرگم بود. پدر بزرگ مادری می که هفت سال پیش فوت کرده بود. جلوتر رفتم و با ذهنم بهش سلام کردم. او هم با ذهنش باهام سلام کرد. هم دیگه رو در آغوش گرفتیم.
– چطوری اومدی اینجا
– داستانش خیلی مفصله. راستشو بخواین چند ماهه که روی چاکرا هام تمرین کردم تا اینکه دیروز تونستم چاکرای تاجم رو باز کنم. بعد با سفر روح اومدم اینجا. چه خبر از شما؟ شما اینجا چی کار می کنید.
– وقتی فهمیدم که تو اومدی اینجا سریع اومدم تا ببینمت. خب حالا می خوای چیکار کنیم.
– راستش من میخواستم که به کتابخانه ی آکاشیک برم. میگن اونجا کتاب آینده ی هرکس وجود داره. من هم می خواستم بدونم که قرار چه اتفاقی در آینده برام بیفته.
– باشه بریم.
من و پدر بزرگم به آکاشیک رفتیم. اونجا خیلی بزرگ بود. من رفتم و کتابم رو پیدا کردم. اونو باز کردم. آه خاطرات بچگیم. خیلیاشون رو یادم رفت بود. توی اون کتاب همه چیز از گذشته ثبت شده بود، ولی در مورد آینده . یه چیزاییش کم بود. نوشته شده بود :
من و پدر بزرگم به کتابخانه ی آکاشیک آمدیم.
چند صفحه خالی بود.
بعد نوشته بود که یهو از در کلاس وارد میشه و به من حمله می کنه.
آه خیلی گیج شدم.
از پدر بزرگم پرسیدم :
شما می تونیم این صفحات رو ببینید.
پدربزرگم گفت :
آره، ولی بهتره که تو ندونی.
– مگه چی نوشته شده
– متاسفم ولی نمی توانم بهت بگم. اگه واقعا بدردت می خورد می تونستی ببینی.
– باشه. بهتره دیگه برگردم به جسمم
– باشه
بعد از آکاشیک بیرون اومدیم. من از پدر بزرگم خداحافظی کردم.
وقتی که خواستم برگردم پدر بزرگم بهم گفت :
خیلی مواظب خودت باش. اگه مشکلی پیش اومد کافیه به همین جا بیای و من رو صدا کنی. همیشه سعی کن از خدا کمک بگیری.
و رفت.
من هم خواستم که به بدنم برگردم که ناگهان …
نویسنده: صاعقه
سلام این تجربه واقعیه؟اگر هست لطفا ادامشم بزارید ممنون
با سلام. نویسنده یعنی جناب صاعقه عزیز این متن را به عنوان داستان فرستاده است و اگر در قسمت های بعد هم همچنان آموزنده و نزدیک به واقعیت باشد می تواند برای علاقه مندان مفید واقع شود.