

سلام اسم من پیمانه میخوام براتون داستان زندگیمو بگم از همان بچگی با همه فرق داشتم همه همینو می گفتند عجیب و غریب این چیزی بود که از دهن همه می شنیدم هرچند که نظر خودم این نبود بارها مرا به دکتر برده بودند و می خواستند به هم بگویند دیوانه خودم زیاد یادم نیست ولی برادرم میگفت که وقتی بچه بودم زیاد با خودم حرف میزدم انگار در تنهایی کسی در کنارم است .ولی ظاهراً اشتباه می کردند هرچقدر که بزرگتر شدم ترقی کردم و شاگرد اول مدرسه هم شدم این دفعه به جای گفتن دیوانه بهم باهوش می گفتند هرچند که در درس خوب بودم ولی بهش علاقه چندانی نداشتم و بیشتر به سمت موضوعات ماورایی کشیده می شدم دائم مطالبی را در کتاب ها میخوندم از پرواز روح از قدرت درونی انسان و خیلی چیزای دیگه خیلی گسترده بود خیلی خیلی گسترده فراتر از تصور اما هر چه بیشتر مطالعه میکردم متوجه می شدم استعداد هایی نیز دارم میتونستم صداهایی رو در دل تاریکی بشنوم که صدام میکردند یا حرف می زند میتونستم چیزهایی رو ببینم که دیگران قادر به دیدنش نبودن ولی یه روز بالاخره به این نتیجه رسیدم باید اینها هرچی که اسمشه توانایی قدرت محبت باید ازش استفاده کنم و اونو پرورش بدم تلاشهای زیادی کردم ظاهراً توی این هم موفق بودم تونستم به تجاربی برسم بسیار شگفت انگیز در طی چند سال به درجات روحی بالای رسیدم اما اتفاقی افتاد اتفاقی که منتظرش نبودم مطالب قدیمی در این علم بزرگترین آموزش مطالب قدیمی است که متاسفانه در کتاب های امروزی نوشته نشدن و تنها راه فراگیری آن یک استاد با تجربه بود هر جوری که شده بود باید یک استاد پیدا میکردم پس شروع کردم به گشتن دنبال یک استاد واقعی……….
این داستان ادامه دارد
نویسنده: پیمان