

روستای مادریم پر از انواع جادوگر و رمال بود. نوه یکی از این جادوگرا میخواسته مادرم رو بگیره ولی چون اعتقاداتشون درست نبود مادرم رو بهش نمیدن. اون جادوگر هم کل خاندان ما رو نفرین کرد. ما بهش می خندیدیم و می گفتیم چه قدر بی منطقه ولی واقعا نفرینش گرفت و مادرم تا چهل سالگی نتونست ازدواج کنه. آخرش با یه پیرمرد زن مرده ازدواج کرد و من به دنیا اومدم. جسد سوخته پدرم رو بعد از هفت سال زندگی مشترک با مادرم زیر یه غار پیدا کردن. از اون موقع امرار و معاش خیلی برای ما سخت شد. خیلی جاها رفتیم برای ابطال سحر ولی اثری نداشت و ما مدام بدبیاری میاوردیم. چند سال پیش رفتم همون روستا تا با جادوگره صحبت کنم ولی مرده بود. رفتم به پسرش گفتم اونم گفت راه داره و باید یه شب با من باشی. منم فحش دادم و اومدم بیرون از خونش. دوباره گفت ما رو نفرین مجدد میکنه. خیلی زورم گرفت که خانواده این عوضیا این قدر راحت با زندگی بقیه بازی می کنن. با مادرم رفتیم مشهد پیش یه روحانی خوب و برامون دعا نوشت. از اون موقع کمی حس آرامش بهمون برگشته و من و مادرم داخل یه کارگاه زنانه کار می کنیم و اگه ادامه بدیم می تونیم کارگاه خودمون رو بزنیم و وضعمون بهتر بشه.
با هزار سختی پول جور شد تا از این خونه های پردیس بگیریم ولی همین گشایشها هم مال بعد از دعاهای اون روحانی عزیزه و قبلش واقعا می خواستیم مرگ موش بخوریم و از فقر خودکشی کنیم. هنوزم اسم جادو و سحر میاد تنم می لرزه و دلم نمی خواد کسی اونا رو یاد بگیره یا رو بقیه امتحان کنه. نمی دونم این چیزا بین مردم بی جنبه چی کار می کنه و چرا باید آدم بی گناهی مثل من که هنوزم به دنیا نیومده بود بخواد نفرین بشه.
نویسنده: نیلوفر
دوست عزیز اون جادوگرها تاوان کاراشون رو در دنیا و آخرت خواهند داد….تقدیر شما این بوده که در نهایت با این سختیها به نقطه درک الانت برسی …چون خودتون مقصر نبودید ، مطمعن باشید خدا براتون جبران میکنه ..خیری که اون بخواد برسونه مانعی براش نیست …همون روحانی رو هم خودش جلو پاتون گذاشته درست بعد از اون امتحاناتی که شدید تا یادبگیریداز غیر خدا چیزی نخواید…در پناه خدا باشید