

خلاصه بعد از ماجرای آبیاری پدر بزرگم فردا صبح قرار شد بچه ها برن خونه عمو تا مادر و پدر بزرگ برن پیش درویشی که عمه خدیجه معرفی کرده بود
خلاصه مادر بزرگم و پدرم میرن و با هر مشقتی روستایی رو که عمه خدیجه ادرس داده بود پیدا میکنن و سراغ درویش رو از مردم روستا میگیرن و اونها هم راهنماییشون میکنن منزل درویش بیرون از ده و تو یک منطقه خلوت کنار یک تپه باشه خلاصه میرن و میبینن درویش پیرمردی بسیار مسن و سالخورده است و تنها هم زندگی میکنه
پدر بزرگم دلیل اومدنشون رو برای اقا میرزا پیرمرد درویش میگه والا من مدتهاست دیگه بیماری رو نمیپذیرم و بنوعی از این کارها کنار کشیدم چون صدمات زیادی بهم وارد شده پدر بزرگم ازش خواهش میکنه و بهش میگه هر چقدر دستمزد و حق الزحمتش هم بشه پرداخت میکنه و میگه که عمه خدیجه اونا رو معرفی کرده در تمام این مدت اقا میرزا مشغول انجام کاری بودو کاغذی رو در نهایت توی اب چرخاند و به ناگهان پاشید پشت سر مادر بزرگم که یهو صدای جیغ وحشتناکی بلند میشه و در با شدت باز و بسته میشه بدون اینکه غیر از این سه نفر کسی تو کلبه باشه
پدر بزرگم در اونموقع نمیدونست که اقا میرزا یکی از بزرگترین استادهای علوم غریبه است و بعدها به توانمندیهای این پیرمرد سالخورده و فرتوت پی بردند
اقامیرزا گفت حقیقتا تا همین لحظه قصد نداشتم خودم رو در ماجرای شما درگیر کنم ولی حالا میفهمم با چه دردسر بزرگی مواجه شدین و سعی میکنم با کمک از خدا این مشکل شما رو اگر بتوانم حل کنم وبه دو دلیل اینکار رو انجام میدم یکی اینکه معرف شما خدیجه خانم شوهرش حق برادری به گردن من داره و در واقع من بشدت به شوهر مرحوم ایشان مدیون هست و دوم خطری که این مادر و نوزاد رو تهدید میکنه و اگر امروز بشما کمک نکنم امکان داره باقی عمرم رو در عذاب باشم
ولی فقط خلاصه بشما بگم درگیر شدن در این ماجرا امکان داره به قیمت جان من تمام بشه فقط بهتون گفتم که بدونین چرا اول جوابتون کردم و همکاری نکردم چون درگیرشدن من در این ماجرا منو هم به یک هدف و دشمن برای اون شیطان تبدیل میکنه
ولی من چند تا شرط دارم اگر قبول میکنین تا شروع کنم
پدر بزرگم میگه اقا میرزا مشکلی نیست هرچقدر دستمزدت میشه من پرداخت میکنم
درویش میرزا در حالیکه کمی رنجیده میشه میگه مشتی بد متوجه شدی من بحثم مادی نیست و گفتم بخاطر دینی که به شوهر خدیجه خانم دارم این کار رو انجام میدم هرچند که بعضی از کارهایی که من ممکن هست انجام بدم نیاز به کفاره داره که شما باید پرداخت کنین اونهم نه بمن هر طور که خودتون صلاح بود ان کفاره رو پرداخت کنین
شرایط من اینه که
اول بمن اعتماد کنین و باهام صادق باشین و هر چی پرسیدم و خواستم صادقانه انجام بدین
دوم به هیچوجه سوال نپرسین چون ممکن برخی چیزها برای شما عجیب باشن
سوم هر دستور رو میدم مو به مو و با جزئیات باید انجام بشه
چهارم شاید موارد عجیبی رو ببینیند ، تحت هیچ شرایطی نباید با کسی بازگو کنین و مثل یک راز باید نگهش دارین
( متاسفانه این شرط اقا میرزا سبب شد بسیاری از جزئیات این ماجرا سر به مهر بمونه و هیچوقت بازگو نشه و تنها مادر بزرگم ، پدر بزرگم و اقا میرزا در جریان اون هستن و هر موقع هم که از مادر بزرگ سوال کردیم یا سکوت کرد و یا صحبت رو تغییر داد مثلا شایع بوده اقا میرزا بارها با اجانین ارتباط و از اونها کمک گرفت و هر موقع ما پرسیدیم مادر بزرگم نه تایید کرد و نه تکذیب)
مادر بزرگم میگه اقا میرزا یک سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟
اقا میرزا لبخندی میزنه و میگه دخترم میخوای بدونی اون اب رو چرا پاشیدم بالای سرت ؟
مادر بزرگم میگه اره اقا میرزا میگه زمانیکه وارد خونه من شدین احساس کردم فضای خونه زیادی سنگین هست من یک عمر کارمه و میدونم که سنگینی ناگهانی فضا دلیلش چیه
و چون این سنگینی با ورود شما بوجود اومد پس هر عاملی سبب این سنگینی شده بود با شما وارد شد و طبیعتا در اطراف شما بود بنابراین گفتم امتحانی میکنم و دیدم حدسم درست بود و شیطانی با شما وارد منزل من شده بود
مادربزرگم میپرسه حالا به سر اون موجودچی اومد اقا میرزا میگه هیچی موقتا از شما دورش کردم عملی رو که من انجام دادم حکم شلاقی بود که یکمرتبه به بدنش برخورد کرد
خلاصه اقا میرزا لوازم مورد نیازش رو جمع میکنه و همراه مادر بزرگم اینا….
میان روستای پدر بزرگم و تو خونه مادرم اینا ساکن میشن اقا میرزا اول از همه بدیدن عمه خدیجه میره و از اون هم خواهش میکنه که بعنوان کمک باهاش همکاری کنه
دوم میگه کلا منزل رو تخلیه و بچه هارو تا مدتی که کارش طول میکشه به منزل عمو هاشون منتقل کنن
و سوم میگه یک اتاق که مشکل شرعی نداشته باشه در اختیارش بزارن
و بعد از اون به اتفاق مادر بزرگم به محلی میره که اونجا تره میچیده و ازش میخواد مو به مو و با جزییات از زمان تره چیدن تا زمان ورود به منزل و حوادثی که اتفاق افتاده رو براش تعریف کنن خصوصا جاییکه اون پیرزن از اونجا بسمت اونا اومده
محلی که پیرزن از اونجا بسمت مادر بزرگم اینا اومده بود و تا اون موقع هیچکس بهش دقت نکرده بود تنگه ای بود به اسم تنگه شبدر که دره ای وحشتناک و عمیق به اسم دره قوله ( قول به معنای عمیق یعنی دره عمیق ) اونجا هست که خرابه های اسیابی قدیمی هم توی اون دره و کنار رودخانه واقع شده زمانیکه اقا میرزا بسمت دره میره تشویش عجیبی داشته باشه
به منزل برمیگردن و اقامیرزا به اتفاق مادر بزرگم و عمه خدیجه و پدر بزرگم وارد اتاقی میشن و درش رو قفل میکنن و ساعتها توی اون اتاق باشن ( متاسفانه همانطور که گفتم هیچوقت کسی در جریان اتفاقی که توی اون ساعات و در اون اتاق گذشت قرار نگرفت و اون راز همچنان سر به مهر مونده ) و عصر از اتاق خارج شدن……
ادامه دارد…..
میناگلرو