

اول اینو بگم که از ۷ سالگی تا ۲۵ سالگی توی خونه خیلی قدیمی توی تهران زندگی میکردیم ، خانواده ما خونه رو از شخص یهودی خریده بودن که پدرش از اعضای فراموشخانه بوده، دلیل خرید خونه این بود که طرف داشت خونه رو به قیمت ۳۰درصد ارزش ملک میفروخت به این اسم که عجله داره و پول لازمه ، پدر و پدربزرگ من هم قانع شدن و خریدن.
با اینکه پدرم خونه رو صفر تا ۱۰۰ بازسازی کرد ، ولی از اول ورودمون به خونه کم کم اتفاقات عجیب شروع شد، باز و بسته شدن خود به خودی درب ها ، خاموش شدن چراغ های حیات هر وقت که خودمون یادمون میرفت خاموش کنیم یا خودمون روشن میزاشتیم .
خونه ۵۵۰ متر ۳ طبقه ،حیات دار با یه آب انبار قدیمی بود که پدرم موقع بازسازی درب ورودش رو مسدود کرده بود ، و یه زیر زمین قدیمی خوف .
طبقه اول پدربزرگ و مادر بزرگ من زندگی میکردن، طبقه وسط رو اجاره داده بودیم ، و طبقه سوم خودمون زندگی میکردیم، سقف خونه شیروانی بود ،از بالکن یه راه سخت داشت ،و کاملا خالی بود.
اوایل از شیروانی به عنوان انبار استفاده کرده بودیم ، تا اینکه صدای تکون خوردم وسایل داخل شیروانی ،اونم در شرایطی که همه ما تو خونه مشغول کارهای خودمون بودیم ،باعث شد تا کل وسایل رو از شیروانی برداریم، اما این باعث نشد صداها قطع بشه ، بیشتر نزدیک های غروب ، حدودا یک ساعت قبل تا یک ساعت بعد از غروب اوج اتفاقات عجیب خونه بود، مثلا همگی پای تلویزیون نشسته بودیم که صدای هول دادن و روی زمین کشیده شدن یه کمد بزرگ روی سقف ما میومد یعنی از شیروانی، توی ۸ سالگی من یه اتفاقی افتاد که باعث شد ما بریم طبقه دوم و طبقه سوم رو اجاره بدیم،
من ۸ ساله توی حال مشغول بازی بودم که و پدر و مادر و خواهرم توی اتاق خواهرم بودن، یهو جز یه چراغ شب خواب توی هال و چراغ اتاق خواهرم تمام چراغ های خونه خاموش شد و یه تعداد توپ ریز رنگی رنگی ، یه دونه یه دونه از توی سبد مخصوصشون ریختن زمین،و بعد توپ ها یکی یکی به سمت من غل خوردن ،من یه داد کشیدم و زبونم بند اومد ،تا چند ساعت گریه میکردم و تا چند هفته لکنت داشتم ، تاریخ اجاره طبقه دوم تمام شده بوده و طبقه دوم خالی بود ، پس ما اومدیم پائین و سوم رو دادیم اجاره، سال های سال طبقه سوم برای اجاره بود و هیچ مستاجری بیشتر از یکسال نمیموند،بعضی ها زیر یک ماه خالی میکردند ، تا تصمیم گرفتیم دیگه اجاره ندیم و خالی بمونه.
تقریبا ۳ ماه از خالی گذاشتن طبقه سوم گذشته بود که کم کم شروع شد ، حالا دیگه بحث شیروونی نبود ، از سقف ما که طبقه دوم بودیم صدای کشیده شدن وسایل میومد ،صدای دویدن میومد ، صدای راه رفتن میومد ،از طبقه سومی که کاملا خالی بود.اینقدر ادامه پیدا کرد و بد و بدتر شد که مجدد پدرم با قیمتی کمتر از نصف ارزشش گذاشتش برای اجاره ، از املاک که میومدن طبقه سوم بوی فاضلاب میداد، ولی توی مواقع عادی هیچ بویی نمیومد .
بالاخره بخاطر قیمت خیلی کمش اجاره رفت ، یه خانواده ارمنی بودن ، کم کم از همه چی مطلع شدن ولی سالها موندن.
وقتی مستاجر ها رفتن و دیگه تمدید نکردن چون داشتن مهاجرت میکردن ،من دانشگاهم رو تموم کرده بودم،
خواهرم ازدواج کرده بود ، تصمیم این شد برای اینکه مجدد سوم خالی نمونه خودمون بریم سوم و خواهرم و همسرش دوم زندگی کنن.
صداهای شیروونی شد بخش عادی و بی اهمیت زندگی ما، اسمشون رو گذاشته بودیم پرنده ها، مثلا مشغول دیدن فیلم بودیم که صدای پا میومد از شیروانی، با خنده همدیگه رو نگاه میکردیم میگفتیم صدای پرند هاست.
خونه قدیمی شده بود و ارزش بازسازی نداشت نه کسی میخرید و نه کسی میساخت ، اما اینا مهم نیست ، این پیش درآمد داستانی بود که امروز تو سن ۳۸ سالگی توی شرکت اتفاق افتاد و من تا حد سکته ترسوند و باعث شد راجب بهش توی اینترنت سرچ کنم و برسم به این سایت و این مطلب رو بنویسم، تا اینجا رو نوشتم که راجب اتفاقات امروز پیش زمینه داشته باشید.
شرکت ما یه ساختمان فوقالعاده قدیمیه که داخل یه بازسازی ریز شده،من ۷ ماهی بیشتر نیست که به این ساختمان منتقل شدم ، تایم تعطیلی رسمی ما ساعت ۵ عصره ولی بعضی وقتا مجبوریم بیشتر بمونیم، البته نه همه، از ۳۰ نفری که هستیم توی روز های مختلف ۴ یا ۵ نفر تا دیر وقت تر هستن.
اوایل برام عجیب بود وقتی کارم طول میکشید چند نفر منتظر میشدن تا کار من تموم بشه و با هم از شرکت بریم بیرون، اوایل بهم بر میخورد ،احساس میکردم به من اعتماد ندارن و من رو تنها نمیزارن به عنوان نفر آخر تو شرکت،تا یه روز که ۳ نفرمونده بودیم و کار من تموم شد ،خواستم برم که دوستم سعید گفت واستا کار محسن تموم بشه با هم بریم،محسن قدیمی شرکت بود و این برام عجیب شد، فرداش پیگیر سعید شدم بعد از کلی اصرار بهم گفت نمیدونم اعتقاد داری یا نه ولی وقتی یک نفر (هر کسی) اینجا تنها باشه اتفاقات عجیب و غریبی براش میوفته، تا این حد که پس از بار ها و بارها اتفاقات عجیب قرار بر این شده که کسی تنها نمونه، همیشه حداقل ۳ نفر میمونیم تا کار نفر آخر تموم بشه و با هم بریم، براش توضیح دادم که اوایل چه فکری میکردم و برام عجیب بوده که با اینکه کلید دارم ولی نمیذاشتن تنها بمونه ، توضیح داد حوالی غروب آفتاب حتی اگر شرکت شلوغ هم باشه بعضی وقتا صداهای عجیب میاد یا در ها باز یا بسته میشن ، برای همین ساعت تعطیلی خانم ها ۳ونیم بعد از ظهره ، و به نفرات جدید اینها رو نمیگیم ، فقط طوری رفتار میکنیم که اتفاقی نیفته.
براش یه کم از سابقه خونه گفتم و گفتم من نمیترسم.
ولی روتین شرکت همین بود، امروز کارها زودتر انجام شد و همه ساعت ۳ از شرکت اومدیم بیرون، تا سوار ماشین شدم یادم اومد یه کار مهمی رو انجام ندادم، اصلا حواسم و ذهنم یاد اون داستان نیوفتاد، برگشتم رفتم شرکت ، نشستم پشت سیستم و مشغول کار شدم.
یهو از روی سقف (ساختمان قدیمی و تک طبقه است با حالت شیروانی و حیات مشتی و بزرگ) صدای راه رفتن اومد ، به خودم اومدم و یادم اومد نباید تنهایی برمیگشتم تو ، ولی کارم واجب بود ،پس به روی خودم نیاوردم و کارم رو ادامه دادم، صدای پاها روسقف بیشتر و بلند تر شد ، تا توی یه لحظه احساس کردم کل بدنم گرم شد ،بی دلیل خیلی گرم و یهو کل بدنم مور مور شد و لرزیدم، همون لحظه یه صدای بلند از سقف اومد،انگار یه فیل رو انداخته باشن روی سقف ، از مقدار گرم شدن و لرزیدنم ترسیدم، بعد خودم جمع کردم نگاهم رو بردم رو به سقف و گفتم دوستان من با این چیزا نمیترسم ، من کار واجب دارم و تا کارم تموم نشه نمیرم ، اینقدر بپر بپر نکنید و خودتون رو اذیت نکنید ، با یه ترس ریز مشغول کار شدم،که یهو دوباره کل بدنم مخصوصا گوشهام گرم شد انگار سرم رو کردم توی کوره نونوایی، دوباره کل بدنم لرزید و صدای تایپ کردن کیبورد از میز جلویی اومد، بلند شدم و دیدم دکمه های کیبورد میز جلویی دارن بالا و پایین میشن ، انگار کسی وحشیانه در حال تایپ کردنه،بلند بلند گفتم :
باشه باشه رفتم یه لحظه واستا سیستم رو خاموش کنم، الان میرم
تایپ کردن قطع شد ، سیستم رو از کلید پاور خاموش کردم ، کیفمو برداشتم دویدم سمت در خروج، یادم افتاد یه برگه مهم رو پرینتر دارم ،دم در استپ کردم برگشتم بلند گفتم یه برگه از رو پرینتر بردارم برگشتم سمت پرینتر برگه ها رو برداشتم ، در اتاق مدیریت محکم خورد به هم ، بلند گفتم اوکی اوکی رفتم، اومدم بیرون در رو قفل کردم و سوار ماشین شدم تا چند دقیقه مات مبهوت بودم ، با اینکه توی خونه اون شکلی بزرگ شدم ولی امروز وحشت کردم ، و بدتر از همه داغ شدنم بود ، مخصوصا بار دوم شاید حدود ۳ یا ۴ ثانیه صورتم گوشام گونه هام یجوری داغ شد انگار صورتم رو توی کوره نانوایی کردم ، راستش چند بار بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و بعد برای اینکه یه موقع نچسبه بهم دعا گذاشتم تو ماشین و تا خونه میلرزیدم از ترس ، این اتفاقات مال حدود ۴ ساعت پیشه، راستش میترسم فردا برگردم شرکت ، نمیدونم به همکارا بگم یا نه.
درود
ممنون از ارسال تجربه تون.
اگه اون محیط اذیتتون می کنه محل کار خودتون رو عوض کنید یا دیگه دیر وقت نمونید اونجا.
بعد از مدتها بالاخره یه خاطره جدید
نوشتار و روایتت به نظر من خوب بود
مطمئنم روز بعدش همه چی برات عادی شده و برگشتی سر کارت….غیر از اینه؟