قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس

تجارب ماورایی شما – زندگی واقعی من از موجودات ماورایی تا حس درونی و عالم خواب (نوشته آرتیستون)

سندروم مغز دوپاره
پیوند منحصر به فرد مغزی بین زوج‌های عاشق
شهریور ۵, ۱۴۰۳
غده پینه آل چشم سوم
تاریخچه غده صنوبری یا پینه آل
مهر ۶, ۱۴۰۳

تجارب ماورایی شما – زندگی واقعی من از موجودات ماورایی تا حس درونی و عالم خواب (نوشته آرتیستون)

تجربه ماورا

در اولین سطر باید اعلام کنم مواردی که ذکر می شوند صرفا تجربیات بدون هیچ گونه اغراق است و من هیچ گونه تجربه ای از تمرین و مراقبه هدفمند زیر نظر کسی یا اطلاعاتی کافی از آن ندارم.
در کودکی و تقریبا از زمانی که به یاد می آورم در زمان های تنهایی و در اتاق های در بسته یا دست شویی حمام یا هر مکان بسته ای در تنهایی صدای جیغ های خفه و همهمه ای نزدیک به دعوا را می شنیدم انگار که کاملا واضح باشد و وقتی به آن دقت میکردم کمتر متوجه می شدم که چه میگوند و فقط صدا زدن اسم خودم را این بین به وضوح می شنیدم. در کودکی اتاق خودم را داشتم و از همان اول بی علاقگی عجیبی به صحبت و
بودن کنار دیگران داشتم اما به همین دلیل صدا شدن های مکرر توسط آن صدا های زیر در اتاقم زمانی که گوش هایم را گرفته بودم و گریه میکردم از اتاق بیرون میزدم. مادر و پدرم کاملا منطقی و منکر ماورا و به شدت سختگیر هستند پس من بعد از چند دفعه گزارش به آنها بستری برای صحبت بیشتر ندیدم.
در کنار این موارد یک دفعه در کودکی نیمه های شب بیدار شدم و موجوداتی محو و خاکستری روشن مثل دود کبریت در تاریکی را دیدم با قدی که بیشتر از ۱و ۲۰ سانت نبود. من چیزی واضح از صورت آنها یا غیره ندیدم صرفا شبیه به سایه ای دودی شکل از چند تا از آنها بود که از سقف به سمت کف اتاقم رفت و آمد می کردند! آنها انگار مرا نمی دیدند. در همان موقع از تخت خوابم پایین آمدم و به انها نزدیک شدم اما آنها باز هم مرا نادیده گرفتند. وقتی درست به همان مکان که در آن بودند رسیدم آنها از دیدم محو شدند و وقتی به عقب رفتم باز رفت و آمد دوتا از انها را دیدم. از اینکه کاملا بیدار و هوشیار بودم کاملا مطمئن هستم.
در سن ۵ سالگی شبی هنگام ساعت ۱۲ در خواب بودم در حالیکه پدر و مادرم بیدار بودند و من خواب خانه خودمان را دیدم و همه چیز درست مانند این بود که بیدار باشم و حتی زمان نیمه شب بود؛ پدرم را دیدم که برای خوردن آب و میوه به آشپز خانه می آید. و مادرم که در حال جمع کردن وسایل خانه و آماده شدن برای خوابیدن است. به آشپز خانه رفتم و جلوی مادرم ایستادم تا با او صحبت کنم . در مرحله اول نمی دانستم که در خواب هستم؛ اما مادرم هیچ توجهی به من نشان نداد و مرا ندید. پدرم نیز همان طور . در همین حین من پدرم را دیدم که از دست شویی بیرون می آید. من کمی گیج شده بودم چون لحظه ای پیش دیدم که پدرم در آشپزخانه به دنبال خوراکی می گردد . لحظه به پشت سرم نگاه کردم تا جای خالی پدرم را در اشپزخانه ببینم اما در کمال تعجب پدرم در آشپزخانه و جای قبلی اش بود و به من خیره شده بود. در یک لحظه دو تصویر از پدرم داشتم که یکی به من خیره شده و دیگری انگار اصلا مرا نمی دید!
پدری که در آشپزخانه بود؛ بدون برداشتن نگاهش از من در بین فضای کوچک و نسبتا تاریک کابینت و ماشین لباس شویی پنهان شد و مادرم از جلوی ما رد شد تا به سمت اتاق خواب برود و در این بین آن تصویر خیره به من با لبخندی گشاد و دندان نما و در عین حال ترسناک برای من در یک آن ناپدید شد.
هنگامی که از خواب پریدم؛ مادرم داشت از راهرو میگذشت تا به اتاق خوابش برود.

پس از آن من در روز روشن و هوشیاری کامل گاهاً مادرم برای من صبحانه می آورد و من می خوردم و او روی مبل نشسته بود و من پس از صبحانه به سمت اتاق خواب می رفتم و ناگهان می دیدم که مادرم هنوز خواب است و وقتی به سمت مادرم روی مبل نگاه می کردم ناگهان با لبخندی پس از خیره شدن به من ناپدید می شد.
این خاطرات تماما برای سن زیر ۶ سالگی من است.
در حدود ۸ سال بعدی زندگی من؛ دیدن این بدل و لبخند و ناپدید شدن آن کاملا عادی و روز مره در حد ماهی حداقل یکبار برای من با اعضای خانواده ام که حالا شامل خواهر کوچکم هم می شد بود.
آخرین بار زمانی بود که برادرم کوچک بود و تازه می توانست دو قدم بردارد. روزی من در سن ۱۳ سالگی به اتاقم رفتم تا برای امتحانم درس بخوانم. که برادر کوچکم را آویزان شده به میز دیدم و او تلاش کرد تا جامدادی من را از روی میز پایین بیاندازد. من صرفا با لبخند تماشا میکردم. جامدادی از روی میز پایین افتاد و مداد هایم همه جا پخش شدند؛ مادرم از نشیمن پرسید صدای چه بود و من گفتم برادرم جامدادی من را به پایین انداخته است و در همین حین به جلو رفته بودم و داشتم کاغذی برای خط خطی کردن جلوی برادرم می گذاشتم. مادرم جواب داد: مگه بیدار شده؟ پس بیارش که بهش غذا بدم.
گفتم : مگه خواب بود ؟
گفت : آره اتاق ما.
به برادرم که در حال نقاشی کشیدن بود خیره شدم. هنوز مدادها در کل اتاق پخش بودند.
به آرامی بلند شدم و عقب عقب به سمت در اتاق رفتم. به هر دو اتاق همزمان نگاه کردم. یکی برادرم در حال نقاشی کردن و دیگری در خواب. مداد از دست کودک در حال نقاشی افتاد و به من خیره شده لبخند زشت همیشگی روی لب هایش نشست و ناپدید شد. اتاق تماما به هم ریخته بود و خطوط روی کاغذ نشان می داد اشتباه نکرده ام. در آن لحظه آنقدر از این نمایش منزجر شدم که با تمام وجود نفرتم را حس کردم و بعد از آن دیگر بدلی از خانواده ام ندیدم.
اما بلافاصله بعد از ناپدید شدن طولانی مدت آن بدل، اتفاقاتی رخ داد که به مراتب بدتر از آن بود.
به حدود دو سال هر شب کابوس دیدم.
ماجرا از این قرار بود که شب هنگام به هیچ وجه نمی توانستم به خواب بروم و حدود دو ساعت یا بیشتر در تختم می ماندم. فکر خاصی هم نداشتم. به صورت معمول ذهنم را درگیر علت پدیده های مختلف طبیعی می کردم و خودم را مشغول کردم تا به خواب بروم. زمانی که به خواب می رفتم با آگاهی کامل از اینکه خواب هستم؛(از کودکی در ۹۰ درصد مواقع از خواب بودم آگاه بودم) خودم را در تختم و نیمه شب می دیدم و همه چیز مانند زمان قبل از خوابم بود اما در هر بار یک نقطه ریز برای فهم اینکه خواب یا بیدارم به کار می آمد. مثلا جهت کلید کمد یا ایستاده یا افتاده بودن یک رژ. من در تخت نمی توانستم کوچک ترین تکانی بخورم و
در هر خواب موجوداتی مثل مورچه/ موریانه /کرم خاکی /مار /موش /سوسک/ جیرجیرک/ شب پره /… روی تمام بدنم را تا گردن می پوشاندند. به صورت کاملا واضحی صدای برخورد آنها بهم و صدایشان را می شنیدم و تکان خوردنشان را حس می‌کردم. پس از مدتی به سختی از خواب بیدار می شدم و هنوز آن موجودات روی تنم بودند و با هر چقدر پلک زدن هم نمی رفتند. و فقط بعد از بیدار شدنم از روی بدنم به پایین می رفتند و در لبه های تخت به شکل دود سیاه پرنگی مانند سایه تبدیل شده به زیر تخت کشیده می شدند. این در حالی بود که من از حشرات مختلف هیچ ترسی نداشتم و بار ها سوسک ها را از شاخک و پای آنها شکار کرده ام و با دست از پنجره بیرون پرت کرده ام.
این موضوع به قدری آزار دهنده شده بود که از خوابیدن هراس پیدا کرده بودم و حدود دو سال مرا را رها نکرد.
در تمام این مدت من به سن پانزده سالگی رسیده بودم و با توجه به جو خانوادگی ما؛ من هیچ دسترسی به اینترنت یا دیگران برای مطرح کردن و بحث راجب این مسائل نداشتم.
من از بچگی نماز نمی خواندم. در ده سالگی گاهی در تاریکی برخلاف قبله می نشستم و کاسه ای آب و شمعی می آوردم و روی کاغذی اسم چیزی را یا خواسته ای را می نوشتم و در ته آب قرار میدادم و سنگی روی آن می گذاشتم و به یاد نمی آورم اما در آن زمان هر چه به ذهنم کار ساز می آمد را زیر لب می خواندم و سعی می کردم کاری را روی هدف با استفاده از واسطه که نمیدانم انجام دهم.
شب ها در تاریکی کتاب می خواندم. سعی می کردم گیاهان و حیوانات را درک کنم یا افکار درونی انسان ها را احساس کنم.البته هیچ کدام در واقع کار ساز نبودند! 🙂
در همان سن متوجه شدم که پدرم در جوانی کتابی از دعا نویسی داشته و زیر دست دعا نویسی بوده است. او خودش هم دعا نویسی هم کتاب خودش را انکار می کزد و آن را کلاهبرداری می خواند. در عین حال من در دوران کنجکاوی شدید خودم بودم. پس کتاب را به سختی برداشتم و آن را خواندم. کنجکاوی شدید و سطح بالای درک ادبی و عربی من و آشنایی کامل من با ابجد باعث شد پس از ۵ بار خواندن آن بخش های مربوط به دفع جن و نوشته های مربوط به سیارات و ستاره های در آسمان و دزدیدن و باز کردن یک دعای معمولی کنار بچه تازه متولد شده ای برای امنیتش بود؛ به نحوه نوشتن دعاهای آن کتاب آشنا شدم.
هنگامی که در اولین سال دبیرستانم بودم روزی به یکی از دوستانم راجب به اینکه میخواهم دعایی برای جذب اجنه بنویسم و کنجکاوی ام را ارضا کنم. او نیز موافقت کرد و گفت دوست دارد در این جریان شریک باشد. البته در پس ذهن من کمی هدف متفاوت تر بود و شاید به خاطر نوجوانی بود که در حقیقت دلم می خواست یک موجود قوی ماورایی را ببینم . البته این صرفا یک خواسته بچگانه بود.
در هر حال من به خاطر شخصیت منطقی ایم هیچ اعتقادی به دعا ها نداشتم و صرفا آن را یک بازی می دیدم. پس اینکه برای نوشتن دعا با دوستم در یک روز معمولی سه شنبه در کلاسی خالی برویم و من بعدا ز چک کردن جایگاه و مکان نوشته های مختلفی که میخواستم شروع به نوشتن آن کردم و در بین کار خسته شدم و از دوستم خواستم چیز هایی که می گویم را دقیقا در مکان های مشخص بنویسد و بعد از مدتی چون متن اصلی را خودم باید به عربی تغییر میدادم تا هدفم را در بر داشته باشد کنی گیج شدم. در همین حال دعا را روی شخص خاصی مینویسند و باید به نحوی به آن شخص یا به صورت مستقیم یا ابجد اشاره می شد. من به طور کودکانه ای در شروع اسم خودم و پدرم را به ابجد به عنوان کسی که خواسته را دارد نوشتم و در بخش پایانی مکانی خالی گذاشتم.
در پشت آن نیز ابجد اسم دوستم را نوشتم.
در آخر از چیزی که بوجود آمده بود مطمئن نبودم و جالب هم نشده بود پس آن را در باغچه انداختم و رفتم.
در پانزدهم ماه قمری بعدی دوستم همان مرد قد بلند معروف را در خانه دیده بود و پس از آن نیز به مدت سه ماه چند بار دیگر آن مرد را دید و چند وسیله در خانه شان تکان خورده بود و از من می خواست دعای دیگری بنویسم تا ان موجود دفع شود. اما من چیز زیادی نمی دانستم . در این بین علارغم اتفاقات وحشتناکی که برای خودم افتاده بود نوشته ای در یک شب چهاردهم نوشتم و گفتم می خواهم تمام موجودات حول دوستم کنار بروند و در کنار من قرار بگیرند. من نمی دانم هیچ کدام از این ها اصلا عقلانی بوده اند یا اثری داشته تند یا نه. این صرفا دست و پا زدن های کودکانه من بوده است.
برای خودم اتفاق های بسیاری رخ داد از خوردن در کمد و اتاق و سرویس بهداشتی بدون هیچ دلیلی و کاملا محکم به خودم تا پریدن و سوختن لامپ های خانه و قطع و وصل شدن آنها تا تکان خوردن و لرزیدن تخت خوابم موقع خوابیدن و تکان خوردن ملافه ها و دیدن سایه های مشکی رنگ در تاریکی شب و در انواع و اقسام مختلف تا دیدن بازتاب آنها در آینه و سطوح شفاف در روز روشن.
از پرتاب شدن وسایلم به صورت کاملا ناگهانی به سمت خودم تا نوشتن دونه دونه تمام اتفاقات عجیبی که برایم می افتاد روی یک برگه و گم شدن آن در ۵ دقیقه بعدی و پیدا شدنش تکه تکه شده در صبح روز بعد در اتاق خواب دوستم!
و در تمام مدت این اتفاقات من هر چه سعی کردم توضیح بدهم که بعضی از این جا به جایی ها تقصیر من نیست بدبینی نسبت به صداقت من به شدت افزایش پیدا کرد. حتی خواهر کوچکم که خودش شاهد بسیاری از این اتفاقات بود مدت سه ماه طول کشید تا خودش به این باور برسد.
نمونه ای نادر از این اتفاقات که ذکرش خالی از لطف نیست؛ در یک روز دبیرستانی مثلا معمولی اتفاق افتاد. اکیپی از دوستان ۵ نفره بودیم و چون آن روز برنامه ای در مدرسه بود تمام دانش آموزان و معلمان در حیاط جمع شده بودند و تنها ما ۵ نفر در کلاس خالی ای که مکان همیشگیمان بود جمع شده بودیم. دو نفر حرف می زدند یکی خوابیده بود و من نقاشی می کشیدم و یکی از دوستانم هم همزمان با من صحبت می کرد. نیم ساعتی گذشت و صدای همهمه زیادی بلند شد با صدای جیغ های ریز. حس شومی به من منتقل شد اما زیاد به آن فکر نکردم و در عوض گفتم: مثل اینکه بچه ها اومدن بیایید بریم سرکلاس.
اما زمانی که در کلاس را باز کردم به یک باره تمام ساختمان را سکوت برداشت و هیچ موجودی در بیرون کلاس نبود. همه تعجب کردیم اما در را دوباره بستیم و سر کارمان برگشتیم. سه دقیقه نگذشته بود که دوباره همان صدای همهمه و صدای ریز جیغ و خنده مانند بلند شد. در این بین احساس می کردیم اسم هایمان را نیز آن بین می شنویم. این بار عجله نکردیم و وقتی از فاصله زیر در رد شدن چندین سایه را دیدیم و چند سایه در آنجا ایستاده بودند بالاخره پشت دستگیره رفتم و با اطمینان در را با شتاب باز کردم. باز هم سکوت و سکوت و سکوت و هیچ.
این بار همه ترسیده بودند از پنجره به حیاط نگاه کردیم و دیدیم بچه ها همه در حیاط هستند. این بار در را تا ته باز گذاشتیم و نشستیم . باز هم کمتر از سه دقیقه بود که این بار بدون باز بودن هیچ پنجره ای یا بادی در با شتاب بسیار زیادی ناگهان بسته شد و دستگیره سمت داخل در حتی جدا شد و روی زمین افتاد و مغزی آن نیز روی زمین افتاد.
صدای همهمه بلند تر شد و سایه ها سریع تر رد می شدند و بعضی اوقات حتی صدای برخورد به در نیز می آمد. دوستانم حقیقتا ترسیده بودند. من نیز ترسیده بودم اما برای رهایی از این شرایط به سمت در رفتم و مغزی را جا انداختم و دستگیره را تکان دادم اما در باز نشد. پس با سه لگد محکم در را باز کردم و دوباره سکوت.
این بار دستگیره در را جا انداختم و در را با محکم ترین شدتی که سراغ داشتم کوبیدم . اما در حتی چفت هم نشد چه برسد به اینکه دستگیره آن بیافتد. هنوز فکر می کردیم کسی سر به سرمان گذاشته است. دو به دو تقسیم شدیم و تمام ساختمان را گشتیم و در حیرت و ترس متوجه شدیم هیچ کس در ساختمان مدرسه نبوده و تمام در های ساختمان را هم از بیرون قفل کرده بودند که بچه ها یواشکی داخل نروند!
به هر صورت این اتفاقات متعدد و روزانه شده بودند و مدام شدت می یافتند و در همان زمان من حس کردم کم کم می توانم حسی مانند حس ششم داشته باشم. یعنی قبل از وقوع یک اتفاق از آن آگاهی نسبی پیدا می کردم و تفاوتی نداشت آن اتفاق یکی از همین رخداد های غیر معمول باشد یا اینکه کسی نسبتا تفکر منفی نسبت به من دارد یا فردا معلم می آید یا نه یا امتحان میخواهد بگیرد یا نه. یا فلانی قرار است تا هفته آینده آسیب شدیدی از ناحیه انسان ها ببیند. یا تا سه روز آینده درجایی از شرق ایران یک سیل خواهد آمد و زیر ۳۰ نفر آسیب می بینند تا حدی که در فردا در ناحیه کدام شهر ها طی اتفاقی طبیعی یا انسانی در حدود چه ساعتی تقریبا چه تعداد آدم مجروح یا کشته میشوند. این به یکباره حاصل نشد و روند تقریبی ۴ ساله ای داشت که این حس به اینجا رسیده بود. از فاصله بیش از ۱۵۰ متری می توانستم در حالی که نمی دانم کسی در آن طرف خیابان است بدانم که شخصی در حال آمدن است قرار است به من از فلان ناحیه آسیب برساند و اگر قدم هایم را تند کنم به او نخواهم رسید و فاصله ام را با او تنظیم کنم به حدی که انگار واضح او را می بینم. بار های اول مسلما هرگز به این حس اعتماد نکردم و واقعا آسیب دیدم. بعد از مدتی که با آن هماهنگ شده بودم اتفاقاتی هم که در زندگی ام می افتاد بدتر شده بودند. آن زمان من در کلاس دهم بودم و سال ۹۶ بود که به صورت وحشتناکی بهم ریخته بودم. حس شومی بزرگتر از تمام حس های قبل رویم فشار می آورد. آرامشم کاملا بهم خورده بود. به خوبی به خاطر دارم و چندین جا نیز مکتوب کردم که سه سال بعد انسان های زیادی در روی کره زمین خواهند مرد. این اتفاق در اثر یک بیماری خواهد بود مثل طاعون اما به آن میزان بدبختی را به همراه نمی آورد و با اینکه بیماری ای در کل جهان است اما به طور عجیبی منشائی انسانی دارد. این دقیقا چیزی بود که به هر کس توانستم گفتم. احساس می کردم باید چلوی آن را بگیرم تا آرامش پیدا کنم ولی نشد. به هر حال هیچ کس مرا باور نمی کرد و می گفتند احتمالا چون در آن سال کنکور داری همچین احساسی داری‌ اما من خوب می دانستم این حس تا به حال در هیچ چیز اشتباهی نکرده است. در همان حین من بعد از شروع این اتفاقات و ندیدن آن حشرات در خواب هایم هنوز هم خواب های آسوده ای نداشتم. در آن سال های دبیرستان من گاها به خواب هایی می رفتم که حول زمانی که کلیسا های کاتولیک در انگلستان و اروپا قدرت عجیبی داشتند بود. من هیچ علاقه ای به این فیلم ها ندارم و در عمرم به جرئت شاید فقط یکبار از این فیلم ها دیده باشم. کلا سلیقه من نبودند. و به طور عجیبی با جزئیات عجیبی در این خواب ها می رفتم. به طوری که با تمام حواس پنج گانه و بیشتر و در عین اینکه می دانستم به خواب رفته ام اما در آن خواب حس درد خستگی و بویایی هر حس دیگری را داشتم و در عین حال در شرایطی به آن خواب ها می رفتم که در جسمی مرده یا در شرایطی در حد مرگ بودند. در جسم دخترکی نوجوان در یتیم خانه ای کاتولیک که بر سر جسدش مراسمی در تاریکی با حضور چندین بچه به عنوان پیشکش برگزار شد و بعد به بعدی رفتم که بیشتر شبیه به سالنی زندان مانند در آن کلیسا بود و روح خیلی از کودکان غذا موجودی عجیب که سگ های بسیاری داشت می شدند. توضیح مفصل و جز به جز خوابی که حتی طرح توری دم آستین دخترکی که از سقف آویزان شده بود را به خوبی به یاد دارم نیاز وقت مفصل است که اینجا جای آن نیست. این خواب ها ادامه داشتند . در طی زمانی که در خواب بودم بار ها اسم ها و تاریخ هایی را می شنیدم که چون هوشیار بودم به شدت در زمان خواب با خودم تکرار میکردم که زمانی که بیدار شدم باید آن را به خاطر بیارم و در موردش تحقیق کنم. خوابی دیگر در مورد دخترک زیر ۶ سال در تابوتی که مرگش را جعل کرد در کلیسایی دیگر و دایه دختر که به او گفت بیرون نیا و بعد از سوختن تمام آن کلیسا و تخریبش در تابوت را باز کردم و با صحنه به دار آویخته شده اسکلت سوخته دایه بالای تابوت مواجه شدم. در آنجا من تمام اطلاعات خانواده و سن و روز مرگ دخترک را که از طبقه اشرافی خاصی بود را به یاد داشتم اما زمانی که بیدار شدم و خواستم آن را روی کاغذ بنویسم به محض برخورد قلم و کاغذ مثل اسمی که روی زبانم گیر کرده باشد همیشه همان جا ماند‌. در زمانی دیگر دختر جوان در دادگاهی عجیب که هر لحظه کسی کسی دیگر را می کشت و در انجا هم میتوانم طرح تک تک تابلو هایی که به دیوار آویزان بود و رنگ هایشان را هم بگویم ولی اسامی افرادی که در دفتر بودند و در جلوی چشم هایم کشتند و کشته شدند را نمی توانم بگویم. خانمی حدود ۳۵ ساله که در حالی که در عمارتش به تنهایی زندگی می کند با دو خانم دیگر چای عصرانه میخورد و در رو به رویشان باغی زیبا اما در پشت سر کلیسایی سوخته و متروکه که گیاهان از آن بالا رفته بودند و من در قالب آن خانم وقتی خطاب شدم متوجه شدم که این همان دخترک در تابوت است اما هیچ اسمی بعد بیدار شدن نمیتوانم به زبان بیاورم. این سلسله خواب ها بسیار آزار دهنده بودند چون بعد از بیدار شدنم کمی زمان می برد تا متوجه شوم بیدار شده ام و دیگر آن شخصی که در خواب بودم نیستم.
در همین زمان بدترین لحظه در بیداری ام تشکیل شد..

همچنین بخوانید:   تجربه ماورایی - گشایش در کار با ذکر الهی (نوشته نورا)

شبی در تخت خوابم به گوشه دیوار چسبیده و در خودم جمع شده بودم. کاری که برایم عادت شده بود. در اتاق باز بود و اتاق نسبتا روشن از نور و پر از صدا تلویزیون و نشیمن بود. تخت مانند هر شب دیگری تکان های ریز وگاهی شدید می خورد و من دیگر می دانستم که هیچ انسانی به غیر از من در اتاق نیست. پس از زمانی سکوتی عجیب در اتاق حاکم شد‌. انگار صدای تلویزیون و خانواده ام را از زیر سه متر آب بشنوم و ناگهان اتاق در تاریکی فرو رفت به طوری که انگار شیشه ای زد نور جلوی در اتاق باشد و نگذارد نور داخل شود. نفس هایم سخت شده بودند. انگار اکسیژن کافی در اتاق وجود نداشت و سرد بود. خواستم بلند شوم و از اتاق بیرون بروم اما نتوانستم کوچکترین حرکتی کنم. تنها حرکتی که می توانستم انجام دهم چرخاندن کره چشم هایم و پلک زدن بود و زبانم نیز در دهانم میچرخید ولی فکم قفل شده بود. شدیدا از ناتوانی ام بهم ریخته بودم. و از بیدار بودنم کاملا آگاه بودم.
در روبه رویم کم کم اتاق تاریک تر شد به طوری که بیشتر از یک متر را اصلا نمی دیدم. انگار در هوا مه ای شکل گرفت و پس از مدتی دود خاکستری روشنی مانند دود کبریت می پیچید و در یک مکان متراکم تر شد. کم کم در متراکم ترین نقطه دستی استخوانی و بلند و باریک شکل گرفت و به آرامی به سمت من آمد. همین طور که آن انگشت ها به سمت من می آمدند شکل آنها واضح و واضح تر شد و پوست خاکستری و سفید و رگ های زیر پوستش که سفید رنگ بودند کاملا آشکار شدند. ناخن هایی خاکستری با طیف پر رنگ تر و بلند . دستی که روی هوا شکل گرفته بود تا ساعد کاملا واضح شده بود و پس از آن فقط توده ای متراکم و سایه مانند در پس سیاهی بود‌ . کم کم فاصله آن دست تا بازوی من به کمتر ۵ سانت می رسید. من واقعا وحشت زده بودم و از تمام وجودم به هر چیزی پناه بردم و هر دعا و آیه ای بلد بودم در دل خودم خواندم. لی هایم هنوز قفل بودند و احساسی شوم به صورتی وحشتناک و در حد از کار انداختن قلبم به من هشدار می داد که نباید تماسی با آن دست داشته باشم. در آخرین لحظات توانستم بالاخره دعایی بگویم و لب هایم باز شدند. به محض باز شدن لب هایم به یک باره نور تمام تاریکی اتاق را شکافت و صدا ها تیز و بلند و واضح به گوش رسیدند. هنوز نمی توانستم بدنم را تکان بدهم و به آرامی در طی یک ربع حس به اعضای بدنم برگشت و بعد از ان هم آنقدر ضعیف بودم که نمی توانستم روی زانو هایم بلند شوم.
پس از آن تجربه من کاملا از عمق وجودم از این موارد متنفر شده بودم و تا یک سال اصلا به سمت آن نرفتم. اما این دلیل نمی شود که اتفاقی هم برایم نیافتاده باشد. پس هنوز همان حس ششم آگاهی را داشتم و در کنارش شب ها وسایل خانه تکان می خوردند و به طور عجیبی اعضای خانواده همه به من می گفتند که آن کار ها را نکنم و در این بین فقط خواهرم می دانست که من در کنار او هستم و صدا ها از جای دیگری می آیند. در همان سال که کم کم آن احساس آگاهی کم و کمتر شد یعنی سالی که کرونا فراگیر شد. (۲۰۲۰) خواهرم به شدت بهم ریخته بود و می گفت شخصی را در خانه می بیند که هر دفعه به شکل یکی از کسانی که او دوست داشت در می آمد و تا تختش هم رفته بوده و خواهرم میگفت که وقتی آن را میزند ناپدید نمی شود و می تواند لمسش کند! در عین حال وقتی کسی می آید آن توهم هم ناگهان ناپدید می شود. من فکر می کردم صرفا ممکن است توهم باشد اما روزی در نشیمن فقط من و خواهرم وجود داشتیم و من داشتم موهایم را شانه می کردم که خواهرم ناگهان خشکش زد. من از سمت آینه برنگشتم چون بازتاب محو سیاهی را جلوی خواهرم در آینه می دیدم. زیاد این بازتاب های محو سفید یا سیاه را می دیدم پس می خواستم علت ترس خواهرم را بفهمم و بدانم ربطی به آن سایه سیاه که می توانست بی خطر باشد دارد یا نه. پس خواهرم با ترس به من گفت که همان توهم الان رو به رویش است. و هنگامی که برگشتم ناپدید شده بود و بازتابی محو هم در آینه نبود.
پس از مدتی من جای خوابم را در یک زمان کم به طور چرخشی با خواهرم عوض کردم و او دیگر از آن توهم شکایت نکرد و ما به تخت های سابق خودمان برگشتیم. اما من اکنون ۲۰ ساله بودم و شب ها گاهی نفس هایی گرم را پشت گردنم احساس میکردم . دستی که روی تیغه کمرم کشیده می شد و تمام بدنم را از انزجار خشک می کرد و موهایم که از روی صورت و گوش هایم تکان می خوردند. پتویی که در عین بی حرکتی من گاهی اوقات حرکت می کرد.
در عین حال ۲۱ سالگی من نیز بی اتفاق نگذشت و بعد از تمام این ها من در خواب دوباره آن بدلی که با لبخند زشتی ناپدید می شد را دوباره دیدم. اما نه به سادگی. بلکه در یه شب عادی در عالم رویا خانه ای را دیدم که انگار برای ما بود اما یک عضو اضافه داشت‌. دختری هم سن من و مرده و متعفن و سبزو بنفش در اتاقی در طبقه بالا بود که مادرم من را مسول غذا و رسیدگی به آن کرده بود! آن دختر نفس نمی کشید و غذا نمی خورد و حتی تکان هم نمی خورد . بوی بدی می داد و شکل زشتی هم داشت. فاسد شده بود. اما به چشم بقیه تنها بیمار بود! پس من هر روز سینی غذا را میبردم انجا می گذاشتم و برمیداشتم و برمیگرداندم.
در یک وعده وقتی با سینی به اتاق رفتم برای اولین بار به سمت آینه بزرگ داخل اتاق چرخیدم و ادای دختری را در آوردم که اعتماد به نفس بالایی داشت و داشتم میگفتم من خیلی از اون بهترم و در همین حین نیمرخ شدم تا برگردم و سینی را بردارم اما در همان حالت ماتم برد‌. چون دختر مرده روی زمین با چشم های باز و خنده تمسخر آمیزی به من می خندید و در آن سمت آینه روی زمین هنوز مرده ای با چشم های بسته بود؛ من نمی فهمیدم مشکل چیست ؛ دوباره به سمت آینه برگشتم تا مطمئن شوم و قیافه خندان آن مرده سر جایش بود و تکان میخورد . اما شوک بعدی این نبود بلکه این بود که چشم هایم در آینه چرخیده و تاب برداشته بودند پس به سرعت سرم را از آینه برگرداندم اما خودم را جلوی خودم دیدم. ایستاده و نزدیک به خودم با خنده ای وحشتناک و چند سانت بلند تر از من.
ترسیده بودم. شدیدا ترسیده بودم و در خواب شروع به دویدن کردم اما اون نیز دنبال من بود و در جلوی من در می آمد. هنگامی که میخواست من را بگیرد از خواب بیدار شدم.
این گذشت و سه ماه بعد در عالم خواب دست خاکستری را دیدم . شخصی که حدود چند سانت از من بلند تر بود در خانه و محلی که خیلی وقت ها به عنوان خانه ام در خواب می بینم اما هیچ وجود خارجی و نمایی شبیه به آن در این دنیا ندیده ام ظاهر شده بود. همه قرار بود کاری را انجام دهند و دو به دو جفت شده بودند اما من تنها مانده بودم. من نمی‌خواستم به سمت آن شخص بروم که صورت و بندش در لباس هایی سیاه رنگ کاملا نامشخص بود و فقط دست هایش واضح بود. اما اهالی محلی که در آن بودم به من گفتند فقط او می تواند به من کمک کند و فقط می توانم با او باشم . من قبول نکردم چون خود مردم نیز آن را انسان صدا نمی کردند ولی صدمه های زیادی دیدم. در آخر آن شخص به سمتم آمد و به سمتم دست کمکی دراز کرد که بیشتر احساس معامله میداد. همان حس وحشتناک چند سال پیش یا همان شدت به من اخطار داد که دستش را نگیرم. صورتش را بالاخره دیدم اما انگار چیزی شبیه به ماسک روی صورتش بود که سفید سفید بود و دماغ کوفته ای رو به بالایی داشت و چشم هایی با کره های گرد و مردمک های ریز و همان لبخند ترسناک و زشت .
احساسم به من می گفت که گرفتن دستش مساوی با راهی بدون برگشت است و من این کار را میخواستم انجام دهم اما در لحظه پایانی از خواب بیدار شدم.
اما اینبار زمانی که بیدار شدم یک جفت دست دور شانه هایم پیچیده شده بود. با حماقت با خودم گفتم حتما در خواب بهم ریخته بودم پس خواهرم مرا بغل کرده است. اما در چند ثانیه بعد ناگهان چیزی باعث شد به عجیب بودن صحنه بیشتر پی ببرم. در این ساعت خواهرم مدرسه بود. و این دست ها و رنگ لباس دقیقا رنگ لباس تن خودم بود . دست ها مثل دست های من و حتی گرم بودند و در کل دو جفت دست را تماما شبیه یکدیگر را با چشم های خودم می دیدم . با دست خودم دست روی شانه ام را گرفتم .کاملا قابل لمس بود. ۳۰ ثانیه بعد با برگشتن من به سمتش ناپدید شد‌.
گاهی اوقات در سرویس بهداشتی یا روی مبل یا تخت نشسته ام و در حال انجام کار های روزمره ام هستم که چیزی مثل آب دهن روی صورت یا دستم می ریزد.یا گاها تصویرم در آینه در حالت عادی تکان غیر طبیعی می خورد و بعد با خنده به حالت عادی برمی گردد. این ها آزاد دهنده هستند و من نمیدانم باید چه کاری راجب به این ها انجام دهم.
من چیز زیادی راجب به عالم ماورا نمی دانم و این ها فقط مواردی هستند که در زندگی خودم اتفاق افتاده اند. در کنار بازگویی آنها می خواستم نظرات دیگران را راجب به این اتفاقات بدانم.

همچنین بخوانید:   تجربه ماورایی - قدرت باور (نوشته اکبر)

نمی دانم مرتب است یا نه. من یک دختر حدودا نزدیک ۲۲ سال هستم و هرگز نتوانستم به هیچ کس حسی داشته باشم و از کودکی از دیگران گریز عجیبی داشته ام و در عین اینکه نمی توانم با دیگران راحت ارتباط برقرار کنم وقتی سعی میکنم یک روز ارتباطی معمولی با دیگران بگیرم سریعا خسته و در حد بیهوشی بی انرژی می شوم. نمی توانم در جمع های شلوغ حتی ساکت بشینم. به طور متوسط در روز فقط یک وعده میتوانم غذا بخورم .
و در حال حاضر که انگار زندگی ام تقریبا آرام شده است باز هم حداقل ماهی یک بار یک مورد این طوری اتفاق می افتد .

 

 

مقالات مرتبط

همچنین بخوانید:   تجربه ماورایی - خانه جنزده (نوشته سهند)
طوفان
طوفان
نویسنده سایت
اشتراک
اطلاع از
guest

11 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
علی رضا
مهمان
علی رضا
1 سال قبل

واقعاً سرنوشت جالب و البته نسبتاً ترسناکی داشتی
البته تعجب میکنم چرا اونجوری که باید شرایط رو جدی نگرفتی و تلاش نکردی که از شر این مسیله به طور اساسی خلاص بشی و این بار سنگین از دوشت برداشته بشه.

مجتبی
مهمان
مجتبی
1 سال قبل

آیا وجه شیطانی یا الهی در درون انسان وجود داره که وقتی عملی را بخواییم انجام که پشتش هدف یا نیتی باشه . ممنون میشم جواب بدید
وقتی فعال می شه که کاری انجام دهیم که هدفه مشخص و واضحی پشتش باشه و حتما از ته دل باشه؟؟؟؟؟؟؟

zmojta
عضو
1 سال قبل

لطفا کمکم کنید
آیا در انسان وجه دیگری وجود دارد که وقتی فعال میشود که فعالیتی انجام بدهیم که هدف یا نیتی پشت کارمون باشد که از ته دل باشد .
ممنون میشم پاسخ بدهید نظرمو

مجتبی
مهمان
مجتبی
1 سال قبل

چاکرای گلو رو چگونه فعال کنیم ؟؟

آرتمیس
مهمان
آرتمیس
1 سال قبل

فوق العاده بود لطفاً بازم از تجربیات خودتون برامون بزارید

مجتبی
مهمان
مجتبی
1 سال قبل

سایتتون واقعا عالی

مجتبی
مهمان
مجتبی
1 سال قبل

آیا به جز خود برتر وجه های دیگری در ما هست؟؟؟؟

ارام
مهمان
ارام
1 سال قبل

سلام وقت بخیر من چطور میتونم تجربیات خودم‌رو توی سایت بنویسم ممنون میشم راهنمایی کنید

admin
ادمین
1 سال قبل
Reply to  ارام

درود
از طریق این لینک

Sepehr
مهمان
Sepehr
1 سال قبل

سلام چطور میتونم با این کاربر(آرتیستون) ارتباط برقرار کنم؟

admin
ادمین
11 ماه قبل
Reply to  Sepehr

درود
همینجا پیام بدید

رفتن به نوار ابزار