

حتما تا به حال توی زندگی خودتون با افرادی رو به رو شدید که ادعای عقل کل بودن داشتن و از دم، همه رو نصیحت می کردن. وقتی هم می خواید دو کلمه باهاشون صحبت معمولی کنید ژست متفکرانه می گیرن و انگار که کلید حیات فقط دست اوناست شروع به امر و نهی می کنن. البته این افراد قصد بدی ندارن و اتفاقا دوست دارن فکر کنن فردی مفید هستن و می تونن به بقیه کمک کنن. ولی نصیحت زوری دیگران فقط باعث می شه که بقیه دفعه بعد از فرد نصیحت کننده دور بشن. هیچ کس دوست نداره فکر کنه کودنی هست که احتیاج به امر و نهی داره و خودش نمی تونه تصمیم گیری کنه (حتی اگه درست هم باشه).
وقتی چنین افرادی توی جمع یا خلوت کسی رو بدون اینکه خودش بخواد نصیحت می کنن ممکنه ندونن دارن چه حس بدی به طرف منتقل می کنن. ما ایرانی ها هم که تعارفی هستیم و وقتی کسی حرف می زنه از روی ادب هم که شده سری تکون می دیدم و وانمود می کنیم داریم به حرفاش گوش می دیم و استفاده می کنیم ولی ممکنه از درون هی صبر کنیم ببینیم کی حرفای این یارو طرف تموم می شه. از اونجا که فرد نصیحت کننده هم متوجه نمی شه چه رفتار آزار دهنده ای داره فکر می کنه چه آدم مفید و خوش کلامیه و می ره سراغ بقیه تا اونا رو هم سرشار از علم خودش کنه! بعد از مدتی هم شاید به جایی برسه که ببینه چرا بقیه دارن ازش فرار می کنن.
اگه به بیشتر این افراد هم دقت کنیم در مورد چیزایی نظر می دن که خودشون توش مشکل دارن. مثلا زنان طلاق گرفته یا مجردی که می شینن به بقیه خانمها درس زناشویی می دن. اگه این نصیحت ها به درد بخور بود چرا برای زندگی خودشون استفاده نکردن؟ و واقعا هم بعضی از روان شناسای معروف هستن که خودشون زندگی از هم پاشیده ای دارن ولی مشاور ازدواج می شن. اگه بخوان علم آکادمیک خودشون رو منعکس کنن مشکلی نداره چون حرف افراد موفق دیگه بوده ولی اگه بخوان از تجارب شخصی شون برای نصیحت کردن استفاده کنن مساوی هست با پاشیدن زندگی زناشویی بقیه.
اکثر مواقع، نصیحت کردن داره فقط شرایطی رو در مورد زندگی خود ما می گه. بعد سعی می کنیم اونا رو به زندگی بقیه فرافکنی کنیم…
دادن اطلاعات و آگاهی به مردم خیلی ارزشمنده به شرطی به درست انجام بشه. اولا خود طرف باید مایل باشه از شما کمک بخواد، شما رو واقعا توی اون حوزه قبول داشته باشه و خودتون هم از گفته هاتون مطمئن باشید. خیلی از ماها فکر می کنیم با خوندن دو تا کتاب روان شناسی، دکتر روان شناس شدیم. فروید روزی به اینشتین گفت خوش به حال تو که رشته کاری تو سخته و هر کسی توش نظر نمی ده ولی در مورد روان شناسی مردم فکر می کنن موضوع راحتیه و هر کس نظری می ده. پس باید بپذیریم بلاخره کسی که دکترای روان شناسی یا روان پزشکی داره یه فرقی با آدمهای دیگه داره (تازه همونا هم بیشترشون کاربلد نیستن چه برسه به بقیه). روان انسان ها یه چیز پیچیدس و نمی تونیم یه فرمول گفتاری رو برای همه استفاده کنیم.
گیرم کسی داوطلبانه اومد پیش ما و نصیحت خواست. ما هیچ وقت از کل ماجراهایی که برای اون شخص اتفاق افتاده خبر نداریم تا بتونیم خوب راهنماییش کنیم. حتی اگه خود اون شخص هم بشینه سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف کنه بازم چیزایی رو می گه که خودش دوست داره باور کنه نه چیزایی که واقعا حقیقت داره. مثلا خانمی ممکنه از شوهر خودش بناله و از بدی هاش بگه. فرد نصیحت کننده شاید بگه ولش کن اون رو لیاقتت رو نداره جدا شو. شاید اون خانم از لحاظ مالی به همسرش وابسته باشه و این گفته شما کمکی بهش نکنه. شاید اگه یک سری رفتارها رو بین خودشون درست کنن مشکل حل بشه. شما برای هر کلمه ای که به دیگران می گید مسئول هستید چون شاید واقعا به حرف شما عمل کرد و نتیجه خوبی نگرفت.
کار غلط دیگه ای که افراد نصیحت کننده انجام می دن اینه که تجارب خودشون رو با بقیه مقایسه می کنن و می گن منم شرایط تو رو داشتم و فلان کار رو کردم خوب شد. ولی اینم باید در نظر گرفت ممکنه راه حلی که برای اون افراد جواب داده نتیجه عکس روی بقیه بذاره. شرایط زندگی هیچ دو نفر آدمی با هم یکی نیست و نمی شه یه راه حل رو برای همه ارائه کرد.
اگه بدونید نصیحت شما واقعا هیچ کاربرد خاصی برای بقیه نداره شاید اصلا بیخیال این موضوع بشید. حتی اگه کسی برای شنیدن نصیحت پیش شما اومد در واقع نیومده که راه حلی از شما بگیره بلکه اومده حرفاش رو بگه تا گفته هاش رو تایید کنید. اگه هم باهاش مخالفت کنید از شما دلخور می شه. در واقع این افراد از قبل تصمیم خودشون رو گرفتن و کاری که شما می تونید انجام بدید اینه که حداقل به تصمیم اونا جهت بهتری بدید و ازشون بپرسید آیا همه جوانب رو در نظر گرفتن؟ آیا این تصمیمشون کم و کاستی نداره و چه قدر با معیارهای اونا شباهت داره؟ این طوری، هم کمتر مقاومت می کنن و هم اینکه از گرفتن تصمیمات ناگهانی خودداری می کنن و وقت بیشتری رو می ذارن تا فکر کنن. از همه مهم تر این که حس می کنن به شعور اونا احترام گذاشتید و فکر نمی کنن مثل یه بچه دارن به امر و نهی شما گوش می دن.
پس اول از همه خوب به حرفای اونا گوش بدید. شاید اصلا وقتی حرف بزنن و تخلیه شن خیلی از چیزا براشون حل شه چون وقتی آدم در مورد چیزی با آرامش و با جزئیات صحبت می کنه کم کم ذهنش شفاف تر می شه و ممکنه متوجه اشتباهاتش هم بشه. می تونید از اون فرد، سوالاتی بپرسید که کلی باشه. مثلا بگید فلان چیز چه حسی بهت می ده؟ خودتون حرف توی دهنشون نذارید و اجازه بدید چیزی رو که واقعا حس می کنن رو بروز بدن. اگه جنبه قضاوت نکردن رو هم ندارید کلا بیخیال شید. اگه لازمه در مورد یه موضوع تابو (که مشکل اصلی شون هست) حرف بزنن با شوخ طبعی خودتون رو یه آدم باحال و باجنبه نشون بدید وگرنه جرات نمی کنن چیزی بگن. مثلا اگه کسی مذهبی سرسخت باشه و با اخم به کسی که داره در مورد مشکلاتش با دوست پسرش صحبت می کنه نگاه کنه خب معلومه طرف اصلا جرات نمی کنه چیزی بگه. متاسفانه خیلی از روان شناس ها و مشاورین همین مشکل رو دارن و با دید کثیف و آلوده به افرادی که خلافی مرتکب شدن نگاه می کنن. طوری که اون فرد دیگه پاش رو توی مطب اونا نمی ذاره. هر آدمی یه بخش های تاریکی توی وجودش داره که اگه یه آدم دیگه اونا رو بفهمه شاید تنش بلرزه. ولی کسی که تو مقام مشاور یا روان شناس هست باید حس قضاوت رو بذاره کنار و به گفته های اون فرد به عنوان اطلاعات و داده نگاه کنه نه یه چیز احساسی. اگه جنبه این شغل رو ندارن برن کارشون رو عوض کنن.
یکی از دوستای خودم رفته بود پیش روان شناس و در مورد شکست عشقیش گفت. روان شناسه هم به جای اینکه به صورت معقول این مشکل رو حل کنه فقط نشست گفت چیه شما دخترا هی وا می دید خودتون رو؟ پسرا گرفتنتون با این کارا؟ یعنی یه پیرزن سنتی بی اعصاب خیلی بهتر و مودبانه تر از این خانم دکتر می تونست صحبت کنه. رفتار این نوع افراد به اصطلاح روان شناس، واقعا نفرت انگیز و خارج از عرف کاری اونا هست. کسی که زندگی سالم داشته باشه که نمی ره سراغ مشاور و روان پزشک. بلاخره افراد حتما زخم خورده و مشکل دار هستن که به مطب این افراد مراجعه می کنن. چیزایی هم که باعث این زخم ها شده شاید موضوعات قشنگی نباشن و هر کسی هم جنبه شنیدن اونا رو نداشته باشه ولی یکی از وظایف کادر درمان مشکلات روانی، دقیقا بررسی همین هاست.
این مثال رو زدم که بدونید اگه با خیلی از روان شناسا نشه در مورد بعضی چیزها مشورت گرفت پس با آدمای عادی دیگه با احتیاط تر رفتار کنید و هر رازی رو نگید.
مسئله دیگه در مورد نحوه درست نصیحت کردن بقیه اینه که می تونید اونا رو از نتیجه احتمالی تصمیم هایی که گرفتن آگاه کنید و ازشون بخواید مطمئن بشن که آیا این چیزی هست که با روحیه و خواسته های اونا سازگار هست؟ در واقع به جای افاضه علم و بمباران اطلاعاتی اونا، مثل آینه ای براشون باشید که بتونن شرایط و احساسات و افکار خودشون رو توی اون به خوبی ببینن و با همراهی شما، تصمیم بهتری بگیرن نه اینکه ببینید اگه جای اونا بودید چی کار می کردید و نصیحت هایی رو هم نکنید که به شرایط اونا هیچ ربطی نداره.
در ضمن، شما فقط می تونید در مورد موضوعات عادی و خارج از مشکلات مربوط به آسیب های روحی روانی نصیحت کنید. اگه کسی توی شرایطی هست که مشکلات اون به خاطر سوابق اختلالات روانی هست شما نباید نقش دکتر رو بازی کنید. به جاش در کنار اینکه اونا رو همراهی می کنید و تصمیمات بزرگ براشون نمی گیرید سعی کنید تشویقشون کنید به مشاوران بالینی خوب مراجعه کنن و از دکترش هم بپرسید که شما چه کاری می تونید برای این افراد انجام بدید که زودتر به وضعیت سلامتی برگردند.
نصیحت های بی جا و زوری عواقب خیلی سنگینی داره. چه زندگی های مشترکی که به خاطر دخالت و دلسوزی غلط پدر و مادرها از هم نپاشیده. قطعا پدر و مادر، دشمن آدم نیستن ولی ممکنه ناآگاهانه نصحیت هایی کنن که مثل دوستی خاله خرسه هست. خودم زوجی رو می شناختم که چندین سال بود با هم نامزد بودن و خوش و خرم بودن ولی تا ازدواج کردن سر دو ماه طلاق گرفتن اونم به خاطر همین دخالت و نصیحت های گوهربار! خانواده های هر دو سمت.
حالا حرفای منم کمی شبیه نصیحت شد ولی خب این سایت جای همین صحبت هاست و کسایی که مایل بودن اومدن این صفحه رو خوندن و تمام. اگه سایت دیگه داشتم معنی نداشت اینا رو بگم. در کنار اون، حالا درک می کنید که چرا توی قسمت نظرات، در صورتی که متن شما اشاره ای به علائم اختلالات روانی داشته باشه ما می گیم که حتما به مشاور بالینی و روان پزشک رجوع کنید چون اون مسائل توی تخصص اوناست و بهتر می تونن کمک کنن و این گفته به خاطر رفع سریع تر مشکلات شماست (مقالات روان شناسی سایت هم صرفا جهت بالا بردن آگاهی شما هستن و نه جایگزینی برای درمان).
اگه هر کس یاد بگیره توی حوزه ای که مربوط به خودش نیست دخالت تخصصی نکنه جهان بهشت می شه.