قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
تجربه ماورایی – صدای ضربه به در حمام (نوشته ستایش.ب)
مارس 25, 2020
مقالات اعضا
سایبر کاندریا Cyberchondria یا خود بیمار انگاری (نوشته annihilation)
مارس 26, 2020

تجربه ماورا – جن در دوران مدرسه (۳) – (نوشته محمد.و)

تجربه ماورا

تجربه ماورا

تجربه ماورا – جن در دوران مدرسه (۳) – (نوشته محمد.و)

سال جدید رو به همگی تبریک میگم

(قسمت قبل جن در دوران مدرسه)

… ساعت شش و نیم بود فکر کنم که من رسیدم سر خیابونی که مدرسمون اواسطش بود و درست همونجا پارکی بود که با بچه ها بعد از کلاس و درس یه ساعتی دور هم جمع میشدیم کلا اون وقتا موبایل نداشتیم و قرارمون با دوستا تو اون پارک بود.از مقابل پارک پیچیدم سمت مدرسه که دیدم صدام میکنن. برگشتم دیدم مجتبی همراه دوتا از دوستای دیگمونن.این دو نفر خیلی مسخره بازی در میاوردن و گرچه مشکل خاصی باهاشون نداشتم ولی زیاد از کاراشون خوشم نمیومد. رسیدن بعد از سلام و دست دادن دیدم شروع کردن به خنده و مسخره کردن. هدایتیان گفت محمد گودزیلا میگه ظهر رفتین خونشون جنگیری آره؟(این جملرو با حالتی که شدیدا میخندید و زهدی هم همراهیش میکرد گفت).یه نگاه به مجتبی کردم دیدم مثل همیشه نیشش بازه و جوری خوشحال بود که انگار بهش تی تاب دادن.گفتم نه بابا شعر و ور میگه مگه نمیشناسینش خله دیگه.بعد گفتم تندتر بریم مینی بوس پر نشه.خلاصه جلوی مدرسه دیدیم مینی بوس هست با راننده و دو سه تا از بچه های مدرسه.تو یه فرصت به مجتبی گفتم خره برا چی جار زدی.حالا سوژه شدی تا ته سال مسخرت میکنن اومد جوابی بده که گفتم دیگه به کسی نگو.از دور دیدم یه روحانی داره میاد بچه ها گفتن آقا محمودیه چقدر باکلاس اومده. راستش تو اون لباس دیدنش کمی واسمون غریب بود.رسید رفتیم سلام کردیم گفت سلام بچه های عزیز و با لبخندو کلا مهربون شده بود.این دیگه باور کردنی نبود.خلاصه بعد از یه ربع حرکت کردیم رسیدیم رفتیم خونه مدیر یسری از بچه ها جدا خودشون اومده بودن و کمم نبودن.هنوز مجلس عزاداری شروع نشده بود بماند که بچه ها تو کوچه مدیرمون چه کارایی کرده بودنو همسایه ها دادشون در اومده بود.آقای محمودی اونشب کمی سخنرانی کرد و بعد مداح روضه خونیو شروع کرد. بچه ها گفتن برقارو خاموش کنید تا راحت گریه کنیم موقع سینه زنی حسابی بچه ها داشتن مایه میذاشتن که متوجه سرو صدایی شدم که تو صدای جمعیت بزور به گوش میرسید آخر سر فهمیدیم دوتا از پسرای مدیرمونم که لاغرو دو قولو بودن بین بچه ها عزاداری میکردن که چند نفر از بچه های اوباشمون اینارو انداختن زیر پاشون یه دو دقیقه زدن. مدیرمون خیلی خشک و سختگیر بود و یسریا خواستن ازش انتقام بگیرن که این کارو کردن .بعد از اینکه اون دوتا بچه رو بردن بیرون از جمع من احساس کردم یه صدای گریه خاصی که انگار از دوردست باشه ولی در عین حال نزدیک به گوشم میخوره. اولش گفتم صدای گریه جمعه که تو صدای بقیه مخلوط شده . ولی وقتایی که صدای مداح قطع میشد گریه خیلی واضح بود و مطمئن شدم از جمع نیست و منشا ماورایی داره. بعد از مراسم و شامی که با افتضاحات دوباره بچه ها همراه بود برگشتیم خونه. تو راه مجتبی بهم گفت همش یکی کنارش بوده و بادی بهش میخورده و حتی یه آن کنترلشو از دست میده و دستاش محکم قفل میشه. اون شب نشد با آقای محمودی صحبت کنم و از طرفی پشیمون شده بودم و گفتم باید شنبه که رفتم کلاس ماورایی آقای … اونجا مطرح کنمو کمک بخوام. شب موقع خواب همش فلج خواب میشدمو سنگینی حضور موجودی تو اتاق و روم رو حس میکردم.تازه خوابم برده بود که با صداهای عحیب بیدار شدم(البته فکر میکردم بیدار شدم ولی با کالبد اختریم بودم و دید و شنوایی تیزی داشتم.دیدم تو اتاق خیلیا جمعن و عذاداریه.خیلیا رو نمیشناختم و رفتم اتاق دیگه که ببینم اعضای دیگه خانواده بیدارن یا نه فضای خونه یجوری بود.من دیدم مادرو پدرم وخواهرم ناراحت نشستن و منو نگاه میکنن انگار در مورد من ناراحت و نگران بودن. جایی که اینا نشسته بودن تغریبا وسط اتاق بود و از زمین یه ستونی که خیلی نورانی بود بالا اومده بود.بعد متوجه شدم اونایی که عزاداری میکردن و شبیه آدمایی ناشناس و غریبه بودن حالتهایی شیطانی و خصمانه پیدا کردن و میگفتن تو رو راحت نمیذاریم کی میخواد بدادت برسه این نور و اشاره کردن به نور موصوف.من نگاه کردم به نور که دیدم حالتی داره که انگار منتظره یه کاری من بکنم و مثل بقیه خانوادم برم نزدیکش تا در امان باشم. اتاقهای خونمون اون زمان کوچیک بود و کلا دوتا دوازده متری خونمون بود.ولی صدها نفر اونجا بودن. یهو فضا تغییر کرد و من سه اتفاق بد در مورد آینده خودمو دیدم.هر بار تو یه فضای خاصی تجربه میکردم گرچه تغریبا پیام اون فضا و تصاویر گویا بود ولی من اون موقع نمیدونستم دقیقا چیه.تصاویر و احساسم از اتفاقات آینده مکدر کننده بود و فهمیدم خانوادم مخصوصا مادرم میدونستن که اونقدر ناراحت بودن.به فضای خونه برگشتیم و من دیدم چند نفرشون از اون غریبه ها عصبین ولی گفتن ما نمیذاریم و بعد ناگهان دیدم همه چی عادی شده و من بیدار فیزیکی نبودم اون لحظات.حالم بد بود و حس خوبی نداشتم.ولی یاد نور افتادم و گفتم نور مطمئنا محافظم میشه و بعد دوباره حرفهای اونا و ناراحتیه خانوادمو که یادم میومد همون احساس بد تو تجربه حالمو بد میکرد.اولین مورد تغریبا یکی دوسال بعد اتفاق افتاد و من درگیر شرایط خیلی بدی شدم.خداروشکر گرچه مدتی منو خانوادم ناراحت و نا امید بودیم و به من سخت گذشت ولی همون اتفاق ناخوشایند تو دلش برکت و موفقیت زیادی برام داشت.این مورد رو نمیتونم بیشتر توضیح بدم.مورد بعدش تغریبا پنج سال بعد اتفاق افتاد که روز چهارشنبه سوری من با دوتا از دوستای دیگم مورد فحش و تمسخر عده ای که وضعیت عادی نداشتن قرار گرفتیم و خیلی سعی کردیم از متشنج شدن فضا و درگیری جلوگیری کنیم و هر چی میگفتن من به دوستام میگفتم خودتونو کنترل کنید تا شر نشه.که یادمه یکی از اون جمع که یه سرو گردن از ما کوچیکتر بود جمله ای گفت که من دیگه از عصبانیت کنترلمو از دست دادم و دویدم سمتش و بلافاصله دوستامم دویدن و درگیر شدیم اونا چهار نفر بودن که از پسشون بر اومدیم ولی یهو دیدم تو دل سیاهی محوطه ای که درخت داشت مثل مورو ملخ ریختن سمتمون زیاد کشش نمیدم اون شب یکی از دوستام تغریبا در اثر شدت ضربات مرده بود و هممون رو با چاقو زدن گرچه خیلی بودن ولی از چاقو هم دریغ نکردن.خلاصه دوستان دیگه رسیدن و مارو به درمونگاه بردن منو محمد باقر سرپا بودیم.ولی فرخ رو به بیمارستان و اتاق عمل بردن.من هم چاقو نزدیک قلبم خورده بود گرچه خیلی عمقی نبود.این نکترو بگم که ما گرچه کمی شیطنت مثل هر جوونی داشتیم ولی اهل درگیری و اوباشگری نبودیم خدای نکرده ذهنیت دوستان منفی نشه.این موارد برای هر فردی ممکنه رخ بده.مورد آخر هم چند سال پیش رخ داد که متاسفانه شدت و اثر خودشو گذاشت و توضیح بیشتری نمسشه بدم.من بعد از اولین مورد دو مورد بعدی رو دیگه تونستم بفهمم و میدونستم اتفاق میفتن ولی توکلم بخدا بود.در مورد درگیری بگم که بعد از پانسمان به خانه برگشتم مادرم پیش مادربزرگم بود و قرار نبود اون شب بیاد من دراز کشیده بودم که هراسان رسید و مستقیما به اتاق و سراغ من اومد و وقتی فهمید گفت یهو انگار متوجه شدم در خطری و میدونستم اتفاقی افتاده. خداوند تنها نجات دهنده ما آدماست غفلت نورزیم…

همچنین بخوانید:   تجربه ماورا - ریتالین (نوشته کامران)

 

 

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
Annihilation
عضو
6 سال قبل

آقا محمد سلام، اصلا فکر نمیکردم موضوع به اینجاها بکشه و اون موجودات بیوفتن دنبال شما! و این خیلی ناراحت کننده و ناعادلانه است. هرچند میدونم عذاب زیادی کشیدی ولی خداروشکر که اون مشکلات گذشتند و رفتند.

Famono
عضو
6 سال قبل

سلام دوست عزیز
تجربه جالبی بود آخرش خیلی تکان دهنده بود انتظار نداشتم اینطوری باشه
هم اینکه احساس غم شدید بهم منتقل شد نمیدونم چرا،به هر حال خوشحالم که رفع و رجوع شده و سالم و سلامت موندین. خدا محافظتون باشه.

M.v
عضو
6 سال قبل

سلام به دوست خوبم
من از وقتی یادمه گره تو زندگیم زیاد میوفتاد.و انرژی های منفی سریع روم تاثیر میذاشت چندین ساله هروقت میرم جایی آیت الکرسی میخونم و تاثیر خوبی داشته.البته تو این سه مورد مخصوصا اون دو تایی که دفع شد نه تنها خداوند نشون داد که اگه اراده کنه هر شریو دفع میکنه بلکه از اون واسه بنده اگر خواستش باشه نعمت میسازه.علاوه بر این در وقوع این موارد من شاهد اتفاقات معجزه واری هم بودم که بخاطر اینکه برای برخی دوستان فابل باور نیست عنوان نکردم.ممنونم از توجهت

maryam_b
مهمان
maryam_b
6 سال قبل

با سلام به آقای محمد .و …… سال نو را به شما تبریک میگم.
تجربه جالبی بود .
در پناه خداوند سلامت باشید.

M.v
عضو
6 سال قبل

سلام خدمت famono و خانم بوشهری
از توجه هر دوی شما گرامیان ممنونم.

M.v
عضو
6 سال قبل

بنده هم سال جدید رو خدمت شما خانم بوشهری و خانواده تان تبریک میگم

رفتن به نوار ابزار