تجربه ماورا – دیدن روح متوفی در خواب (نوشته Annihilation)
۷۸۶، سلام دوستان،
خیلی سال پیش من در یک مجموعه مشغول به کار شدم و آنجا همکاران نسبتا زیادی داشتم، همه ما هم جوان بودیم، آنجا من یک دوست و همکار خیلی خوب داشتم که نامش را نگویم بهتر است، این پسر واقعا ساده و مهربان و پر تلاش بود و من بدی از او ندیدم. چند وقتی آنجا کار کردم و بعد از یکسال و اندی از آنجا رفتم. حدود ۴ سال گذشت و من دیگر با هیچ کدام از آنها در تماس نبودم و خبری از ایشان نداشتم. مدتی هم خارج از ایران بودم و به همین دلیل کسی ارتباطی با من نداشت. پس از این ۴-۵ سال از کارگاهی با من تماس گرفتند و ازم خواستن به آنجا بروم و مشغول کار بشوم. وقتی رفتم آنجا متوجه شدم تا چند ماه پیش چندتا از همکارای قدیمم نیز اینجا کار میکردند که یکی از آنها همین شخصی بود که در ابتدا راجبش گفتم. وقتی اعضای جدید در مورد او گفتند، مشتاق شدم که شمارهاش را بگیرم و با او صحبت کنم، اما گفتند که مدتیست بیمار شده و دیگر سرکار نمی رود، گفتند یکبار هم عمل کرده و اکنون در خانه است و خیلی حوصلهش سر میرود و احساس تنهایی میکند. من وظیفه خودم دانستم که حتما بهش سر بزنم، گفتم بهتره کمی با حرفهام بهش انرژی بدم تا افسردگی حاصل از بیماری از بین بره و کم کم شاداب بشه و حالش بهتر بشه. یادم اومد ۴-۵ سال پیش یک مجسمه کوچک درست کرده بودم برای خودم که او خیلی خوشش اومده بود و خیلی ازم خواست بدمش به او اما من ندادم! گفتم برات درست میکنم که دیگه از اونجا رفتم و ندیدمش. الان با خودم گفتم اون مجسمه را هم با خودم ببرم و بهش بدم. و هر چند روز یکبار بهش سر بزنم و بهش القا کنم که تو خوب میشی و قویتر از اینهایی. جالبتر اینکه متوجه شدم منزل پدر و مادرش فقط چند کوچه با منزل ما فاصله دارد و این همه وقت چقدر به ما نزدیک بودند. خلاصه به اعضای کارگاه گفتم که قصد دارم برم دیدنش که بمن گفتند چند روزی صبرکن تا ماهم کارامون انجام بدیم وهمه با هم بریم. منم که صبح میرفتم شب میومدم انقدر خسته بودم که خوابم میبرد و نیمه شب بیدار میشدم و شام میخوردم. به همکارا گفتم که من خودم میرم چون احساس کردم هی دست دست میکنند و زیاد راغب نبودند. هرچند میگفتند صبرکن باهم بریم. بهرحال یک روز آفتابی من خودم رفتم دیدن همکار قدیمی، زنگ آیفون را زدم و وارد پارکینگ شدم، یک خانه آپارتمانی بود و در به پارکینگ باز میشد. نمیدانم چرا کمی صبر کردم، بعد شنیدم کسی آرام از پلهها پایین می آید، نگاه کردم دیدم دوستم است. از دیدن ظاهرش برق از سرم پرید. پیراهن و شلوار بسیار تمیز و ظاهر به قول معروف اتو کشیده و خیلی زیبا، خیلی خوشتیپ شده بود، صورت باز و بشاش و لبخند میزد. اصلا مریض به نظر نمی اومد. انقدر خوشحال شدم که نگو. رفتم جلو بهش سلام کردم گفتم چطوری؟ خوبی؟ گفتن مریض شدی، من اومدم عیادتت. او در همین حال که لبخند میزد بمن دست داد ولی هیچی نگفت، از دیدن عکس العمل من خندهاش گرفته بود و دستمو فشرد و رفت …..
من خیلی تعجب کردم و ناگهان بیدار شدم و فهمیدم این خواب بوده. این خواب باعث شد بیشتر احساس مسولیت کنم ولی نمیدونم ۲ یا ۳ روز بعد ……… خبر بدی از او بمن رسید……..
دوستان باورتون نمیشه هنوز بعد از حدود ۴ سال که از این ماجرا میگذره من گریهام گرفته و حس خیلی بدی بهم دست میده. چند روز بعد از اون خواب یکی از دوستان مشترکمون بمن خبر داد که چند شب پیش او حالش بدتر شده و به بیمارستان رفته و بستری شده. چند روزی بستری بوده و دیگر به کما رفته بوده و بعد هم…….
بخاطر حال بدی که داشتم نتونستم درست حساب و کتاب کنم ببینم دقیقا چه شبی خواب دیدم ولی انگار دقیقا همون شب که من خوابش را دیدم دوستم نیز جسم خاکی خودش را رها کرده بود و برای همیشه آزاد شده بود…..
وصف غمی که داشتم و دارم غیر قابل توضیح است. هرگز خودم نمیتونم ببخشم بخاطر اینکه قبل از فوتش به دیدنش نرفتم. و این تبدیل به یک حسرت و عقده بزرگ شد. نه من و نه هیچکس نمیدونستیم که قرار است ناگهان این اتفاق بیوفته. و در همینجا میخوام چیزی به شما بگم دوستان، همین الان به کسانی فکر کنید که دوستشان دارید یا برایتان مهم هستند. نگویید حالشون خوبه و نیازی به دیدار ما ندارند. امیدوارم عزیزانمون همیشه در کنارمون باشند اما این اتفاق بمن نشون داد اتفاق هر لحظه ممکنه بیوفته. تا میتونید به دیدن عزیزاتون بروید و بهشون عشق بورزید و بهشون انرژی بدید و براشون حرفهای امیدوار کننده بزنید.
من بعد از چند روز خحالتزده و شرمسار به دیدن او رفتم، اما فقط توانستم از زیر پارچهای که روی جسم بی جانش انداخته بودند ببینمش…..
سلام …Anni گرامی تک تک کلماتتون توش انرژی بود.تجربه بکری از ماورا بود.ولی نسبت به اصل مطلب و دیداری که نرفتیدو الان عذاب وجدان دارید اهمیتش بیشتر نیست من هم چنین تجربه و حسی را داشته ام واقعا فقط افسوس میماند.ولی بنظرم خودتونو اذیت نکنید چون شما درسته به موقع نرفتید ولی دوستتون از نیتتون آگاه بوده و خودش با رویی گشاده نزدتون اومده پس نتیجه حاصل شده.و میخوام به مناسبت تولد امشب مادرم برای همه پدر مادرا دعا کنم که باشن تا ما هستیم اگرهم به رحمت خدا رفتن علو درجاتو براشون آرزو میکنم من امشب مادرمو از صمیم… بیشتر »
سلام آقا محمد عزیز، قبل از هر چیز تولد مادر گرامیتان را از صمیم قلب با نهایت عشق تبریک میگویم و همچنین تولد همه مادرهای مهربان. بله غمی است که چند ساله از دلم بیرون نرفته و بی شک حرفهای شما خیلی آرامم کرد. انشاءالله عزیزانمان در هر یک از عوالم هستند مورد بخشش، رحمت و نعمت خدا باشند. بازهم ممنونم از محبتتان. شاد و سلامت و در پناه خدا باشید