

۷۸۶
سلام،
تقریبا کلاس پنجم دبستان بودم، پدرم تازه ماشین جدیدش را خریده بود، کارش در شهر دیگری بود و هر چند ماه یکبار به خانه می آمد. یک روز تلفن زد به خانه و گفت ماشینش که روبه روی ساختمان پارک بوده را دزدیدهاند. بگذریم که چقدر همهمون آشفته شدیم و این تازه شروع ماجرا بود. البته که اول قضیه را از طریق پاسگاه و مراجع قانونی پیگیری کردیم ولی بعدش پدر و مادرم دست به دامن دعانویسان مختلف شدند. پیش تعداد نسبتا” زیادی رفتیم، یکیشون که یک خانم بود گفت ۶ وعده دیگه پیدا میشه و شما لازم نیست کاری کنید و راحت بشینید در خانه، ماشین خودش میاد جلو درب خانه! بگذریم…. نمیدونم چرا پدر و مادرم تصمیم گرفتن بروند شیراز و منم با خودشون بردن و سر از خانه چندتا آشنا در شیراز درآوردیم و هر روز میرفتیم روستاهای دور و با آدمهای عجیب و غریب ملاقات میکردیم. یکیشون یادمه مردی بود که در غار زندگی میکرد یعنی وقتی وارد خانه روستایی شدیم، بعدش وارد تونل خاکی شدیم که خودش در انتهای خانه حفر کرده بود و به یک اتاق میرسید که دعانویس آنجا روی یه فرش کهنه نشسته بود با نور چراغ نفتی! یکی دیگه پیرمرد بود و چشمهاش سفید شده بود و میگفت نیازی به چشماش نداره و چندتا ظروف مسی کج و کوله داشت که بدون دست زدن بهشون آنهارو تکان میداد و کلا” آدم ترسناکی بود و خب من چیز زیادی از حرفهاش یادم نیست فقط میخواستم از اونجور خانهها برم بیرون. یک روز که در خانهی آشناها موندیم و سراغ آدمهای عجیب غریب نرفتیم و خواستم کمی احساس آرامش کنم، متوجه شدم یکیشون قراره حضوری بیاد اینجا! وقتی اومد من میخواستم مثل بقیه بچهها برم توی حیاط بازی ولی منو کشیدن داخل. دعانویس میگفت به یک بچه نیاز داریم تا با من همکاری کنه. آشناها گفتن بچه همسایه قبلا” چندبار اینجور همکاری انجام داده و رفتن آوردنش، بچه آروم و ساکتی بود و قرار بود باعث بشه من از دست این دعا نویس در برم. اما متاسفانه او منو انتخاب کرد. منو نشوند کنار خودش، بجز چند نفر همه رو بیرون کردن و در را بستن، من اصلا دلم نمیخواست پیشش بشینم اما بسیار هم خجالتی بودم و هم زیادی حرف گوش کن، همین نشستم. سوال و پرسش میکرد و کاغذهاشو زیر و رو کرد و من همینجوری نشسته بودم، با خودم گفتم مثل اینکه غرق در کارش شده من میتونم یواش یواش جیم بزنم و برم. که دست منو گرفت و یه کاغذ مقوایی کهنه در آورد که دور تا دورش کلمات عربی بود و وسطش یه دایره بزرگ که با خودکار آبی رنگش کردن. کمی خوف انگیز بود. انگار مدتها کسی نشسته و داخل این دایره بزرگ را با خودکار آبی پُر کرده. بمن گفت وقتی به این دایره نگاه میکنی دیگه نباید به جای دیگه نگاه کنی. منم راه دیگهای نداشتم. گفت من ازت میپرسم و تو بمن جواب بده. نمی خواستم توی اون شرایط باشم به مادرم نگاه کردم و نق زدم ولی ظاهرا” باید همونجا مینشستم. خلاصه اولش نمیدونستم چکار کنم و چجوری جواب سوالهاشو بدم، مثلا خیلی جدی میپرسید کیا ماشین را دزدیدند؟ می خواستم بگم من از کجا بدونم؟ که احساس کردم ناواضح نقش چند مرد را داخل دایره میبینم که راه میرن. خلاصه کم کم نقشها واضحتر شد و اون سوال پرسید و من جواب دادم. دیگه خودم براش میگفتم که پیاده شدن، رفتن رستوران، دعانویس پرسید اسم رستوران چیه؟ انگار برگشتم و تابلو رو خوندم. دنبالشون کردیم تااااااااااا رفتن از یه جاده بین راهی و خاکی رسیدن به یه روستا، خانهای سر نبش یه کوچه خاکی، ظهر گرم، در دو لنگه بزرگ سفید رنگ، حتی هنوزم که خیلی از اون روز گذشته نقش روی در یادمه. نشونیهایی از آن محل دادم، ماشین قهوهای رنگ دیگری هم بود که پلاک اونو نتونستم بخونم. تازه داشتم عادت میکردم که یهو گفت تمومه چشماتو ببند و بازکن. احساس خستگی زیادی میکردم. دیگه ما برگشتیم خانه خودمون و یکی دوماه بعد دوستای پدرم از روی نشونیها اون رستوران و خانه را پیدا کردند، ولی متاسفانه دزدها اونجارو ترک کرده بودند. برام خیلی عجیب بود که چیزهایی ک گفتم حقیقی بودن!
اگر در مورد ماشین براتون سوال پیش آمده که در نهایت چه شد؟ باید بگم ما قطع امید کردیم و دیگه در فکرش نبودیم تا اینکه یه روز به خانه تلفن زدند از اداره پلیس و گفتن ماشین پیدا شده، جالب اینجا بود که طبق گفته دعانویس خانم، شش ماه پس از دزدیده شدن پیدا شد و اصلا لازم نبود ما هیچ کاری انجام دهیم….
با سلام تجربه جالبی بود. بله منم شنیدم اشخاصی هستن که میتوانند در مواردی که دزدی صورت گرفته کمک کنند و اکثرا با واسطه قرار دادن یک پسر یا دختر کم سن و سال که گفته میشود بیشتر از پسر یا دختر بچه ای که هنوز به سن بلوغ نرسیده استفاده میشود.و این پسر یا دختر باید از فامیل نزدیک شخصی باشد که ازش دزدی صورت گرفته. در اطراف بوشهر هم شنیدم شخصی هست که میتونه کودکی را هیپنوتیزم کنه و با تلقین اینکه اون کودک پرنده ای هست …اون پسر یا دختر بچه را میفرسته به زمانی که دزدی… بیشتر »
سلام خدمت شما، چقدر جالب، روش پرنده بودن را قبلا نشنیده بودم و حتما باید تجربه جالبی باشد. بهرحال این دعانویسان واقعا حرفهای هستند و ذهن انسان را کاملا متمرکز میکنند و حالا که یادم میاد من در اون لحظاتِ نسبتا طولانی، ذهنم اصلا به چیز دیگهای فکر نمیکرد و کاملا متمرکز بر کاغذ بود و تصاویری که میدیدم. برخلاف الان که تمرکز کردن در انواع مدیتیشنها برایمان کمی سخت است!
ممنونم از وقتی که گذاشتید.