

۷۸۶
سلام،
سالهای خیلی دور زمانی که من دبستانی بودم، قصد داشتیم از شهری که زندگی میکردیم نقل مکان کنیم به شهری دیگر. از این رو تمام وسائل خانه را داده بودیم باربری قطار و تا چند روز دیگر خودمان هم با آن قطار میرفتیم. به همین خاطر خانه وسائل زیادی نداشت و همه اهل خانه در اتاق پذیرایی می خوابیدیم، اتاقها خالی بودند و فقط یک کولر نگه داشته بودیم آنهم در اتاق پذیرایی. هوا گرم بود وبرای اینکه شبها هوای خنک از اتاق پذیرایی به قسمتهای دیگر نرود درب پذیرایی را می بستیم. موقع خواب چراغها هم خاموش بود و پذیرایی حسابی تاریک میشد ولی خب کسی حریف پدر نمیشد. من تقریبا وسط می خوابیدم که رو به روی در بودم و سمت چپم خواهر کوچکم بود که اینجور وقتا با هم حرف میزدیم از بازیهایی که کردیم و بازیهای جدیدی که فردا میشد با اسیباببازیها انجام داد. در حال حرف زدن و پچ پچ کردن بودیم که مادرم گفت دیگه ساکت باشید و بخوابید. ماهم ساکت شدیم ولی خوابمون نبرد. کمی گذشت و من به تاریکی زُل زده بودم و غرق در افکار کودکانه خودم بودم تا اینکه دیدم توی تاریکی یک باره در اتاق پذیرایی که درست روبه روی من بود باز شد و نور وارد اتاق شد. و دیدم خواهر کوچکم از پذیرایی خارج شد و رفت و در را خیلی بی صدا بست. رفت دستشویی و چیز غیر عادی رُخ نداد ولی چون یکدفعه در باز شد من خیلی ترسیدم. بهرحال با خودم گفتم آخجون مامان و بابا که خوابیدند، من منتظر میشم خواهرم برگرده و میشینیم تا صبح داستان تعریف میکنیم و حرف میزنیم. من همینجوری نشستم و نشستم، نمیدونم چقدر گذشت، یکم خسته شدم و با خودم فکرکردم بهتره دراز بکشم تا خواهرم بیاد. همونجور سرجام دراز کشیدم و منتظر شدم. وقتی سمت چپم را نگاه کردم صورت خواهرم را دیدم که خوابیده!!! یه لحظه واقعا وحشت کردم و گفتم چه خبر شده؟ خواهرم که رفت بیرون، یعنی من برگشتنش را ندیدم؟ غیر ممکنه چون من هنوز بیدارم. فکرکردم خواهر واقعیم بیرونه و چون تنها شخص بیدار توی خانه همون خواهر کوچکم بود که بیرون از پذیرایی بود، می خواستم برم پیشش و یجورایی به اون پناه ببرم تا این یکی غیب بشه. همچنان قلبم تند میزد و خشک شده بودم و نمیدونستم چکار کنم. چشمامو بستم و منتظر شدم خواهرم بیاد ولی دیگه متوجه شدم که اونی که از اتاق رفت بیرون خواهر من نبوده و سوال برام پیش میاد که پس چی بوده؟ بهرحال به نظر چیز مشکوک و ترسناکی نداشت، هر چقدر هم که با خودم کلنجار میرم که شاید همچین چیزی ندیدی یا خیال کردی دیدی، ولی واضحتر از هر چیزی در ذهنم مانده و از دیدنش مطمئنم و تا به امروز که دهها سال ازش میگذره ، هنوز توضیحی براش پیدا نکردم، البته این اتفاق جزو تجربیات اولم بود و بعدها که عجیبتر از این اتفاق را دیدم کمی برام توجیه شد که احتمالا موجودی خودش را به شکل خواهر من درآورده و شاید میخواسته من دنبالش بروم…