

خاطره ایی که می خوام تعریف کنم مربوط به زمان نوجوانی منه . یک روز زمستانی بعد از ظهر توی اتاق دراز کشیدم که بخوابم. همینکه چشمام رو بستم حس کردم مثل پر کاه سبک شدم می دونستم چشمام بسته است ولی می تونستم همه چیز رو به وضوح ببینم مثل اتاق و لوازم توش حس می کردم دست و پاهام به طرز عجیبی بلند شدن بخصوص دستام انگار که انگشتام تا نزدیک قوزک پام می رسید. برگشتم پشت سرم و نگاه کردم خودم رو دیدم که دراز کشیدم .خون تو زگام یخ زد می خواستم برگردم تو جسمم که با خودم گفتم حالا که بیرونم برم ببینم تو خونمون چخبره با چشم روحی حتما یه چیزهایی بیشتر می تونستم ببینم با این فکر بهسمت در رفتم و بدون باز کردن در از توی در رد شدم و از سالن عبور کردم و به سمت پله ها به حیاط می خورد رفتم . خونه ما دو طبقه است بعلاوه یک زیر زمین که شامل یک سالن که توش پر از خنزر پنزرهای بناییه و یک اتاقک که سابقا آشپزخونه بود آخه خونمون قدیمه حدودا چهل و خورده اییی ساله که از ساختش می گذره تو پا گرد پله ها که رسیدم دیدم هوا مثل دم غروب یک روز تابستونی روشن و گرم بنظر می رسه در حالیکه مطمئن بودم الان باید زمستون باشه خلاصه من پایین رفتم و دم پله های زیر زمین واستادم . زیر زمین ما چهار تا پله می خورد اولین جاییه که میدیدی سالن تاریکش بود که حای تو روزها هم تاریک بود غیر دم غروب که کمی نور خورشید داخلش رو روشن می کرد اما در اون لحظه که غروب خورشید بود نور افتاب باید اونجا رو روشن می کرد هنوزم تا ریک بود تا ریکتر از همیشه یه حس بد مثل یه موج که حتی هوا رو هم می لرزوند از اونجا به سمت من میومد. حس می کردم که دست و پام کرخت شده یهو یه صدایی از کنارم بلند شد و به آرومی گفت : خوب نیست ، سرمو چرخوندم نگاش کردم دیدم ماده گربه سه رنگمونه که کنارم رو زمین نیمه نشسته بودو خیره پایین و نگاه می کرد. بعد ازچند لحظه سرشو به ارومی سمت من چرخوند و گفت:برگرد ، امن نیست. من که وحشت کرده بودم خواستم یه نگاه دیگه بکنم که صدای وحشت زده اش گفت :نه نگاه نکن برو . حسکردم یه طناب به گردنم وصل شده و به سرعت منو از پله ها به سمت بالا می کشید ، همون لحظه چشام باز شد و حس کردم تمام بدنم گرفته و عضلاتم حسابی درد گرفته بود، بعد یه مدتی که حالم بهتر شده بود خواهرم سراسیمه اومد تو اتاق و گفت گربمون مرده جسدشم توی سالن زیر زمین پیدا کرده بودند
آخییییی میگن حیواناتم حرف میزنن ولی ما نمیفهمیم ولی وقتی با روحیم شنیده بودم زبان مانع نیست نمیدونستم که درمورد حیواناتم صادقه آخیییی جالب بود خیلی
با سلام.
پاسخ
با سلام. پاسخ خانم مریم به این پست: به نام خدا سلام star. ….. زیر زمین خانه شما به اصطلاح ما جنوبی ها ناپاک هست.یعنی توسط موجودات مزاحمی تسخیر شده است.گربه شما با توجه به اینکه گربه ها قادر به دیدن موجودات ماورایی هستند؛ برای نجات جان شما از خودگذشتی کرده و جون خودشو از دست داده.و با هشداری که به شما داده و کمک به شما مانع آسیب رسیدن به شما شده.این نشان دهنده این موضوع هست که نه تنها سگها موجودات وفاداری هستند و از صاحبان خود دفاع میکنند ؛ بلکه گربه ها هم همینطور هستند. شما سعی… بیشتر »