

به خانه ی جان وارد شدم . مشغول غذا خوردن بود .
– چی شد ..؟ به این زودی ملاقاتت تموم ..؟
– کدوم ملاقات ..؟ لعنت به این زندگی … لعنت به این نژاد … لعنت به ملکه و دنیای شیاطین ..
– چرا اینقدر عصبانی هستی ؟
– چرا ….؟؟؟ میپرسی چرا … ، خب تو هم اگه جای من بودی میرفتی می دیدی مادرت مرده و پدرت تو رو نمیشناسه بهم می ریختی … نه ؟
این زمان لعنتی اینجا یه سالم نشد ، اونور هفتاد سال شده ….
– خب حالا …. درکت میکنم . اما کاریش نمیشه کرد .
بغضم ترکید.
– آخه من تازه داشتم از زندگی لذت میبردم ، تازه داشتم معنای خونواده رو حس میکردم . من حاضر نبودم بخاطر آینده ی من پدر و مادرم عذاب بکشن … دیگه هیچ طوری نمیشه اینو برگردوند … هیچ طور !!!!!
– شاید یه راهی باشه .
– چی ..؟
– هیچی ولش کن ..
– سریع بگو ببینم . خواهش میکنم اگه راهی هست بگو . هر راهی باشه فرقی برام نداره .
– گوی زمان
– چی …؟ گوی زمان چیه ؟
– یه وسیله برای تغییر و دستکاری زمان . میتونی تو دنیای انسان ها از اون استفاده کنی اما دنیای ارواح و شیاطین نمیشه .
– خب اون کجاس ..؟
– هیچ کس نمیدونه ..! طبق برخی از افسانه ها فقط اربابان شیاطین جاشو میدونن . اونا هم به همین آسونی به کسی جاشو نمیگن و باید تو رو بپذیرن .
– پس من برم .
– کجا ..؟
– پیش ملکه الیزا .. اون حتما جای گوی رو میدونه .
– نه من اجازه نمیدم … این کار یعنی مرگ . اون از هر حیله ای برای آسیب زدن بهت استفاده میکنه به خصوص الان که طلسمشو باطل کردی
– من خیلی وقته مردم جان … ازت ممنونم که کمکم کردی .. مطمئن باش که موفق میشم .
این را گفتم و بیرون زدم . به سرمای آنجا عادت داشتم . چاکراهایم را با خشم باز و بسته میکردم و پاهایم را روی زمین می کوبیدم . نمی دانستم کجا پیدایش کنم . از هرکس میپرسیدم رویش را از من برمیگرداند . انگار که از او میترسیدند . پس از مدتی خسته شدم . فکری به ذهنم رسید . با استفاده از چاکرای گلو صدایم را چند برابر بلند تر کردم و فریاد زدم :
– آهااااای…. الیزای ترسوووو.. کجاییی . بیا من کارت دارم ….
هیچ اتفاقی نیفتاد . آمدم دوباره داد بزنم که ناگهان صدایم قطع شد . بدنم سست شد و چشمانم سیاهی رفت .
چشمانم را که باز کردم در قصری بزرگ و با شکوه بودم . میان انبوهی از مجسمه ها و تصاویر زیبا روی دیوار ها . محو تماشا بودم که ناگهان صدایی لطیف مرا به خود جذب کرد .
– به..به.. نوجوان جنگجوی میدان . توی آسمونها دنبالت میگشتم .
زنی قد بلند و به شدت زیبا . اول فکر کردم که در بهشت هستم و او هم یک فرشته است ، اما از چشمانش شرارت می بارید .
– تو الیزا هستی ..؟
– بله مرد جوان . گویا با من کاری داشتید .
– من گوی زمانو میخوام .
– فرمایش دیگری نبود ..؟
– من برای مسخره بازی اینجا نیومدم .هر شرطی باشه می پذیرم ولی در قبالش اون گوی رو میخوام .
– چه جالب ..!! از جسارتت خوشم میاد . حالا بزار بیشتر با هم آشنا بشیم .
– تو رو همه میشناسن .. منم که لابد میشناسی .. لزومی به آشنایی نمیبینم .
– عجول نباش .. وقت زیاده .
از این آرامشش حالم بهم می خورد . ولی ناچار بودم هر چه می گوید بپذیرم .
– فراموش نکن آقا پسر … برای من ، کشتنت کمتر از یک چشم بهم زدن طول میکشه اما یه چیزی تو وجودت داری که دوسش دارم . می تونیم با هم بازی کنیم .
– خفه شو . من هرگز با یک شیطان پست همبازی نمیشم .
با شنیدن جمله ی من چشمانش دوبرابر بزرگ شد و در عرض یک ثانیه نقش زمین شدم .
– هیچ وقت به من توهین نکن .. هیچ وقت .. بار بعد زنده نمی مونی .
بعد به زیر دستش فرمان داد که مسابقه ای ترتیب دهند . سپس پیش من آمد و دستش را زیر چانه ام گرفت و چشمانش را درشت کرد .
– آماده ای بازی کنیم ..؟
.
.
.
.
.
خیلی شرمنده نتونستم سریع تر قرار بدم . بخدا خیلی سخته و اصلا وقت نمیکنم . به هر حال امیدوارم منو ببخشین و از داستان راضی باشید . مرسی
واقعا ممنون .
و گفتم که لازم نیست عجله کنید فقط درست و کاملا خوب بنویسید .
این داستان هم عالی بود.
سلام.
ببخشید می شه به من تمرینات کریا یوگا رو یاد بدین یا پستش رو بزارین.
با سلام. اگر نویسنده ای مایل به این کار بود حتما. البته بهتر است کتابهای اصلی آن را تهیه کنید.
سلام محمد جان.
ببخشید اگه وقت داری می شه یکم سریع تر بنویسی؟
ممنون می شم.
اگه ممکن هست طولانی ترش کن بهتر من از خوندن داستان هات خسته نمی شم.
اگه وقت نداری اشکال نداره.
۲۲ روزه منتظر قسمت دوم این فصلم.