قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
تجربه ماورا – جن در خلسه (نوشته امیرعلی)
آبان ۲, ۱۳۹۹
جن زدگی
چرا جنیان به تسخیر انسان علاقه دارند؟
آبان ۱۰, ۱۳۹۹

تجربه ماورا – کابوسی بد (نوشته محمد.و)

تجربه ماورا

تجربه ماورا

تجربه ماورا – کابوسی بد (نوشته محمد.و)

سلام
همه ما تو زندگیمون مخصوصا تو این دوره زمونه از افراد مختلفی ضربه خوردیم و یا نامردی دیدیم.البته خودمونم مطمئنا نامردیهایی کردیم ولی خودمنو تبرئه کردیم.منم از چندنفری تو زندگی نامردی دیدم (البته قضاوت خودمه و بعیدم نیست واسه خودم آب و تاب داده باشمو مظلومانه نقش قربانی رو برای خودم بازی کرده باشم) . کلا یکی از خصلتهام اینه که کینه ای نیستم.ولی دوس دارم همون موقع به طرقی حال طرف رو بگیرم اگه اینکارو نکنم یا نتونم بکنم فراموشش میکنم.ولی تو زندگیم چند نفر حالا غریبه یا آشنا چنان رفتاری باهام کردن که شدیدا عصبی شدم و حتی خانواده فرد رو به قولی نفرین کردم.البته میگم نامردی هاشون بد نامردی بودن.یبارش تو بیست سالگیم بود که دوستام تو محلی بودن که بچه های اون محل با محل ما که فاصلشم کم بود به خون هم تشنه بودن.و شبها وقتی از دوستام خداحافظی میکردم باید دقیقا از اصل مهلکه رد میشدم.که بدبختی همیشه سه چهار نفری حداقل حضور داشتن و زحمت عجیبی برای گیر آوردن یکی از بچه های محل ما و آزارو اذیتش میکشیدن.یکیشون چند شب منو شدیدا اذیت میکرد لگد میزد فحش میداد و همینطور در حال حرکت با موتورش دنبالم میومدو میزد بهم تا برسم به منطقه امن.ازونجایی که هیچوقت نتونستم اینطور گیر دادنا و اذیتارو تحمل کنم یه شب که حس کردم فقط خودشه یهو برگشتم و با لگد محکم زدم با موتور افتادو چون هر شب هم میزد و هم فحشهای رکیک میداد ازش شکار بودم.بدبختی دیدم سه چهار نفر دیگه کسری از ثانیه از توی جوبو پشت بومو یا نمیدونم زیر ماشین دراومدن ریختن سرمو قشنگ تکوندن.من اونشب به قدری از همین موتوری شاکی شدم که از ته ته دل ناله و لعنتش کردم.فردا شب که داشتم برمیگشتم دیدم حجله زدن که موتوریه بود و بعدش فهمیدم دو نفر دیگه ام که اونشب ریختن سرم زخمیو بیمارستانی شدن حالا چی بود قضیه نفهمیدم.ولی وقتی عکسشو دیدم واقعا ناراحت شدم.نمیگم من نفسم حقه و دعا یا نفرینم میگیره حتما.ولی هر کی ناله کنه مطمین هستم عواقب خوشی نداره.اصل ماجرا : از دونفر که یکیش غریبس و چندماهه باعث شده مشکلاتی تو خانوادمون پیش بیاد خیلی شاکی بودم و هستم هنوز.من یسری کارا رو مخصوصا چون خانوادمو مستحق این نامردیا نمیبینم کسی انجام بده باید خودم حال طرفو بگیرم تا آروم شم ولی خب تو این موارد پدرم چون میترسه کار دست خودم بدم مانع میشه و منم نگران سلامتیش میشم.تو دو مورد اخیر چند ماهه همش یاد کاراشون که میفتم خیلی اذیت میشم.البته یکیشونو کامل نفرین کردم و اون یکیم خواستم یه طلسمی براش بنویسم تا تو موضوع خاصی کمی دچار دردسرش کنم.این اولبن بار بود و بدم نمیومد تاثیر طلسم کردن رو هم ببینم آیا میتونم یا نه واسم جالبم بود ولی طلسم خیلی ضعیف. چون هیچ وقت دلم رضا نبوده از عوامل نامریی برای کسی استفاده کنم این موردم چندین ماه بود هر روز میومدم اقدام کنم پشیمون میشدم ولی یه شب کارایی که کرده بود رو بازم خاطرم اومد و انقدر شدید شد عصبانیتم که موقع خوابیدن قاطعانه به خودم و خدا گفتم فردا اینکارو تموم میکنم تو خواب دیدم تو یه جمعیم که خیلی از آشناها بودن شخص مورد نظر خودش نبود ولی خانوادش و اقوامش همه بودن.یکی از اقوام من هم که چند وقت پیش فوت کرد هم بود خوب نگاه کردم دیدم اوووووه چقدر متوفی هست و من نفهمیدم.حتی مثلا یکی که بابام میگفت وای این بابای بابای پدربزرگمه.یا یکی دیگه که این پسر عمومه که باهاش هم بازی بودم و دوست که جوونیا فوت کرده.و میرفت پیش تک تکشون حالو احوال.بعد یهو دو تا از دخترای آشنا اومدن بهم گفتن بیا بریم بچه هات بدنیا اومدن ببینشون.من خیلی خوشحال شدم و متوجه نبودم بچه از کجا اومدو این حرفا.منو بردن سمت یه پذیرایی بزرگ که اونجام خیلیا از زنو مرد نشسته بودن و رد شدیم رفتیم تو آشپزخونه وسط زمین یه سینی بود و روشو با چادر کشیده بودن.با خنده خاص عجیبی گفتن بچه هات زیر چادرن برش دار من هنوز هیجان داشتم چادر رو که برداشتم صحنه ترسناک و چندش آوری دیدم.تو سینی یه جفت بچه خیلی کوچولو دو قلو سفید بودن که اندامشون وصورتشون یطوری بود ولی واضح نمیدیدمشون.یهو وسط ابن دوتا یه بچه دیگه دیدم که خیلی بزرگتر بود و کاملا سیاه.دقت کردم دیدم انگار اندامش جگر خام سیاه رنگی بود که مثل جگر تکون خاصی میخورد و دست که بهش زدم چندشم شد صورتشو نگاه کردم شبیه گربه ای بود با دوتو گوش خیلی دراز پایین تنشم مثل هشت پا دریایی بود یکی از دخترا گفت ترسیدی آره برشون دار بچه هاتو زود باش و بعد با اون یکی خیلی وحشتناک شروع به خنده کردن و یه چاقوی تیز برداشت و پاهای اونو زد و داشت همینطور میبریدش من که حس میکردم سه تاشونم بچمن گرچه خیلی ترسناک بودن مخصوصا وسطیه داد زدم چیکار میکنی گفت کاریت نباشه اینارو همینطوری عضو زائدشونو میزنن.من حالم خیلی خراب شد ( یادمه چندتا صحنه خیلی بد و ترسناک دیگه دیدم فقط یکیشو یادمه و گفتنش حالمو بد میکنه) .
خلاصه از حال رفتم و همینکه خوردم زمین همزمان تو یه جای تاریک خودمو حس کردم.حال بدی داشتم و انگار داشتم جون میدادم.به شکم افتاده بودم یهو سمت چپ بدنم دیدم یه پیرزن افتاده و به طرز وحشتناکی در حال جون دادنه.دقت که کردم دیدم مادربزرگمه روحش از بدنش میخواست جدا شه ولی سخت مقاومت میکرد روح نیم متر از قسمت شکم میومد بالا بعد یه داد بدی میزد روح برمیگشت باز تکرار میشد.منم انگار فلج بودم یهو روحش به سمت صورتم مثل یه جریان الکتریکی خیلی شدید هجوم میاورد و صورتمو میکند تیکه تیکه.این خیلی دردناک بود که من زجه میزدم وقنی برادرم از اتاقش اومد بیدارم کرد میگفت هرچی تکونت میدادم به هوش نمیومدی و یهو با یه نفس خیلی عمیق بیدار شدی و تا پنج ثانیه با تعجب و ترس منو و دورو برو نگاه میکردی.
بعد که به خودم اومدم گفت چی شده بود گفتم خواب خیلی بدی دیدم و با یاداوریش همش میگفتم خدایا خیرش کن توبه میکنم اشتباه کردم.فرداش حالم خوب نبود و استرس خبر بد داشتم خداروشکر چیزی نشد.ولی مفهوم خوابمو فهمیدم.یه طلسم خیلی جزیی برای کسی که ظلم بهت کرده تازه من فقط گفتم فردا تمومش میکنم دیگه و مطمئنم فرداشم دوباره دلم نمیومد.نتیجش این کابوس و اون بچه جن بود و صحنه های دلخراش دیگه.من قصدم این بود چندتا طلسم برای سحر کردن و برگردوندن طلسم کسی که به یه بی گناهی وارد کرده تو مطلب بعدی توضیح بدم که از این حدشم منصرف شدم.

همچنین بخوانید:   تجربه ماورا - خاطره مادربزرگ (نوشته میناگلرو)

 

 

مقالات مرتبط

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)
اشتراک
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
رفتن به نوار ابزار