قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
مقالات اعضا
توصیه هایی برای کسب تجارب ماورایی (نوشته محمد.و)
دی ۱۰, ۱۳۹۸
تجربه ماورا
تجربه ماورا – قرآن و خشم شیطان (نوشته Annihilation) + عکس
دی ۱۰, ۱۳۹۸

تجربه ماورا – سفر روح (نوشته محمد.و)

تجربه ماورا

تجربه ماورا

تجربه ماورا – سفر روح (نوشته محمد.و)

سلام
وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم در سنین پایینتر مثلا هفده سالگی تا بیسو پنج یا نهایتا سی سالگی چقدر زندگی زیبا بود و مشکلاتی که آنروزها داشتم و برایم بسیار بزرگو سنگین مینمود در این شرایط و زمان برایم به قول معروف دست گرمیست.خدارو شکر من علیرغم اینکه از روزهای کودکی اکثرا غربت و سختی یا بیماری و تجارب ناخوشایند بیادم مانده ولی دوران نوجوانی سرشار از انرژی و شادی و خاطرات شیرین برایم است و دوران جوانی ام نیز خوب بود.و من برخی از صحنه ها و افکارم از سنین دو سه سالگی را بخوبی بیاد دارم و تا جاییکه یادم است ذاتا فردی دلسوز و تغریبا خوب بودم البته بدجنسیهایی هم داشتم مثل شیطنت های بسیار در دوران راهنمایی و تا حدودی دبیرستان مثل دعوا کردن یا کارهایی بدتر که البته قلبا مایل نبودم.بگذریم غرضم از این مقدمه گفتن حسو حال خوب آن دوران بود.که بیشتر یاد خدا بودم حتی بیاد دارم در شهری که حدودا ده سال بدلیل شغل پدرم مجبور بودیم زندگی کنیم از خانه تا مدرسه ام در اول دبیرستان حدودا یکساعت پیاده راه بود و آن محل که پایگاه نظامی بود از تاکسی یا سرویس در آن سالها خبری نبود و من تغریبا تمامی دوستانم یکی یکی به شهر های دیگر منتقل شده بودند و من برای اینکه درطول مسیر تنها نباشم با خودم گفتم چه دوستو همراهی بهتر از خدا.و مثل یک دوست صمیمی با او حرف میزدم و در ذهنم او هم مثلا جوابم را میداد.با شروع سفرهایم به قم و جمکران من باز هم مثل آن دوران دوستیم با خدا قویتر شد و دیگر نماز و روزه و یا ترک محرمات برایم خیلی اهمیت داشت و اینها باعث شده بود من همان احساسات و خلوص کودکیم را بدست آورم.یک روز که من طبق برنامه ماهانه بعد از تغریبا بیست ساعت که به قم و زیارت رفته و صبح ساعت نه یا ده به تهران و منزل رسیدم بخاطر بی خوابی و مسیرهای طولانی که پیاده رفته بودم سریعا بعد از صبحانه ای خوابیدم و خیالم راحت بود چون آنروز دانشگاه نداشتم.زمانی از خوابم سپری شد و من خودم را بصورت افقی در فاصله یکو نیم متری از زمینی زیبا در یک روستایی بسیار دلربا یافتم.آگاهی ذهنی و تمام حواس پنج گانه ام بسیار کامل و ظریف بود شاید تنها موردی از سفرهایم باشد که من خصوصیاتی را که گفتم و میگویم کاملا ملموس بود.من به حالت افقی و شناور بالای گلزاری وسیع که مشخص بود باران باریده و تازه قطع شده بود خیلی آهسته و اتوماتیک وار به جلو میرفتم.بیاد دارم بوی نم باران که با خاک مخلوط شده بود را با احساسی ده ها برابر از حالت بیداری استشمام میکردم و حتی روی گلبرگها شبنم های با طراوت و درخشانی که به چشم میخورد را با نوک انگشتانم لمس میکردم و انگشتم را بالا می آوردم و خیسی دستم رامیدیدم و با زبانم لمسش میکردم حتی اگر چند دقیقه به دستان یا بدنم نگاه میکردم کوچکترین تغییری در آنها ایجاد نمیشد فقط یادم نیست که سرما یا بادی حس کرده باشم.یکی از گلها که فکر کنم رزی قرمز بود را با فشار حالت بیداری کندم و بو کردم بوی گل تا اعماق وجودم نفوذ میکرد و اینکه آن گلزار با گلهای رنگارنگ و بی بدیلش بوته های سرسبزی هم داشت و گلها تماما بدون خوار بودند.وقتی که گلزار به انتها رسید خود بخود عمودی شده و پایم را روی زمینی که تغریبا گل بود ولی مرا گلی نمیکرد گذاشتم انگار چند ساعتی را در گلزار طی کرده بودم.و اینکه درین تجربه از اول تا انتها من تصمیم نمیگرفتم که مثلا شناور باشم یا در جای دیگر راه بروم و اینکه به کدام سمت و مقصدی بروم انگار همه چیز طبق برنامه مشخص بود و من با اینکه نمیدانستم کحا هستم و مقصدم کجاست ولی به این رفتن و حرکت مطمئن بودم در یک کلام من ذهنم نه فکری میکرد نه فعالیتی داشت فقط میدیدم و درک میکردم.شاید در یک روز پس از باران اردیبهشت ماه به چنین روستایی با طراوت خاصی رفته باشید من در زندگی عادی به طبیعتهای بسیار زیبا و بکری در کشورمان که بسیار هم زیبا بوده زیاد رفته ام ولی در این تجربه دو مورد بود که شعف غیر قابل توصیفی در من ایجاد میکرد یکی درخشندگی و وضوح و رایحه یا حس لامسه بسیار قوی من یکی هم احساس و ادراک فوق العاده ای که داشتم.خلاصه بعد از کمی پیاده روی در راهی باریک که مانند خط عبور به مکانی خاص ختم میشد به یک ساختمان چند طبقه عادی رسیدم مردی کوتاه قد که وسط سرش طاس بود عادی از کنارم عبور کرد و من صدایش کردم و پرسیدم دنبال آقایی با نام عباس هستم همانطور که گفتم تمام جریانات بدون خواست و تصمیم من رقم میخورد.وی گفت عباس آقا طبقه چهارم ته راهرو اتاق فلان هست.ومن رفتم بالا و ته راهرو و در اتاقی را که سمت و نام عباس نوشته شده بود زدم و بعد از اجازه شخص رفتم داخل یک مرد معمولی جوان و خوش برخورد که عینک هم داشت از پشت میزش بلند شد و دستم را با لبخندی صمیمانه فشرد و گفت درست سر وقت اومدی بشین من روی یک صندلی مقابلش نشستم و با هم حرفهایی زدیم که متاسفانه یک کلمه اش را هم بخاطر ندارم.و بعد بیدار شدم این تجربه من بسیار واقعی و عینی بود و مشخصه های خواب آگاهی و برونفکنی را نداشت نمیدانم سفری در حالت یا کالبد ذهنی بود یا چیزی دیگر.ولی من بلافاصله بعد از بیداری به گونه ای اعتقاد داشتم وی روح راهنمایم بوده.

همچنین بخوانید:   تجربه ماورا - تجارب در نماز (نوشته نوشین)

 

 

مقالات مرتبط

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
رفتن به نوار ابزار