قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تست هیپنوتیزم و تلقین پذیری
تست هیپنوتیزم و تلقین پذیری
آوریل 28, 2018
کارهای عجیب با هیپنوتیزم
آوریل 29, 2018

تجربه ماوراالطبیعه – عروسی شوم (نوشته میناگلرو)

ماورا

ماورا

تجربه ماوراالطبیعه – عروسی شوم (نوشته میناگلرو)

با سلام خدمت مدیریت و کاربران سایت
قبل از نوشتن خاطره این جلسه چند تا مطلب رو بگم اول تشکر میکنم از دوستانیکه بابت خاطرات قبلی که من راوی اونها بدم بمن ابراز لطف کردن بهرحال من تمام تلاش خودم رو کردم که تا حد امکان خاطرات رو با جزئیات ارسال کنم و چون نویسنده خوبی نیستم ممکنه اونقدرها هم موفق نبوده باشم که به بزرگی خودتون میبخشید راستش من کارم نوشتن مقالات نظامی هست و جزو معدود دفعات که راجع به یک مطلب غیر نظامی مینویسم
یکی از دوستان هم در بخش نظرات ماجرای های مادر بزرگ نوشته بود که میتونه از خاطره برای نوشتن رمان استفاده کنه ؟ تا جاییکه بمن مربوط هست از نظر من برداشت از مطالب من اشکال نداره منتها نظر مدیر محترم سایت هم شرط هستش و در این مورد ایشون اختیار دارند
و مطلب سوم اینکه این خاطره در دو قسمت تقدیم شما عزیزان میشه و بخاطر اینکه شوهر خاله ام که این خاطره ماجرایی هست که برای ایشان اتفاق افتاده شهرستان هستند قسمت دوم میمونه تا ایشون بیاد و اونو بگه تا من برای شما ارسال کنم خب علی الحساب قسمت اول رو براتون ارسال میکنم

میخوام خاطره ای رو براتون بگم که مربوط به شوهر خالمه و از زبون شوهر خاله ام براتون میگم
ماجرا مربوط به سالها قبل یا دقیق تر بگم مربوط به سی و پنج سال پیش میشه که من ۱۶ ، ۱۷ ساله بودم
( منزل پدری شوهر خاله ام در روستای پدر بزرگم اینا هستش )
اونشب یکی اقواممون براش خواستگار کرده بود و خانواده قرار بود برن اونجا و من به دو دلیل نرفتم اول اینکه درس داشتم و نزدیک امتحاناتم بود و دوم اینکه منزل همسایه امون هم شهر بودن و بما سفارش کرده بود که حواسمون به منزل اونا هم باشه چون مدتی بود دزد به روستا زده بود
البته خانواده بمن اصرار کردن که برم و گفتن کسی توی دو خونه نیست و ممکن یموقع بترسی منتها من در اوایل جوانی بودم و اگر ته دلم یکم دوست داشتم برم با این حرف خانواده کلا افتادم رو رگ غرور و غیرت جوانی و نرفتم و وایسادم منزل
خلاصه بعد از رفتن خانواده سکوتی ازار دهنده بر هر دو منزل حکمفرما شده بود تا دیر وقتی با درس و تلویزیون خودم رو مشغول کردم و یواش یواش بلند شدم رختخوابمو پهن کردم که بخوابم دراز شدم و داشتم توی رختخواب کتابمو نگاه میکردم که یهو صدای بلند افتادن یک استامبولی فلزی (استامبولی نوعی تشت فلزی هستش) از توی حیاط همسایه بلند شد و سگ ما بشدت شروع به پارس کردن کرد ناخوداگاه مثل فنر از جام پریدم و به تصور امدن دزد رفتم توی ایوان منزل خودمان که مشرف به حیاط همسایه بود و چند بار داد کشیدم عموعلی (اسم صاحب خانه ) ولی دیدم خبری نشد شک نداشتم که کسی توی حیاط بوده ولی یک لحظه احساس کردم که شاید گربه بوده باشه یکباره دیدم گربه ای پرید رو دیوار و رفت خیالم کمی راحت شد و از از روی دیوار مشترک پریدم توی حیاط و استامبولی را گذاشتم زیر شیر اب و پرش کردم ناخوداگاه نگاهی به حیاط انداختم و یک ترس مرموز بناگاه رفتن توی تنم که دلیلش را نمیدانستم فقط یک لحظه تمام تیره پشتم را ترسی سرد و مرموز فراگرفت که در ان موقع واقعا دلیلی نداشت البته فضای منزل همسایه ما کمی عجیب و ترسناک بود حیاط بزرگ و پر درختی داشتن که با یک حوض قدیمی و شکسته تکمیل شده بود
یک سوال همیشه برای من مبهم بود در روستاهمه خانه ها سگ داشتن ولی منزل همسایه ما هیچگاه سگ نگه نمیداشتن و این از بچگی برای من سوال بود و حتی بارها از پدرم پرسیدم و پدرم هم هربار بمن میگفت تا ادمهای فضولی مثل شما هست سگ میخواهند چیکار
بهرحال از موضوع خارج نشویم خواستم یک نگاه به داخل طویله بیندازم تا سمت در طویله هم رفتم ولی نمیدانم یه حس ناخوداگاه منو از رفتن به طویله بازمیداشت احساس میکردم داخل طویله با صحنه خوبی روبرو نمیشوم و امکان دارد با رفتن به داخل طویله خطری در کمین باشد لذا علیرغم اینکه صادقانه پسر ترسویی نبودم و توی بچه های روستا دل و جرات من مثال زدنی بود ولی انشب ناخوداگاه دچار ترس و استرس شده بودم و حس ناخوداگاه من بمن از یک خطر هشدار میداد بویژه اینکه سگ خودمان انقدر دیوانه وار پارس میکرد که میخواست زنجیر پاره کند و جالب اینجا بود همش بسمت منزل همسایه هجوم می اوردواین بیشترباعث وحشت واضطراب من میشد
بنابراین برگشتم و ازدیوار بالا امدم یکمرتبه دیدم استامبولی رو که اب داخلش بود برگشت یک لحظه دیدم شبه ای سیاه با سرعت بسمت طویله رفت و علیرغم اینکه درب طویله بسته بود انگار وارد طویله شد چون دیگر پیدا نبود سرعتش انچنان زیاد بود که بیشتر از اونی که ترسیده بودم دچار تعجب شدم دیگر نمیشد گفت یک گربه بود چون استامبولی را پر از اب کرده بودم و حتی یک پسربچه هم قادر برگردان ان نبود از گربه و سگ و امثالهم که اصلا ساخته نبود غرور و باد جوانی بمن نهیب میزد برگردم ولی عقل و حس ناخوداگاهم من رو از خطری بزرگ هشدار میداد از طرفی پیش خودم میگفتم اگر بعدا مردم بفهمند که من از یک گربه ترسیده ام ابرویم پیش همه میرود و شاید بچه های ده میخواهند جرات مرا محک بزنن و با اطلاع از تنها بودن من امشب مخصوصا دارند سربه سرم میگذارند بهرحال ترس بر غرورم چیره شد و از دیوار پریدم توی حیاط خودمان سگ خودمان که تا ان موقع دیوانه وار بسمت منزل همسایه هجوم می اورد با دیدن من کمی ساکت شدرفتم و بخاطر ساکت کردن سگ دستی به سر و گوش حیوان کشیدم چنان عصبی و تحریک شده بود که کف از دهانش میریخت و اینهم برای من تعجب اور بود اخر این سگ چه کسی را میدید که من نمیتوانستم ببینم و چه خطری را احساس میکرد که با دیدن من عصبی بودنش فروکش کرد ایا این خطر منو تهدید میکرد و ایا در منزل همسایه به کمین بود که سگ وقتی منو در سلامت دید بیکباره ساکت شد
جالب اینجا بود حیوان با حرکات خود ملتمسانه از من میخواست ازادش کنم خودم هم صلاح رو در ازاد کردن حیوان میدیم و علیرغم اینکه پدرم عصبانی میشد سگ رو رها کنیم تو منزل چون سگ ما بشدت درنده بود و جز خودمان به هر غریبه ای حتی همسایه ها حمله میکرد
بالاخره سگ رو رها کردم و رفتم توی اتاق نگاه به ساعت کردم دیدم نزدیک ۱۰/۵ شب هست خیالم کمی راحتتر شد چون شب نشینی های روستا بیشتر

همچنین بخوانید:   تجربه ماورایی - سه روز در کوهستان (نوشته سیروس)

از این ساعات نیست و دیگه خانواده یواش یواش باید می امدند دراز شدم ولی برق رو خاموش نکردم تو اون لحظه نمیدانستم چه شب وحشتناکی در انتظارمه و امشب چیزهایی میبینم که یک عمر اثرش با من میمونه خلاصه دراز شدم و خدارو شکر اتفاقی هم نیفتاد چشمام داشت گرم میشد که با صدای پارس دیوانه وار سگ توی رختخواب نیم خیز شدم تو همین حین برق خونه هم قطع شد از واقعا اینبار ترسیدم و بلند شدم رفتم توی حیاط دیدم سگمون داره به دیوار همسایه پنجه میکشه و دیوانه وار پارس میکنن انگار میخواست از دیوار بالا بکشه کنار دیوار رفتم و دیدم صدای صحبت و نجوای چند نفر از پشت دیوار ما و داخل منزل همسایه میاد صدا کاملا مفهوم بود ولی هر چقدر دقت میکردم متوجه اینکه چه میگویند نمیشدم البته صدای پارس سگ هم بی تاثیر نبودیکبار صدای باز و بسته شدن در طویله منو بخودم اورد و بسرعت بسمت ایوان طبقه بالا رفتم و دو اتفاق ناخوشایند دیدم اول اینکه همه روستا برق داشتند و فقط برق منزل ما و همسایه قطع بود و دوم استامبولی ابی که من پر کرده بودم و زیر شیر اب بود پر از اب در طویله بود
صادقانه ترسیدم و امدم داخل اتاق صدای پارس سگ هم بیشتر منو میترسوند که ناگهان صداهای بهم خوردن اشیا از منزل همسایه بلند شد درب طویله چند بار باز و بسته شد و ناگهان صدای گریه یک بچه شیرخوار از بالای دیوار بگوش میرسید
دیگه داشتم دیوانه میشدم بلند شدم و رفتم سگ را بستم و نگاهی به حیاط همسایه انداختم و دیدم همه چیز ارام هست با خودم احساس کردم خیالاتی شده ام و امدم اطاق ساعت از ۱۱/۳۰ هم گذشته بود و نمیدانم چرا خانواده هم نمی امدند
دراز شدم توی رختخواب دیدم صدای چند تقه به پنجره اتاق خورد اهمیتی ندادم دیدم کسی منو از پشت در به اسم صدا میزند صدای زنی بود ولی با تن صدای مردانه ای بخودم دلداری میدادم که چیزی نیست و خیالاتی شده ام ولی ایکاش همین طور بود ولی بزودی فهمیدم خیالاتی در کار نیست انشب من چیزهایی دیدم که تا مدتها توان صحبت کردن نداشتم

همچنین بخوانید:   تجربه ماورایی - نجات پسرم از شیطان پرستی (نوشته محمود)

ناگهان در اتاق خود به خود باز شد

ادامه دارد ….

میناگلرو

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)
اشتراک
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
fardin
مهمان
fardin
8 سال قبل

سلام ، ببخشید من نمیدونستم اینو کجا بپرسم.

من دیشب خواب دیدم که چند نفر که قبلاً باهاشون رابطه داشتم رو میدیم و بعد به محض نزدیک شدن بهشون شروع به مکیدن و خوردن خونشون میکردم و مزه خون رو کاملاً تو خواب حس میکردم و بعد توی خواب از کارم ناراحت میشدم ولی ادامه میدادم.

دلیلش چیه ؟ من تجربه چند سال زندگی توی خونه ای با مشخصات جن زده و.. و تجربیاتی از حضور این موجودات در اطرافم داشتم.

آزاده
مهمان
آزاده
7 سال قبل

مارو گذاشتی تو خماری مینا جان
کاش زودتر بذاری ادامه ی داستانو …
خیلی وقته منتظرمااا

soheila
مهمان
soheila
6 سال قبل

مینا خانوم سلام
ایکاش اصلا از اول این داستان رو نذاشته بودی. ظاهراَ شوهر خاله هنوز از شهرستان برنگشتن. ولی دنیا دنیای ارتباطات هست با یک گوشی تلفن برای ادامه داستان ازشون میتونی کسب اجازه کنی. امیدوارم زودتر قسمت بعدی داستانتون را در سایت ببینیم.

رفتن به نوار ابزار