قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس

داستان ماورایی – موجود فرا زمینی (قسمت سوم) – (نوشته بهروز کالج)

تجربه ماورا
تجربه ماورا – باز کردن بخت با ۳ میلیون! (نوشته فرزانه)
مارس 21, 2020
فکر کردن به کسی
چگونه فکر کردن افراطی به فرد مورد علاقه را متوقف کنیم؟
مارس 21, 2020

داستان ماورایی – موجود فرا زمینی (قسمت سوم) – (نوشته بهروز کالج)

داستان ماورایی

داستان ماورایی

داستان ماورایی – موجود فرا زمینی (قسمت سوم) – (نوشته بهروز کالج)

خلاصه قسمتهای گذشته داستان:

مهندس جوانی بعلت فوت پدرش از آلمان به ایران مراجعت میکند و در هنگام برگشت از وقوع اتفاقات عجیب و غریب در خانه شان مطلع میشود و برای رفع تنهایی و نگهداری از مادرش تصمیم میگیرد پرستاری استخدام کند. ولی در این بین بطور باورنکردنی و عجیبی با خانم جوانی روبرو میشود که بدون اینکه تماسی با دیگران گرفته باشد به منزل آنها مراجعه میکند و بعنوان پرستار شبانه روزی استخدام میشود.

ادامه داستان:

یک هفته از حضور پروانه خانم در منزلمان میگذرد. خوشبختانه رابطه خوبی بین او و مادرم شکل گرفته است. خانم با سلیقه ای است که در آشپزی تبحر خیلی خوبی نیز دارد و غذاهای خوشمزه ای درست میکند. تنها ایرادی که مادرم از او میگیرد بخاطر نوع پوشش و ظاهرش است. از آنجاییکه مادرم شخص مذهبی و مقید به اصول شرعی هست چندبار دیدم که بخاطر اینکه روسری اش افتاده بود او را سرزنش میکرد که پسرم به تو نامحرم است و نباید موی سرت را نامحرم ببیند.
البته در این مورد با مادرم صحبت کردم که” برای من فرقی ندارد خانمی با حجاب یا بی حجاب باشد و این مسائل برای من که در آلمان زندگی میکنم و همه زنان بی حجاب هستند، معنی و مفهومی ندارد. ضمن اینکه ایشان آدم نجیبی هست و اگرهم موی سرش معلوم باشد گناهی ندارد و نجابت و پاکی به چادر و روسری داشتن نیست”.
ولی متاسفانه مادرم روی اعتقادات خودش پافشاری دارد و میگوید: “نخیر موی سر زن مسلمان را نباید نامحرم ببیند”. من هم پاسخ میدهم: “خودتان میگویی زن مسلمان… خب مسلمانی به انجام دادن امور دینی هست نه به شناسنامه و مدرک نشان دادن. یعنی اگر کسی نماز بخواند یا روزه بگیرد و اعمال و وظایف دین اسلام را رعایت کند و اعتقاد داشته باشد مسلمان هست و آن موقع پیدا شدن موی سرش گناه دارد… ولی وقتی انسانی به ظاهر مسلمان باشد ولی اعتقادی نداشته باشد و وظایفی که خدا و پیامبرش تعیین کرده را انجام ندهد که مسلمان به حساب نمی آید. خوشبختانه در کتاب قرآن هم گفته شده لا اِکراه فِی الدین… یعنی خدا نمیخواهد کسی به اجبار مذهب را قبول کند”. ولی متاسفانه این حرفها روی مادرم اثر ندارد و آن چیزی که خودش یاد گرفته و پذیرفته هست را قبول دارد.

با روبراه شدن اوضاع تصمیم گرفته بودم که به آلمان برگردم ولی مادرم اصرار کرد برای تعطیلات عید نوروز در ایران بمانم. بخاطر همین با محل کارم تماس گرفتم و مرخصی ام را تا یک ماه دیگر تمدید کردم. بلیت برگشت هواپیما هم برای ششم اپریل رزرو کردم تا اگر مشکلی پیش نیامد دیگر ایران را ترک کنم.

دیروز اتفاق عجیبی افتاد. در اتاقم بودم و داشتم با لپ تاپ ایمیل هایم را چک میکردم. مادرم هم در حمام بود و خودش را میشست. یکدفعه پروانه خانم جیغ ترسناکی کشید. به سرعت خودم را به طبقه پایین رساندم. پروانه خانم به شدت میلرزید و از ترس رنگ صورتش مثل گچ شده بود. طرفش رفتم و پرسیدم: “چی شده؟” در حالیکه لبهایش میلرزید گفت: “داشتم روی میز را تمیز میکردم که جلوی در ورودی سالن یه زن رو دیدم که با چادر عربی ایستاده بود و داشت بهم نگاه میکرد ولی روی صورتش پوشیده بود و صورتش را ندیدم!”.

به طرف در نگاه کردم ولی کسی را ندیدم. گفتم: “در که بسته است و کسی جلوی در نیست؟”.
ولی او در حالیکه معلوم بود به شدت ترسیده و نقش بازی نمی کند گفت: “به خدا با همین چشمان خودم دیدم. یه زنی که چادر سیاه عربی به سر داشت و قد و هیلکش هم اندازه خودم بود جلوی در ایستاده بود و داشت به من نگاه می کرد”
گفتم: ” خب آخه پس الان کو؟ فرار کرد؟”
گفت: “نه… تا من جیغ زدم یکدفعه ناپدید شد”
گفتم: “ولی من فکر میکنم شما دچار خیالات شدید. خب چرا الان نیست؟”
گفت: “نمیدونم… ولی فکر کنم از ما بهترون بود. چون این چند روز هم اتفاقات عجیبی در خانه تان برایم پیش اومده!”
پرسیدم: “چه اتفاقاتی؟”
گفت: “مثلاً دیروز کیف پولم گم شده بود ولی هر جا رو گشتم پیدا نکردم ولی امروز روی تخت خوابم دیدمش! یا شبها طرف ساعت ۳ یا ۴ یک دفعه بیدار میشم و حس میکنم یه پرنده ای داره به پنجره اتاق نوک میزنه”
گفتم: “تو رو خدا اینقد این مسایل رو جدی نگیرید. اینها خیالات و توهمه وگرنه پس چرا برای من اتفاقی نمی افته؟ چرا من چیزی نمیبینم؟ بنظرم وقتی انسان مواد توهم زا مصرف میکنه دچار اینجور مسایل میشه. البته میدونم شما اهل اینجور کارهای ناشایست نیستید ولی شاید یه موقع کم خوابی داشتین یا ذهنتون درگیر موضوعی بوده و در ناخودآگاهتون اینجور مسایل بوجود میاد. ولی خواهشی که از شما دارم اینه که اصلاً با مادرم در مورد این مسئله صحبت نکنید چون برای قلبش خوب نیست و ضرر داره”.
پروانه خانم با سر حرفم را تایید کرد و دیگر چیزی نگفت. من هم به اتاقم برگشتم.

مادرم برای سال نو تصمیم گرفته حسابی خانه مان را تمیز کند و اعتقاد دارد اموات در شب سال نو به خانه های خودشان می آیند و اگر خانه و ساکنینش نامرتب و کثیف باشند، ناراحت میشوند. گرچه به این خرافاتها و حرفهای پوچ اعتقادی ندارم ولی برای اینکه ناراحتش نکنم چیزی نمیگویم و اگر کاری از دستم بر بیاید به او و پروانه خانم کمک میکنم.
در همین گیرودار خانه تکانی متاسفانه مادرم به سرما خوردگی سختی مبتلا شد و مجبور شدیم در بیمارستان ایرانمهر بستری اش کنیم.
آخرین پنجشنبه سال بود. طرف ساعت ۳ بعدازظهر به ملاقات مادرم رفتم. تصمیم دارم که برای شب جمعه آخر سال به بهشت زهرا بروم و مزار پدرم را شستشو و تمیز کنم.
در هنگام ملاقات مادرم در حالیکه آنژیوی سرم به دست راستش وصل بود گفت: “پارسا جان امروز بهشت زهرا نرو خیلی شلوغه اذیت میشی یا اگه میری تا غروب نشده برگرد چون از قدیم گفتن خوبی ات نداره آدم تو تاریکی شب قبرستون بمونه” با سر تکان دادن گفتم: “بر روی چشم نگران نباش”. ولی من آدم خودسری هستم و روشنایی و تاریکی قبرستان برایم فرقی ندارد.
راستش از وقتی به ایران برگشته ام اصلاً علاقه ندارم در تهران رانندگی کنم. بنظرم رانندگی در پیست اتوموبیلرانی کم استرس تر از رانندگی در خیابانها و اتوبانهای تهران است و فرهنگ بدی برای رانندگی در ذهن مردم شکل گرفته به نحویکه هرکسی با خودخواهی یا دل بخواهی رانندگی میکند و عموماً به قوانین راهنمایی و رانندگی احترام گذاشته نمی شود. بخاطر همین علیرغم اینکه اتوموبیل پدرم در اختیارم هست ولی ترجیح میدهم با تاکسی یا مترو رفت و آمد داشته باشم.

وقتی از بیمارستان خارج شدم سیگاری روشن کردم و به شماره تلفن علی آقا راننده تاکسی که در ابتدای آمدنم به ایران از فرودگاه مرا به منزل رسانده بود و در این مدت برای رفت و آمدم مرا میرساند، زنگ زدم. متاسفانه تلفن دستی اش در دسترس نبود و مجبور شدم یک خودروی دربستی بگیرم تا مرا به بهشت زهرا برساند. در بین راه کمی شیرینی برای خیرات پدرم و گل و گلاب هم برای مزارش خریدم.

نمیدانم چرا از وقتی به ایران آمده ام و به بهشت زهرا رفت و آمد کردم، احساس آرامش عجیبی در این فضای شهر اموات میکنم. وقتی از روی سنگ قبر مردگان رد میشوم و تصویر هر کدام از آدمها را که روی سنگ قبرشان نقش بسته، نگاه میکنم حس عجیبی به من دست میدهد. انگار با چشمانشان دارند به من نگاه میکنند و میگویند: “قدر زنده بودنت را بدان… چون اگر بمیری مثل ما در زیر این قبرها مدفون میشوی و از یادها میروی”

واقعاً زنده بودن نعمت بسیار ارزشمندی است و خودمان نمیدانیم. مثل سلامتی که وقتی بیمار میشویم قدرش را متوجه میشویم و یا وقتی پیر شویم، ارزش جوانی و شادابی را میفهمیم. حتماً وقتی هم بمیریم پی میبریم این جان ما و این حیات زندگی مان چقدر با ارزش بوده است و ما چه بی تفاوت نسبت به آن گذشته ایم.
به قطعه ای که پدرم در آنجا به خاک آرمیده است، رسیدم. جعبه شیرینی را به راننده ماشینی که مرا رسانده بود، دادم و خواهش کردم آن را بین مردم پخش کند تا فاتحه ای برای شادی روح پدرم خوانده شود. از یکی از رهگذران ظرف آبی گرفتم و پرش کردم و سنگ قبر پدرم را که به تازگی نصب شده بود شستم و سپس شیشه گلاب را باز کردم و بر روی قبر ریختم و گلهایی که همراه داشتم را گلبرگهایش را در حاشیه قبر و شبیه هاله ای بر روی عکس پدرم ریختم. چند قطره اشک از چشمانم سرازیر شد. به یاد خاطرات پدرم افتادم و به شدت احساساتی شدم.

همینطور که در کنار قبر نشسته بودم چشمانم را بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم. یکدفعه احساس کردم دست کسی به شانه ام خورد و گفت: “آقا هوا تاریک شده نمیخواهی بروی؟”
چشمانم را باز کردم ولی اطرافم هیچکس نبود. تعجب کردم چون شب شده بود و وقتی به ساعتم نگاه انداختم ساعت در حدود ده شب بود! نمیدانم چرا اینقدر طولانی خوابم برده بود!
مجدداً فاتحه ای خواندم و از سر جایم بلند شدم و به سمت قبر عشق زندگی ام روانه شدم.

نازنین دختر همسایه کناری خانه مان بود و از ۱۳ سالگی با هم رابطه عاطفی پیدا کرده بودیم و عهد بسته بودیم وقتی درسمان تمام شد با هم ازدواج کنیم. متاسفانه بر اثر سانحه رانندگی که برای نازنین پیش آمد، عشق زندگی ام را از دست دادم. حتی بخاطر این موضع من مدتی دچار افسردگی حاد شده بودم و یکبار هم دست به خودکشی زدم که با حضور به موقع پدرم و رساندنم به بیمارستان از مرگ حتمی نجات پیدا کرده بودم. به خاطر همین موضوع پدرم به توصیه دکتر روانشناسم مرا به آلمان نزد پسر عمویش در شهر اشتوتگارت فرستاد تا در آنجا ادامه تحصیل بدهم و بتوانم مرگ عشق اول و آخر زندگی ام را فراموش کنم. از آن زمان به بعد دیگر به هیچ دختری دل نبستم و عشق برایم همیشه مفهوم دردناکی داشت. دیگر علاقه ای نداشتم تا وارد رابطه عاشقانه با کسی شوم. چون اعتقاد داشتم عشق واقعی، درد و رنج به همراه می آورد. بعلاوه اینکه همیشه بخاطر احترام به عشق زندگی ام دیگر علاقه ای به رابطه عاطفی مجدد نداشتم. بنظرم وقتی کسی معنی و مفهوم عشق واقعی را چشیده باشد و بقول نازنین اگر کسی ته عشق را دیده باشد دیگر قادر نیست به شخص دیگری دل ببندد و همیشه یاد و خاطرات معشوقش در دلش می ماند و نمیتواند او را فراموش کند.
قبر نازنین در انتهای خیابان اصلی مشرف به درب اصلی بهشت زهرا و آخرین قطعه بود. در حال رفتن به آن سمت بودم که متوجه شدم انگار افراد انگشت شماری در بهشت زهرا باقی مانده اند. با قدمهای سریع خودم را به کنار قطعه رساندم ولی یکدفعه ترس عجیبی به دلم افتاد. اصلاً هیچکس در این قسمت بهشت زهرا نبود. ظرف آبی را از شیر آب کنار پیاده رو پر کردم. یک نفر با عجله از خیابان اصلی رد شد و دیگر چشمم کسی را نمی دید. خواستم داخل قطعه بشوم ولی اصلاً هیچ لامپ و روشنایی آنجا نبود. برایم عجیب بود چرا یک چراغ برای اینجور مواقع نصب نکردن که مردم راحت تر بتوانند در داخل قطعه رفت و آمد داشته باشند!؟ متاسفانه درخت های پایه کوتاهی که کاشته شده بود هم مانع میشد آدم بتواند فضای داخل قبرستان را بخوبی ببیند و به خوف انگیز شدن منظره نیز اثر گذاشته بود.
همینطور که برای داخل شدن مردد بودم در فاصله بیست متری داخل قطعه آنجا که قبر نازنین هست بین درختان یک سایه یا شبحی را دیدم که رد شد. نمیدانم چه بود؟ پیش خودم گفتم “حتماً کارتن خوابی هست که در این گورستان زندگی میکند” ولی نمیدانم چرا قلبم به طپش افتاده بود. ترس غریبی بر دلم چنگ انداخته بود.

هر چقدر با خودم کلنجار میرفتم تا وارد قطعه شوم نمیتوانستم بر ترسم چیره شوم. ناچار ظرف آبی را که در دست داشتم آبش را بر روی چند تا از قبرهای حاشیه پیاده رو ریختم و به نیت نازنین بر روی قبری زانو زدم و فاتحه ای خواندم. سیگاری از جیبم در آوردم و آتش زدم. بعد از اینکه کام اول را از سیگار گرفتم کمی آرام شدم و به سمت درب خروجی بهشت زهرا روانه شدم تا بلکه تاکسی خالی یا ماشین دربستی بگیرم و سریعتر از این فضای رعب انگیز خارج شوم.
پایان قسمت سوم

 

 

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
15 Comments
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
M.v
عضو
2 سال قبل

سلام بهروز جان
داستانت داره جالب میشه.اشاره به موارد عاطفی و عشقی و زوایای پنهان زندگی شخصیت داستان بنظرم خیلی موثره که شما این کار رو کردید.فقط سوالی دارم بهروز عزیز و اینکه در نوشتن این داستان آیا از وقایع زندگی خودت هم الهام گرفتی یا نه کلا ناشی از خلاقیت ذهنیته؟البته اگر تمایل نداری میتونی پاسخ ندی.بهر حال من داستانتو دارم دنبال میکنم موفق باشی

بهروز کالج
مهمان
بهروز کالج
2 سال قبل
Reply to  M.v

سلام و درود به دوست گرامی خودم آقا محمد عزیز خیلی ممنون از لطف و محبتی که نسبت به بنده داری و خوشحالم از اینکه این داستان نظر شما هم رو جلب کرد راستش همونطور که قبلاً گفتم این اولین تجربه داستان نوشتن بنده هست و سعی کردم داستان رو طوری خلق کنم که برای خواننده جذابیت داشته باشه و داستانی سرگرم کننده در بیاد و نهایت تلاشمو کردم تا تصویر سازی و اتمسفر داستان ترکیبی از تخیل ذهن و واقعیت باشه که البته میدونم دوستان ماورایی بخاطر شناخت و آشنایی شون به دنیای ماورا این داستان رو واقعی میدونن… بیشتر »

رضا
مهمان
رضا
2 سال قبل

داستان شما از خیلی از تجربه های ماورایی اینجا قابل باور تره.

maryam_b
مهمان
maryam_b
2 سال قبل

سلام سال نو بر شما و خانواده محترم مبارک 🌹🌹🌹
مرسی عالی بود…..

بهروز کالج
مهمان
بهروز کالج
2 سال قبل
Reply to  maryam_b

سلام خیلی ممنون
سال نو و نوروز باستانی نیز بر شما خانواده محترم مبارک باشه 🙏

M.v
عضو
2 سال قبل

سلام عزیزان بهروز جان ممنونم از توضیحاتت.من تا همین اواخر قسمت داستان نویسی رو اصلا بازدید نمیکردم.چون بیشتر مایلم با تجارب واقعی دوستان آشنا بشم.ولی روراست داستان شمارو که خوندم دیدم این مقوله هم خالی از لطف نیست.و تمرینیه برای پرورش ذهن و آگاهی و حتی شهود.بنظر من در مورد هر چیزی که انسان تفکر یا تخیل کنه یا وجود داشته که به ذهنش خطور کرده یا با تخیل و ساختنش اونو واقعا بوجود آورده.دیگه هممون کمابیش اطلاعات و تجاربی در مورد ماورا داریم و میدونیم مثلا یک فکر مخصوصا اگه بار عاطفی داشته باشه حداقل تو عوالم اثیری واقعیتی… بیشتر »

بهروز کالج
مهمان
بهروز کالج
2 سال قبل
Reply to  M.v

سلام و درود به آقا محمد عزیز در مورد اشارت به اون تجربه ای که بنام” جن در دوران مدرسه” برای سایت ارسال کردی میخواستم بگم اتفاقاً من از خوندم اون تجربه خیلی لذت بردم و فضاسازی و اتمسفر داستان رو خیلی خوب و ملموس نوشته بودی خصوصاً اشارت به موضوع سوسک خیلی برام جالب بود ضمن اینکه همون موقع که مطلب رو خوندم میخواستم برات کامنت بزارم که بنظرم و تاجاییکه خودم متوجه شده ام سوسک جانوریه که ارتباطی با مسائل ماورا الطبیعه داره و اگر به نمادهای منقش در اهرام مصر توجه کنی سوسک یکی از نمادهای مورد… بیشتر »

maryam_b
مهمان
maryam_b
2 سال قبل

با سلام و احترام ما تجارب خود را برای باور دیگران یا عدم باور دیگران در سایت قرار نمی دهیم …..تجارب ماورایی گنجینه های کمیابی هستند که در اختیار همه قرار ندارند و فقط تعدادی از انسانها این توانایی های ماورایی را دارند و هدیه هایی گرانقدر از جانب پروردگار هستند. ما این تجارب را می نویسیم که اگر شخصی دارای این تجربیات هست بداند که خودش تنها نیست و دیگران نیز متوجه شوند که دنیا فقط بعد مادی و خور و خواب و شهوت رانی نیست بلکه شگفتی های زیادی در این جهان قرار دارند و همواره در طول… بیشتر »

بهروز کالج
مهمان
بهروز کالج
2 سال قبل
Reply to  maryam_b

با سلام و درود به خانم بوشهری 🌷و خیلی ممنون از کامنت ارسالی بنظرم شما بخوبی حق مطلب را ادا فرمودین و توضیحاتتون عالی بود فقط خواستم به ۳ نکته اشاره کنم: ۱- از اونجاییکه سایت آرنوشا شامل علوم روحی و روانشناسی هست مخاطبین مختلفی داره که شامل طیفهای مختلف سنی اعم از نوجوان ۱۶-۱۵ ساله تا جوان دهه های۲۰ و ۳۰ و ۴۰ ساله و حتی احساس میکنم افراد میانسال و بالاتر هم شاید مخاطب و بازدیدکننده این سایت هستند لذا شاید مطالب ارسالی دوستان بار معنایی و معنوی مختلفی داشته باشد و هر شخصی بقول شما به اندازه… بیشتر »

Annihilation
عضو
2 سال قبل

بهروز جان دوست عزیز، ممنون، داستان بسیار جالب و خواندنی است، من که از خواندن لذت میبرم و موقع خواندن تمام حواسم به داستان است و به نوعی مراقبه با چشمان باز انجام می دهم! 😊 در مورد دوستمان آقا رضا که بحث جنجالی را عنوان کردند، خواستم بنده هم چیزی عرض کنم که: دوستانِ خوبم ما همه انسان و دارای اختیار هستیم، ایشان حق دارند نظر خود را بیان کنند، کما اینکه بی احترامی در آن نبود. خب بعضی تجارب برای ایشان قابل باور نبوده، همین! ما هم باید کمی انعطاف به خرج دهیم، منم وقتی کاری هنری می… بیشتر »

بهروز کالج
مهمان
بهروز کالج
2 سال قبل

سلام و درود به دوست عزیز Annihilation از لطف و توجهت نسبت به داستان بسیار سپاسگذارم ضمن اینکه بنده هم با نظر شما موافقم که اختلاف نظر و سلیقه امر بسیار بدیهی است و این یک مسئله طبیعی هست حتی انگشتان دستمان هم یک شکل و یک اندازه نیستند و همه آدمها هم نمیتوانند یک رنگ باشند حتی بنظرم رنگها باید متفاوت باشند و از ترکیب رنگها هست که تصویر زیبا ساخته می شود در مورد اشارت به ساختن کار (اثر) هنری اتفاقاً از زمان آشنایی با شما و با روحیه لطیف و خاصی که در وجودت میدیم احساس میکردم… بیشتر »

maryam_b
مهمان
maryam_b
2 سال قبل

با سلام به جناب Annihilation سال نو بر شما مبارک 🌹 من اصلا از نظر ایشان نرنجیدم…فکر کنم براتون سوتفاهم شده و برداشت اشتباه داشتین. موضوع چیز دیگری است.ایشان هم اصلا نگفتن از تجربه خاصی خوششون اومده یا تجربه ای را نپسندیدن!!!!! بحث بر سر این است که مسائل ماورایی بسیار پیچیده هستند و ما توقع نداریم همه آنرا باور و درک کنند …..و با این دیدگاه تجربیات خود را می نویسیم … کلا نفس ماورا همین است……. تجربیاتی هستند که اگر نوشته شود چنان باعث تحیر و بهت میشوند و ساختارهای ذهنی انسانها را بهم میریزد که ترجیح میدهم… بیشتر »

رفتن به نوار ابزار