قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
تجربه ماورا – حمله جن به من در حالت نیم بیداری (نوشته سجاد)
دی ۲۰, ۱۳۹۸
تجربه ماورا
تجربه ماورا – هشدار های زندگی (نوشته محمد.و)
دی ۲۰, ۱۳۹۸

تجربه ماورا – دیدن پیامبر اسلام در رویا (نوشته محمد.و)

تجربه ماورا

تجربه ماورا

تجربه ماورا – دیدن پیامبر اسلام در رویا (نوشته محمد.و)

سلام
فکر کنم پنج یا شش ساله بودم.شاید هم یکسال کمتر یا بیشتر.فقط میدانم آنقدر کوچک بودم که نه از دین نه پیامبر اسلام هنوز چیزی نشنیده بودم.ولی این رویا شاید اولین رویای من در سنی باشد که در حافظه ام مانده البته همیشه یک کابوس ترسناکی را هم که در همان سالها بود بیاد دارم.آخرین کابوسی که دیدم هم شاید یکسال پیش درین روزها بود که چقدر پس از بیداری یادآوری آن وجودم را میلرزاند و تغریبا فهمیمیدم اتفاق شومی در راه است که خیلی زود یک یا دوروز بعدش رقم خورد.من یاد خواب موضوع فوق افتادم ولی الان یاد این خواب چندش آوری که افتادم باز اندوه سنگین اتفاقات مثل بختک به جانم افتاده.اصلا کی گفته باید حتما با یاداوری تلخی های زندگی غصه دار شیم.این زباله فکریه جاش تو زباله دونی.پس خودمونو عشقه.یادمه تو خواب دیدم تو یه بیابونی هستم که با کمی دقت فهمیدم نه انگار قبرستونه.چون سنگها و قبرهایی بدون سنگ قبر دورو برم بود.من توجه کردم دیدم این قبرستون چقدر خلوتو غریبه و(پوزش میخوام از کلمات بعدی چون مقیدم تو نوشتن تجربیات آنچه را که دیده و تجربه کرده ام را صریحا بنویسم)روی این قبرها پر از مدفوع هایی خشک بود.من احساس غریبی و مظلومیت زیادی برای این قبور بهم دست داد.و تصمیم گرفتم تمام این آشغالهرو با دست جمع کنم و اونجارو پاک کنم و راحت شروع به کار کردم و بنظرم کمی طول کشید ولی موفق شدم همشونو از اونجا خارج کنم.وقتی کارم تموم شد خیالم انگار خیلی راحت شد.و نگاهی سراسری به اونجا کردم تا ببینم چقدر تمیزتر شده.که یه تو دورترین نقطه ای قبرستون یه تک اتاق یا کلبه وجود داره نا خوداگاه به سمتش رفتم و چند متری درش که چوبیم بود رسیدم یه مرد میانسالی با تبسمی زیبا روی لباش درو باز کرد و سمتم اومد و بارضایتی که تو چهره زیباش کاملا مشهود بود شروع کرد به تمجیدم و آفرین و باریک الله گفت.قدش و هیکلش کشیده و بلند به نظرم میرسید شایدم چون من خیلی کوچیک بودم اینطور بنظرم رسید چهره و لباس و چیزی که دست راستش بود و به پهلوش چسبونده بود رو کامل یادمه اومد نزدیکم و اون چیزو که فهمیدم قرانه و درون پارچه ای سبز پوشیده شده بود رو بهم داد گفت بگیرش این قرآنه واسه همیشه باید پیشت نگه داریش باشه؟منم گفتم باشه.و از برخوردش با این کتاب و حرفاش فهمیدم چیزی مهمیه و خیل با دقت و محترمانه گرفتمش.خوابم تموم شد.واقعا نه قرآنو میشناختم نه پیامبرو بعد از چند سال اینکه قران چیرو خب فهمیدم.در مورد خوابمم به کسی چیزی نگفتم.ولی دو چیز تو همون سه یا چهار سال بعدش به ترتیب دیدم که نا خوداگاه داد زدم اول اون قبرستونو که بقیع بود و تو تلویزیون نشون داد که یهو داد زدم مامان بخدا من اینجارو دقیقا دیده بودم.و یه مدتی بعد یه عکس از حضرت محمد که فکر کنم همه دیدین که قرآن هم دستشه.خدا میدونه من با اون سن کمم هیچ وقت این عکسو تا قبل از خواب ندیده بودم.و چهره و لباسش هم فکر کنم تا نود یا نودو پنج درصد همون بود با این تفاوت که اونی که من تو خواب دیدم خیلیییییی مهربونتر بودو اون تبسم قشنگ دائما رو لباش بود.با گفتن قضایا به مادرم یادمه نگاه خاصی بهم کرد و انگار نشونه ای یادش اومده باشه ولی خب انگار انقدر شوکه بود که باور این قضایا سختش بود.بعدها فهمیدم که قبل از من که فرزند ارشدم دو مرتبه باردار شده یه پسر و یه بارم دختر که تو بیمارستان بعد از زایمان هردو در عرض چند ساعت فوت میکنن و منو که باردار میشه خیلی دعا میکنه و البته پیش یه پزشک هندیم تو خوزستان چون پدرم تو پایگاه امیدیه نظامی بود میرن و تا بدنیا اومدن من مادرم میاد تهران تا پیش خونوادش باشه مراببت کنن ازش کسایی که بچه خوزستانن میدونن امیدیه و آغاجاری دماش چقدر بالاست.خلاصه ما سالم بدنیا میایم.چند باری که تو زندگی کارد به استخونم رسیده بود بهشون گفتم کاش میذاشتید منم از دنیا برم مثل اون دوتا برادر خواهرام.من خیلی صبورم و ازین حرفا به این آسونیا نمیزنم ولی خب زندگی سمبش خیلی پر زورتره.البته سریع پشیمون شدمو عذرخواهی کردم دیگه ام نگفتم.

همچنین بخوانید:   تجربه از ماورا - رویای شفاف (نوشته مهدیه)

 

 

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)
اشتراک
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
محسن
مهمان
محسن
4 سال قبل

اللهم صل علی محمد و آل محمد

maryam_b
مهمان
maryam_b
4 سال قبل

سلام خوبین آقا محمد.
واقعا قلب مهربون و رئوفی دارین ولی اولین دلیل برای داشتن اینگونه تجربیات ماورایی داشتن قلب روشن هستش.
مشکلات و سختی های انسانهای مدیوم معمولا از جنسی سخت تر نسبت به بقیه اشخاص هست . بدلیل روح حساسی که انسانهای مدیوم دارند بیشتر دردهای انسانهای دیگر و ناملایمات را درک میکنند و بیشتر هم متاثر میشوند. ولی مقاومت انسانهای مدیوم بیشتر از دیگران هست و خداوند هم‌ پشتیبان و تکیه گاه شما هست.
خوش به سعادت شما…..
موفق باشید.

M.v
عضو
4 سال قبل
Reply to  maryam_b

سلام
سرکار خانم نظر لطف شماست.من خود را فرد بی آلایش و پاکی نمیدانم.عاذت به تعارف با خود ندارم.ولی فرمایشاتتات در مورد حساسیت و تاثیر پذیری روح افرادی من جمله بنده صحیح میباشد.در هر صورت بنده فقط تا حدودی تجارب ماورایی دارم و به سطح مدیومی نرسیده ام.البته با وجود علاقه ام که در حوزه ماورا همچنان طی سالها باقیست ولی در این برهه بیشتر در گیر حقیقت و نزدیک تر شدن به خود حقیقیم میباشم

Annihilation
عضو
4 سال قبل

سلام آقا محمد گرامی، تجربه‌تون حس انرژی را در من برانگیخت. من کسی هستم که به شدت شیفته پیامبرمان هستم و از کودکی آن عکس ایشان را که فرمودید در خانه داشتیم و لبخندشان حس عجیبی به آدم میده و ارادت خاصی به ارواح مقدس قبرستان بقی دارم. باید بگویم به نظرم شما نباید خودتون را دست کم بگیرید. شما شخصی معمولی نیستید بهمین خاطر آن حضرت توجه خاصی به شما داشتند. از این بابت خوشحال باشید و همواره کارهایی که موجب خوشنودی خدا می شود انجام دهید. شاید مقدر باشد روزی کار بزرگی انجام دهید.

M.v
عضو
4 سال قبل

سلام Annihilation گرامی ابتدا از محبتتون نسبت به من تشکر میکنم.بله من یک فرد معمولی نیستم.البته منظورم ذین نیست که فرد برتر و والایی باشم.ازین جهت عرض کردم که معمولی نیستم. چون در زندگیم تا کنون اشتباهات بسیاری را انجام داده ام.گویی نا خوداگاه با خود لج کرده و فرصتهای خوبی را خراب کرده ام.ولی اینرا میدانم که خداوند بیشتر از تصورم به من لطف داشته.در مورد مسایل اعتقادی که میدانم بسیاری از جوانترها مخصوصا دچار شبه شده اند من هم در مورد نبوت کمی سر در گم شدم ولی این رویا با شرایطی که داشت همیشه در ذهنم بوده… بیشتر »

سمیه
مهمان
سمیه
4 سال قبل

سلام تجربتون برام جالب بود و اینکه تو سختیا واقعن کمک میکنن اعمه من هم موقعی که دیپلم گرفته بودم دلم میخاست دانشگاه ملی برم ولی با اینکه خیلی خوب درس رو میفهمیدم نمیدونم چرا تو جلسه کنکور مغزم قفل میکرد و اصلا هیچی یادم نمی اومد طکری که قبول نمیشدم سه سال اینچوری گذشت بعد اون باز نشستم خوندم و یه شب خیلی ناراحت بودم تو دلم گفتم خدایا منکه درس میخونم چرا اینجور میشه و نمیتونم قبول بشم پس عدالتت کجاس شب خاب دیدم تو حیاط بودم تابستون بود وپشت کولر ابی که تو حیاط بود وایساده بودم… بیشتر »

M.v
عضو
4 سال قبل
Reply to  سمیه

سلام خانم سمیه گرامی بسیار تجربتون زیبا بود.وممنونم از دیدگاهتون.جهت دوستانی که در سالهای اخیر اعتقاداتشون ضعیف شده عرض کنم.خودتونرو سرزنش نکنید این مورد فراگیر بوده و دلایلی داره که جای گفتنش نیست من هم چندسالی نسبت به ائمه و حقیقت امرشان شک کردم تا جاییکه ففط به حقیقت خداوند باور داشتم.البته این شک خیلی خوب بود چون من باید تکلیف خودم را روشن میکردم یا اعتقاد یا انکار.بخاطر همین از پیامبر شروع کردم چند کتاب از مولفین مذهبی خودمان در مورد پیامبر مطالعه کردم که دو صفحه بیشتر نتوانستم بخوانم و از حماقت و تعصبات بیجای نویسندگان دلزده تر… بیشتر »

رفتن به نوار ابزار