قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس

تجربه ماورا – دیدن اتاق و افراد با چشم بسته (نوشته Annihilation)

مراقبه واقعی چیست؟ روش مراقبه در طول روز
مراقبه قبل از مطالعه می تواند فرآیند یادگیری را بهبود بخشد
سپتامبر 21, 2019
علائم حضور جن در خانه
آیا یکی از این انواع انرژی های منفی در خانه شما وجود دارد؟
سپتامبر 25, 2019

تجربه ماورا – دیدن اتاق و افراد با چشم بسته (نوشته Annihilation)

تجربه ماورا

تجربه ماورا

تجربه ماورا – دیدن اتاق و افراد با چشم بسته (نوشته Annihilation)

۷۸۶

سلام،

در مورد چشم سوم باید بگویم من در طی عمرم چند باری چشم سومم کاملا غیر ارادی باز شده که سه تجربه کوتاه را براتون مینویسم.

یکبار موقعی بود که کودک بودم، شبی بود که از دندانپزشکی اومده بودم و درد شدیدی کشیده بودم و از قضا تب هم داشتم. خوابیده بودیم و من در خواب امواجی را میدیدم که بسیار بسیار نرم و لطیف هستن و یکباره بهم میریزند. اصلا نمیدونستم چه هستند و هنوزم نمیدونم. توی مغزم بودند و یجورایی حس میکردم اون امواج خودم هستم. بهرحال با بهم ریختنشون منم بشدت به هم می ریختم و اعصابم به کل داغون شد و شروع کردم توی خواب جیغ و داد کشیدن. بگذریم که به هم ریختن اون امواج چقدر دردناک و غیرقابل وصف بود، اما پدر و مادرم رو دیدم که سراسیمه اومدند بالای تخت من و چراغ را روشن کردند. حالا مادرم ترسیده بود و نگران بود و با محبت سعی داشت منو آروم کنه ولی پدرم عصبانی بود و از دست من بشدت ناراحت بود و میگفت الکی ادا در میاره. متوجه شدم که مادرم مدام ازم میخواد که بیدار بشم!!! من توی اون آشفتگی روحی نمیفهمیدم که منظور مادرم چیه؟ من که بیدارم، بعد از چند لحظه ناگهان رفتار پدرم عوض شد و تازه فهمیدم اون لحظه چشمامو باز کردم که پدرم حالت چهره‌شو عوض کرد، تازه فهمیدم طول مدت چشمام بسته بوده و در عالم بچگی با خودم اینطور توجیه کردم که روحم پدر و مادرم را از زمانی ک وارد اتاق شدند می دیده.

این مدت تجربه‌های باز شدن چشم سوم دیگری هم پیش اومد، یکی از اونها زمانی بود که دانشجو بودم و با بچه‌ها به سفر تحقیقاتی شمال رفته بودیم. ظهر بود و برگشتیم خوابگاه که کمی استراحت کنیم. انقدر خسته بودیم که هرکسی یه جایی پیدا کردیم و خوابیدیم. منم سرم را روی چمدان کوچک یکی از بچه‌ها گذاشتم و خوابیدم. نمیدونم چقدر گذشته بود که یهو انگار مغزم منو بیدار کرد که پاشو یکی از دوستات انگار با تو کار داره. دیدم دوستم که صاحب همین چمدان است اومده بالای سرم نشسته و انگار فهمیدم که یک لباس از داخل چمدانش میخواد ولی دلش نیومد منو بیدار کنه و لبخند زد، حالا که فکرش را میکنم انگار حس‌هایی که از ذهنش میگذشت هم متوجه میشدم. خلاصه ذهنم گفت سریع پاشو دیگه عجله داره! منم چشمامو باز کردم و خیلی تعجب کردم چون جلوی چشمم دیوار بود، برگشتم و همون صحنه‌ای که چندی پیش دیده بودم را پشت سرم دیدم، در واقع دوستم پشت سرم نشسته بود و لبخند میزد!!! بهرحال سریع پا شدم و بهش گفتم بیا لباسی که میخوای از چمدونت بردار. اون خیلی تعجب کرد و گفت من حتی صداتم نزدم چطور متوجه شدی؟ و تا مدتها بمن میگفت واقعا از کجا فهمیدی من اومدم توی اتاق و از توی چمدانم لباس میخواستم؟ بهرحال برام جای سوال داشت که این تجربه چرا از پشت سرم بود؟ بعدها فهمیدم چاکرای چشم سوم دو تاست و یکیش پس سر است!

یا چندباری که صبح قراربود عضوی از خانواده بیدارم کنه تا باهم برویم بیرون، من میدیدم که اون شخص آرام آرام صدایم میزند و من هم بهش نگاه میکردم و امیدوار بودم ببینه که من بیدار هستم اما همچنان صدام میکرد. آخرش گفتم من بیدارم مگه نمی‌بینی؟ و اون با تعجب گفت همین الان چشماتو باز کردی! و خب من تعجب کردم اما صحنه دیدم با بسته بودن چشم و باز شدن چشم هیچ تغییری نمیکرد و حتی وضوح تصویر یکی بود، آنقدر ک من متوجه نمیشدم چه موقع چشمام بسته بود و چه موقع باز.

بهرحال من ذهن فعالی دارم و خواب سبک، حتی وقتی خواب هستم ذهنم عین یک نگهبان بیداره و ورود و خروجها را متوجه میشه و گاهی چشم سومم خود بخود باز میشه و ثبت میکنه و بمن خبر میده. هرچند این فعالیت بیش از حدش باعث میشه خواب عمیق تبدیل به آرزو بشه…

 

 

علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی (مشاور سایت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …
اشتراک
اطلاع از
10 Comments
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
امیر
مهمان
امیر
3 سال قبل

با سلام خدمت ادمین محترم سایت و دیگر همکارانشون میخواستم به عنوان یکی از خوانندگان مطالب سایت آرنوشا که مطالب جالب و با محتوایی در آن به اشتراک گذاشته می شود یک تقاضا داشته باشم که در بخش تجربه و داستانهای ماورایی که اختصاص دادین تا افراد مختلف تجربه یا داستانشون رو به رشته تحریر در آوردند قسمتی اختصاص بدید که نویسنده مطلب سنش را هم ذکر کند یا حداقل حدود سنی که دارد را مشخص کند مثلا بین ۱۳ تا ۱۶ سال و ۱۷ تا ۱۹ سال و ۲۰ تا ۲۵ سال و به ترتیب … تا خوانندگان مطلب… بیشتر »

Annihilation
عضو
3 سال قبل
Reply to  امیر

سلام دوست گرامی
به موضوع خوبی اشاره کردید و من هم به نوبه خود موافقم، از آنجایی که الان امکان اضافه کردن سنم را ندارم، پس اینجا برای خوانندگان عزیز مینویسم که الان و زمان نوشتن تجربه ۳۳ سال دارم.
با تشکر از ادمین و جناب علی خانی و شما

M.v
عضو
3 سال قبل
Reply to  Annihilation

سلام Annihilation گرامی.جالب بود. برای منهم به کرات این اتفاق رخ داده.ولی بیشتر در برهه ای بود که من شبها دچار فلج خواب میشدم و این اتفاق گاهی تا سه بار هم در یک شب رخ میداد.اوایل سعی میکردم با تکانهای شدید سرم(که مسلما سر فیزیکی نبود)خودم را بیدار کنم این کار خیلی سخت بود و کم کم دیگر انرژی اینکار طاقت فرسا را نداشتم.پس شروع کردم به ناله کردن با تمام قدرت آن زمان برادرم در اتاق من میخوابید و اصولا بیدار بود و من میدیدم که وی متوجه ناله های ضعیفم میشود و بیشتر ادامه میدادم تا می… بیشتر »

M.v
عضو
3 سال قبل
Reply to  Annihilation

سلام Annihilation گرامی.جالب بود. برای منهم به کرات این اتفاق رخ داده.ولی بیشتر در برهه ای بود که من شبها دچار فلج خواب میشدم و این اتفاق گاهی تا سه بار هم در یک شب رخ میداد.اوایل سعی میکردم با تکانهای شدید سرم(که مسلما سر فیزیکی نبود)خودم را بیدار کنم این کار خیلی سخت بود و کم کم دیگر انرژی اینکار طاقت فرسا را نداشتم.پس شروع کردم به ناله کردن با تمام قدرت آن زمان برادرم در اتاق من میخوابید و اصولا بیدار بود و من میدیدم که وی متوجه ناله های ضعیفم میشود و بیشتر ادامه میدادم تا می… بیشتر »

Annihilation
عضو
3 سال قبل
Reply to  محمد.و

سلام دوست عزیز، بله درسته، من هم طی این چندبار فقط داخل اتاقی که در آن بودم را میدیدم. ممنونم که وقت گذاشتید و تجربه مرا خواندید و نظر دادید.

M.v
عضو
3 سال قبل
Reply to  امیر

سلام دوست من
فکر نمیکنم سن معیار یا ملاکی باشد که توسط آن به قطع بتوان فهمید کسی تجربه واقعی داشته یا نه.چه بسیار افرادی که درر سنین بسیار کم تجربیات ماورایی داشته اند من خودم در سن شش سالگی یکی از تجربه هایم را ارسال کزده ام که بزودی منتشر میشود و یا در سن هفده سالگی بعد از دو سال مطالعه و تمرین تجارب خوبی داشتم.با کمی دقت در نوشته ها میتوان درستو غلط بودنش را فهمید ممنونم

علی
مهمان
3 سال قبل

سلام من امروز ظهر برون افکنی کردم خوابیدم چشم هامو بستم فلج عضلات کردم بعدش به پشت پلک چشمام دقت کردم و در اونا جلو رفتم هی حس میکردم دارم میام بیرون یه بار حسش بیشتر بود یه بار کم تر اخر سر یکم عصبانی شدم تصور کردم یوهو اومدم بیرون دارم جهان های اختری که خدا افریده رو میدیدم یوهو حس کردم اومدم بیرون یجورایی جسمم خالی شده لود قشنک حس میکردم تنفسم خیلی ناجور بود بزور با بینیم نفس میکشیدم ولی خب در حد زنده بودن بود بعدش متاسفانه از ترس و اینکه فک کردم اومدم بیرون چشم… بیشتر »

Romina asadi
مهمان
Romina asadi
3 سال قبل

سلام ممکن هست هر چه سریعتر جواب بدید من در اولین باری که برای برونفکنی تلاش کردم احساس کردم نمیدونم کجام و فقط داشتم به سمت راست حرکت میکردم و بعد از چتد ثانیه ضربان قلبم منو به خود اورد بعد از اون نزدیکای صبح بود که یه دفعه احساس کردم اتاقو میبینم مادرم برای نماز بیدار شده بود و اداشت به سمت اتاقم حرکت میکرد و صدای وزش باد شدیدی هم از همون طرف میومد وکنار پنجرم هم یک نفر ایستاده بود وقتی مامانم به سمتم اومد داشتم صداش میکردم وحتی انگار باهاش حرکت کرده بودم چون صدای قدماش… بیشتر »

رفتن به نوار ابزار