

خیلی وقت پیش یه شب خیلی حالم بد بود از همه چیز و زمین و زمان و خودمو و زندگی متنفر بودم در حدی که به خودکشی مدتی بود که فکر میکردم و واقعا اون شب از خدا میخواستم که بمیرم و دیگه بیدار نشم
بدتر از تمام روزایی تا به اون موقع توی زندگیم داشتم
با گریه و ناراحتی خوابم برد یهو نمیدونم چیشد ، خواب و رویا بود یا واقعی نفهمیدم الانم تعریف میکنم خیلی شبیه قصه و غیر واقعیه حتی اگه خوابم دیده باشم فک کنم بهترین خواب زندگیم بود که دیدم
اما حس کردم انگار برای یه لحظه توی خواب از بدنم جدا شدم و انگار دو نفر بودم یکی خود من و اون یکی که از همه چیز خسته ست و متنفره حتی از خودم
توی خواب تقلا و تلاش میکردم و التماس میکردم که میخوام به بدنم برگردم
دنبال فرصت دوباره بودم انگار
هیچ کسم نبود حتی توی خوابم فقط خود بودمو و خودم که از بالا دارم به خودم نگاه میکنم
نه صدام درمیومد نه حسی داشتم ، انگار توی یه خلأ و خلسه عمیق برای چند لحظه رفتم
همین که از خواب بیدار شدم صبح همون روز انگار زندگیم از اون به بعد به دو بخش تقسیم شد
ادمی که الان حتی شنیدن صدا ها و حس لامسه و نگاه کردن معمولیم هم برای واقعا لذت بخشه ، حواس پنج گانه م به طرز عجیبی خیلی خیلی قوی شده،
کاملا روی ذهنم کنترل دارم ینی هر وقت بخوام حتی موقعی که سرم شلوغه و کار میکنم میتونم به چیزی فکر نکنم و یه خلسه عمیقو توی بیداری حس کنم
جالب اینجاست یه کتاب بهم معرفی کرد تازگیا دوستم کتابداره که دقیقا حسی که من تجربه کردمو گفته توش
هنوز تمومش نکردم اما فهمیدم اسم این حس آگاهیه که از شدت ناراحتی و فشار اون مدت مخصوصا اون شب بهش رسیدم
آگاهی به لحظه حال
مدتها هم بود قبل این اتفاق سردرد های شدید و عجیبی میگرفتم اما دیگه اصلا دردی ندارم هیچ کجای بدنم