قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس

تجربه از ماورا – قسمت دوم ماجرای مادر بزرگ (نوشته میناگلرو)

ماورا
تجربه از ماورا – گیاه مخصوص (نوشته مصطفی)
مارس 25, 2018
فرق آرامش و بی خیالی در اثر مدیتیشن
فرق آرامش و بی خیالی در اثر مدیتیشن
مارس 25, 2018

تجربه از ماورا – قسمت دوم ماجرای مادر بزرگ (نوشته میناگلرو)

ماورا

ماورا

تجربه از ماورا – قسمت دوم ماجرای مادر بزرگ (نوشته میناگلرو)

با سلام خدمت دوستان گرامی مینا هستم و میخوام ادامه خاطره مادر بزرگمو بگم

فقط یک موضوع رو بگم خدایی این ماجرا اتفاق افتاده و دستکم بیش از بیست نفر از فامیل مادری من تایید کردن و‌گفتن یادشون هست خصوصا که این ماجرا مدتها ادامه داشته و دیگه همه حتی روستاهای اطراف هم خبرش میپیچه
قبلا تا اونجا گفتم که مادر بزرگم با دو تا داییم میرن صحرا واسه تره چیدن سرگرم که میشن زمان از دستشون در میره و زمانی به خودشون میان که هوار رو به غروب هستش و میفتن راه تو راه به یه پیرزنه برخورد میکنن و اون به مادربزرگم که باردار بوده حمله میکنه ولی داییم با چوب دستیش جلوشو میگیره و فقط روسری مادر بزرگمو با خودش میبره
شب تو خونه نشستن یهو در خود به خود بازمیشه و مادر بزرگم جیغ میکشه که پیرزنه اومد سراغم و بیهوش میشه
چند روز بعد هم یشب به شکل عمه خدیجه پیرزن همسایه میاد سراغ مادر بزرگم که شوهرش مشکوک میشه و باهاش میره در خونه عمه خدیجه
اون پیرزن هم که دنیادیده بوده به پدر بزرگم میگه مشتی صفر زنت رو غافل نکن دستکم تا زمانیکه بچه اشو بدنیا نیاورده از پیشش جم نخور که ال زنت رو نشون کرده و فرصت بدستش بیفته ضربه خودش رو میزنه

حالا ادامه ماجرا

خلاصه بعد از اخطار عمه خدیجه که زنی دنیا دیده و صالح بوده پدر بزرگم زنش رو غافل نمیکرده مدتی میگذره و خبری نمیشه پدر بزرگم با خودش میگه نکنه که زنش دروغ میگه و بنوعی میخواد از زیر کار در بره و خودش رو عزیز کنه
کم کم ماجرا از اهمیت می افته و دیگه هم خبری از پیرزن یا ال یا هر موجود دیگه ای نمیشه البته پدر بزرگم یا خودش معمولا خونه بوده یا دایی بزرگم علی رو خونه میذاشته
تا اینکه یکشب نوبت ابشون باشه و شب باید برن ابیاری پدر بزرگم هم به داییم میگه علی امشب تو هم بیا کمکم اب هرز نره
خلاصه میرن شروع میکنن به اب دادن زمین ها یمقدار که از شب میگذره یهو پدر بزرگم ناخوداگاه دلش شور می افته
با خودش میگه اگه زنم راست گفته باشه و صحبت های عمه خدیجه هم صحت داشته باشه حالا یه زن باردار با چند بچه کوچولو چکاری از دستش میاد اصن چرا علی رو اورد از اون گذشته چرا دستکم به خواهراش نگفت شب یکیشون بیاد پیش زنش
با فکر کردن به این جریانها یهو وحشت میگیردش دیگه اونقدر ترس ورش داشته که یادش میره به علی بگه تو هم بیا
و شروع به دویدن میکنه بسمت روستا و تو راه همش نذر و نیاز میکنه که دلشوره و ترسش بی مورد باشه خلاصه همه راه رو بدو میاد سمت خونه‌ به خونه نرسیده میبینه سگ به طور دیوانه واری داره پارس میکنه دلهره اش بیشتر میشه و خدا رو شکر در خونه باز باشه( درب خونه از دربهای چوبی بوده شبهایی که برای ابیاری میرفتن پشت درب رو نمینداختن که شب دیگه بی سر و صدا برن خونه ) در و باز میکنه به سگ تشر میزنه و میره بالا میبینه زنش پشت در افتاده رو زمین و از هوش رفته خلاصه اهل روستا جمع میشن و یک دعا گر تو ده باشه میارن و خلاصه بعد از مدتی مادر بزرگم به هوش میاد و شروع به تعریف ماجرایی که بهش گذشته میکنه و میگه شما که رفتین منم جای بچه ها رو انداختم و گرفتیم خوابیدیم گفت نمیدونم چرا باز ترس ورم داشت و بلند شدم رفتم در اتاق رو چفتشو زدم اومدم و بین بچه ها خوابیدم ، دیگه عقلم نرسید سر شب یکی از بچه ها رو بفرستم به عمه هاش بگه یکیشون بیاد پیش من گفت دیگه داشت خوابم میبرد دیدم یهو سگ گذاشت پارس و طوری پارس میکرد انگار چیز وحشتناکی دیده گفت از تو خونه گفتم کسی حیاطه گفت دیدم معصومه زن خونه بغلیشون گفت فاطمه جان منم نترس اومدم ازت کمک بگیرم
خمیر انداختیم نون بپزم کسی نیست کمکم خمیر پهن کنه میتونی بیای کمکم(تو روستا شبها خمیر مینداختن و نون میپختن و چند تا خانم معمولا کمک همدیگه میدادن) گفت منم شک نکردم دیگه گفتم که در باز بوده معصومه هم اومده تو با خودم گفتم خوبه الان میرم هم کمکی به اونا کردم هم دلشوره و ترس خودم هم از بین میره تنها هم نیستم تا شوهرم میاد بچه ها هم که خوابن
گفت منم بهش گفتم معصومه جان وایسا الان میام بریم گفت بیا در رو باز کن تا من بیام تو تا تو هم وسایلتو میاری الان این سگت منو میخوره گفتم الان میام نترس سگ زنجیره و کاریت نداره و سریع جمع و جور کردم یه لحظه نظرم به زوزه های سگ جلب شد با خودم گفتم معصومه همسایه ماست و خونه ما زیاد رفت و امد داره و سگ میشناستش و قاعدتا نباید سگ با دیدن معصومه اینجور دیوانه وار صدا کنه گفت یه لحظه از ترس تیره پشتم تیر کشید گفت همینجوری که داشتم با معصومه از تو خونه حرف میزده اهسته رفتم سمت در و از داخل خونه و پشت در معصومه رو یک نگاه انداختم

خلاصه صدای زوزه غیررطبیعی سگمون یه لحظه منو بفکر انداخت که معصومه همسایه ماست و زیاد خونه ما رفت وامد داره و سگ اونو میشناسه و دستکم نباید اینجوری زوزه بکشه و بخواد زنجیر رو پاره کنه
راستش تا اونشب اینقدر سگمون رو هیجان زده و مهاجم ندیده بودم انگار دیوانه شده بود و میخواست زنجیر رو پاره کنه
در حالیکه سر وصدا میکردم یعنی دارم اماده میشم و در حالیکه فاطمه داشت در مورد مقدار خمیر و اینا بهم توضیح میداد اهسته رفتم پشت پنجره و نگاهی به بیرون انداختم
چیزی رو که میدیدم نمیدونستم باور کنم یا دارم خواب و کابوس میبینم
معصومه همسایه ما زنی چهار شانه و فوق العاده قوی هیکل و بلند قد بود و در بین خانمهای روستا به معصومه من گو ( در زبان محلی یعنی ماده گاو ) معروف بود ولی چیزی که من تو حیاط میدیدم باورش برام سخت بود صدا کاملا صدای معصومه بود و شک نداشتم که صدای معصومه است اما کسی که پشتش بمن بود یک پیرزن چروکیده بود که غوزش کاملا معلوم بود و خدا رو شکر سگ انچنان دیوانه وار بهش پارس میکرد که اون در حالیکه داشت با من صحبت میکرد پشتش به خونه و روش به طرف سگ بود
اومد جیییییغ بزنم ولی در یک لحظه یک بوی نامطبوع از سمت حیاط جاییکه پیرزن بود وایساده بود وارد بینی من شد و یک احساس سستی یهو بدنم رو گرفت وانگار کسی دستش روی گلوی من بود و من نمیتونستم فریاد بزنم تمامی موهام از ترس سیخ شده بود و یهو احساس کردم داره انرژی از پاهام کشیده میشه بطوریکه پاهام دیگه توان نگهداشتن وزن بدنمو نداشت ازخودم لجم گرفته بودمیدونستم جون خودم وبچه داخل شکمم درخطر وتمام شانس نجاتم اینه که فریاد بکشم ولی هرچقدر بخودم فشار می اوردم که یک جیییییغ بکشم نفسم بالا نمیومد و توانش رو نداشتم و حتی پاهام جون نداشت که این چند قدم رو طی کنم و دخترهامو از خواب بیدار کنم توان راه رفتن نداشتم و یک چیزی تو سینه ام سنگینی میکرد و دهنم خشک خشک شده بود نمیدونم از ترس بود یا سحر و جادویی پیرزن داشت که یهو کل بدنم فلج شده بود نه دستهام همراهم بودن ونه پاهام و حتی توان فریاد نداشتم تمام توانمو جمع کردم دخترم رو صدا کنم ولی فقط نجواهای ارامی از گلوم خارج میشد ناگهان پیرزن برگشت بسمتم و خداشاهده چشمهاش دو دایره مشکی مشکی بود که توی اون تاریکی و زیر نور مهتاب کاملا معلوم بود که قسمت سفیدی چشم نداشت و چشمهاش دو گلوله سیاه بودن و از چشمهاش برقی میزد که نگو صداش یهو از صدای جوان فاطمه تبدیل به صدای خش دار و شیطانی پیرزنی شد که توی جاده دیده بودم دهانش رو که دیدم انقدر ترسیدم که بوی مردن رو میشنیدم دندانهایی کج وکوله و تیز که داخل دهانی چاکدار و بزرگ بود انقدر صحنه ترسناک بود که انگار بچه شکمم هم ترسیده بود چون جنب و جوش تکانهاش رو احساس میکردم یهو دستش رو اورد بالا و گفت اومدم امانتیت رو بهت بدم عروسک میخوام ببرمت یه جای خوب و اومد بسمت در من که نای حرف زدن نداشتم ولی با دلم با خدا حرف میزدم و گفتم خدایا من خودمو بچه امو از دست این موجود به تو سپردم در حالیکه صدای پارس دیوانه وار سگ و صدای خش دار پیرزن حالمو خراب کرده بود

یهو صدای تو رو ( منظورش پدر بزرگمه ) شنیدم شاید هیچوقت اونقدر صدات ارامش بخش نبود و از شنیدنش احساس امنیت نکردم حال انسانی رو داشتم که وسط اتش و در حال سوختن اب سرد بریزن روی بدنش فقط میترسیدم خیالات باشه ولی وقتی دیدم دوباره تشر زدی بسگ دیگه خیالم راحت شد وحس کردم ضعف وجودمو گرفت معصومه همسایه و بقیه زنها جمع شدن منزل مادر بزرگم ایناو یکی رو روانه کردن سراغ عمه خدیجه که دعاگر ده هم بود
خلاصه سریعا عمه خدیجه رو میارن رو سر مادر بزرگم و بمجرد رسیدن عمه خدیجه شروع به تشر به پدر بزرگم میکنه که مشتی مگر بهت نگفتم زنت رو غافل نکن که ال نشونش کرده و هر فرصتی گیرش بیاد میاد سراغ زنت
پدر بزرگم میگه عمه خدیجه من که نمیتونم همش تو خونه بشینم و کشیک این زن رو بکشم از اون گذشته ما شش فرزند دیگه داریم چرا تا بحال با چنین ماجرایی مواجه نشدیم
عمه خدیجه میگه شبی که همسرت رفته تره بچینه چهار شنبه شب بوده و مکانی هم بوده که نباید میبود و نباید اجازه میداد چیزی که مربوط به همسرت هست دست ال بیفته تا زمانیکه روسری همسرت دستش هست این ماجرا ادامه داره اولا همسرت باید مدام یک جسم تیز مثل قیچی ، سیخ یا سوزن درفش با خودش داشته باشه که در صورت غافلگیر شدن باهاش باشه بمن هم‌گفت میدانی چرا اون حالت بهت دست داد گفتم نه گفت ال زمانیکه میره سراغ قربانیش از یک فاصله ای که نزدیک قربانیش میشه بویی از خودش رها میکنه ( خیلی ببخشید همون بوی بدی که مختص دستشویی هست ) که هیچ کس اون بو رو تشخیص نمیده و فقط به مشام زن باردار وارد میشه و بوی بسیار بدی داره و خاصیت اون بو اینکه زن باردار رو ابتدا بی حس و بعد بیهوش میکنه و معمولا زمانی اون بو رو رها میکنه که بعدش خیلی سریع جفت رو ( جفت به شکل جگر گوسفنده و همراه بچه هستش در شکم زن باردار هستش) میکشه بیرون و اگر جفت رو موفق بشه به اولین جوی اب روان برسونه و به اب بزنه مادر میمیره

پدر بزرگم به عمه خدیجه میگه عمه جان یعنی اینطور که شما میگین هنوز میاد سراغ فاطمه؟
عمه خدیجه میگه که قبلا هم بهت گفتم که تا زمانیکه روسری دستش باشه زنت نشون کرده اشه و تا نبردش ول نمیکنه
برو خدا روشکر کن که چقدر خدا دوستتون داره تا بحال ۳ بار نجاتش داده ولی تاکی شانس میارین با خداست
پدر بزرگم میگه عمه خدیجه دستم به دامنت دعایی چیزی نمیتونی بهمون بدی که از فاطمه محافظت کنه ؟
عمه خدیجه میگه والا من فقط از روی قران استخاره میگیرم و‌چندتا دعا بلدم و کار خیلی زیادی از دستم برنمیاد ولی درویشی رو میشناسم که یک زمانی دوست شوهرم بود و اگر الان زنده باشه تنها کسی هست که میتونه به زنت کمک کنه و راه پس گرفتن روسری زنت رو بلده
ولی سریع باید پیگیری کنی و بازهم بهت میگم فاطمه رو بهیچوجه تنها نزاری چون واقعا این بار معجزه بوده تا بحال نشندیم زنی اونقدر به ال نزدیک باشه که بوی بد اون رو بشنوه و ال نتونه ببره
پدر بزرگم تشکر میکنه و قول میده که حتما سریعا برن پیش درویش که ساکن روستایی دور از اینها باشه
پدر بزرگ ومادر بزرگم نمیدانستن که داره ارمش قبل از طوفان اصلی رو طی میکنه و چه اینده وحشتناکی در انتظارشون هست

دوستان مابقی داستان رو فردا شب براتون میگم

یک توضیحی رو هم بدم خداشاهده داستان همانطور که گفتم مو به مو واقعیت و از زبان مادر بزرگم اینا نقل کردم و بزرگان فامیل هنوز هم این ماجرا یادشون هست و شاید بیشتر از بیست بار این ماجرا در جمع های خانوادگی توسط افراد مختلف فامیل تعریف شده و همشون تایید کردن…..

ایشالله ادامه اشو تو قسمت بعدی براتون میگم

میناگلرو

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)
اشتراک
اطلاع از
5 Comments
قدیمی ترین
جدیدترین
Inline Feedbacks
View all comments
سهیل
مهمان
سهیل
4 سال قبل

سلام خیلی خوب نوشتین آدم دوست داره بخونه…در مورد آل شنیده بودم اما اینقدر جزئیات در موردش نمیدونستم واقعا قدیمیا هرچی میگن رو باید با آب طلا نوشت….خیلی ممنون از شما

dervish
مهمان
dervish
4 سال قبل
Reply to  سهیل

من هم همین نظر رو دارم ولی اگه تیکه تیکه نمینوشتین بهتر بود

شمیلا
مهمان
شمیلا
4 سال قبل

سلام مینا جون به نظر من این خاطره از مادربزرگتون درسته. کلا جن هر نوعی( آل که نوعی جنه) اگه وسیله ای از انسان ببرن براش مشکل پیش میاد تا وقتی که اون وسیله برگرده پیش صاحبش مشکل ( هر نوعی از قبیل بیماری، بی پولی، بدبیاری،…) ادامه خواهد داشت. منم از مادربزرگم در مورد آل شنیدم میگفت زن داداشش تازه زایمان کرده بود نوبتی با خواهر زن داداشم بهش میرسیدیم . خواهر زن داداش عصر اومد من از صبح بودم پیش زن داداشم، جمع کردم رفتم دم در که زودتر کارا رو بسپرم بهش برم خونه خودم. من رفتم… بیشتر »

میناگلرو
مهمان
میناگلرو
4 سال قبل

با سلام خدمت دوستان عزیز
والا من سعی کردم ماجرا رو همونطور که مادر بزرگم تعریف کرد انتقال بدم اما در مورد اینکه چرا قسمت ، قسمت نوشتم چون خاطره طولانی هست و منم با موبایل تایپ میکنم و با موبایل کار سخت و خسته کننده ای هست از طرفی خیلی هم طولانی بشه مخاطب خسته میشه و اصلا حجم داستان رو که ببینه پشیمان میشه از خواندنش

ایشالله ماجرای مادر بزرگم که تمام بشه دو سه تا خاطره دیگه هم هست از اقوام ارسال میکنم

ArsalanTheGreat
مهمان
ArsalanTheGreat
4 سال قبل

درود ، میناگلرو عزیز ، خواهشا دیگر نگو سگ پارس میکنه ، پارس نژاد من و بیش از ۵۰ درصد مردم ایران است ، سگ درواقع هاپ هاپ یا واق واق میکنه و نباید صدای سگ را به زبان ملی ایران ، پارسی، با نژاد پارس تشبیه کنیم ؛ از داستان زیبایت هم سپاس گذارم باور دارمش.

رفتن به نوار ابزار