

NLP دارای اجزا و بندهای مهمی است که لازم است به خوبی آنها را درک کنید:
قطعا خود شما مهمترین بخش NLP هستید و وظیفه شما است که از تکنیک های NLP به درستی استفاده کنید یا خیر. ابتدا خود شما باید در حالتی قرار بگیرید که باورها و اهداف شما هم مسیر اقدامات و گفتار شما باشد. در این صورت چیزهایی را می گویید که به آن عمل می کنید و فعالیت هایی را انجام می دهید که مطابق با منش و باورهای شما باشد.
یک سری پیش فرض ها و باورهای پذیرفته شده اجتماعی وجود دارد که به عنوان راهنمای شما هستند که به طور مفصل تر در انتهای این بخش در مورد آن توضیح داده می شود.
در این بخش به بهبود ارتباطات که موجب ایجاد اعتماد و تعامل دو طرفه می شود پرداخته می شود. شما باید قادر به این شوید که جهان را از دید مخاطب خود نگاه کنید و به آن احترام بگذارید. اگر این شرط را رعایت کنید دیگران سریعا با شما همکاری می کنند. حالت اولیه این کار توجه به افراد و احترام به آنها است. ممکن است طی مراحل مختلف و طولانی لازم باشد تا اعتماد واقعی شکل بگیرد.

از توانایی های مهم مربوط به NLP این است که هم خود شما بدانید چه هدفی دارید و چه می خواهید و هم متوجه شوید که دیگران دنبال چه هستند. شما در هر حالت باید نتیجه یک کار را در هر موقعیت بدانید. بنابراین هر عمل شما هدفمندانه می شود.
بعد از اینکه تعیین کردید چه می خواهید حالا باید دقت کنید ببینید در حال به دست آوردن چه چیزی هستید. سپس بر اساس آن می توانید اقدامات بعدی را طرح ریزی کنید.
گاهی داشتن فقط یک استراتژی برای رسیدن به هدف کافی نیست. بنابراین لازم است که منعطف باشید و تعداد استراتژی های خود را افزایش دهید تا در صورت شکست یکی، از دیگری استفاده کنید.
حالا بر می گردیم به تشریح مورد دوم که در بالا اشاره شد یعنی همان پیش فرض ها و باورهای پذیرفته شده که شاید واقعا درست و جهانی نباشند و به همین دلیل به آنها پیش فرض می گوییم. آنها بخش مهمی از اصول NLP بوده و شامل بندهای اخلاقی مربوط به زندگی می شوند:
مهم نیست انتخابی که یک نفر در یک موقعیت می کند چه قدر عجیب، خودخواهانه و حتی شوم باشد و بعدا باعث تاسف خود او شود ولی به هر حال در آن لحظه، این بهترین تصمیمی بوده است که آنها می توانستند بگیرند و توان فکری آنها همین قدر بوده است. اگر به آنها پیشنهاد و انتخاب بهتری داده شود و برای آنها قانع کننده باشد قطعا پذیرای آن می شوند.

قبلا در قسمت مقدمه NLP گفته شد که حقیقت نسبی است و ما واقعیت را نمی دانیم و این باورها، دریافت های حسی و تجارب قبلی ما است که نقشه کلی از جهان را در ذهن ما ترسیم می کند. مسلما این نقشه همیشه دقیق و خالی از اشکال نیست. تکنیک های NLP به ما کمک می کند تا نقشه بهتری از جهان ترسیم کرده و اقدامات بهتری نسبت به محرک های بیرونی انجام دهیم.
ما تنها اجرا کننده استراتژی های خود هستیم و هیچ کس کار اشتباه را با داشتن استراتژی صحیح انجام نمی دهد. بنابراین اگر کارها به خوبی جلو نمی رود باید شیوه نامه یا استراتژی انجام کارها را عوض کرد.
وقتی شما انتخاب های زیادی داشته باشید آزادانه تر عمل کرده و تاثیر مثبت بیشتری می گذارید. بنابراین همیشه در حال افزایش انتخاب های احتمالی خود باشید.
حتی اگر احساس کنیم کارهای ما تصادفی و بدون هدف است در واقع ما بدون آنکه آگاه باشیم سعی داریم به چیزی برسیم.
ضمیر ناخودآگاه ما شامل همه چیزهایی می شود که در حال حاضر در خودآگاه ما نبوده و دارای همه منابعی است که ما نیاز داریم توسط آنها در تعادل زندگی کنیم.
هر کاری که ما انجام می دهیم حداقل یک هدف داشته و آن هم رسیدن به چیزی است که برای ما مهم بوده و یا نفعی در آن است. به کمک NLP می توان نیت پشت یک عمل را از خود عمل جدا کرد. مسلما انسانها متشکل از رفتار خود نیستند و اگر رفتار بهتری به آنها آموخته شود که بتوانند به هدف مثبت خود برسند از آن استقبال می کنند.

وقتی با کسی ارتباطی برقرار می کنید قرار نیست فقط در مورد فکر کردن به نیت خود باشد بلکه باید بازخورد هم ببینید. البته این بازخورد ممکن است چیزی نباشد که قبلا پیش بینی کرده اید. اگر اصلا نتیجه دلخواه شما به دست نیامد در نحوه انجام کارها تغییراتی ایجاد کنید.
فرآیند یاد گیری همان عمل کردن است.
از آنجا که ما اطلاعات جهان اطراف را از طریق حواس خود دریافت می کنیم بنابراین اگر حواس خود را توسعه دهیم و بر روی قدرتمندی آنها کار کنیم در این صورت دقیق تر عمل کرده و اطلاعات بهتری به ما می دهند و کمک می کنند که به نحو روشن تری فکر کنیم.
چنانچه در حیطه کاری خود فردی را می شناسید که به موفقیت رسیده است می توانید از کار او یک مدل بسازید و حتی آن را به بقیه نیز آموزش دهید. در این صورت هر کسی می تواند به بهترین نتیجه ای که انتظار دارد برسد. البته قرار نیست کپی برداری محض انجام دهید بلکه از تجارب آنها یاد می گیرید.
نمی توان ادعا کرد که افراد، خالی از منابع مهم برای رسیدن به هدف خود وجود دارند بلکه ممکن است ذهن آنها خالی باشد.
همان طور که می دانید ذهن و بدن بر روی هم تاثیر می گذارند. وقتی روی یکی از آنها تغییراتی اعمال می کنید دیگری هم اثر می پذیرد. بنابراین وقتی به طور متفاوتی عمل کنیم افکار و عواطف خود را هم تغییر داده ایم.
اما چرا در بند ۱۲ گفته شد که ما به همه منابع برای موفقیت دسترسی داریم؟ در اینجا لازم است که ابتدا مطلب زیر را به خوبی درک کنید:
دیدگاهی که در مورد ضمیر ناخودآگاه در برخی سیستم های روانشناسی و NLP وجود دارد با یکدیگر متفاوت است. در روانشناسی (مخصوصا در بخش روانکاوی) معمولا ضمیر ناخودآگاه را به عنوان مخزنی از عقده ها و آمال سرکوب شده می دانند. ولی در NLP تعریف ضمیر ناخودآگاه به طور کلی یعنی همه باورها، افکار و احساساتی که در حال حاضر از آن آگاه نیستیم چون ما معمولا قادر نیستیم از بیش از ۷ چیز به طور همزمان آگاه باشیم. بنابراین سایر اطلاعات در انبار ناخودآگاه باقی می ماند مگر اینکه حواس خود را به تعدادی از آنها برگردانیم تا دوباره به سطح آگاهی بیایند.
همه وقایعی که در طول زندگی خود تجربه کرده ایم توسط ضمیر ناخودآگاه ما به خاطر سپرده شده اند. در این میان باورها و اعتقادات عمیقی وجود دارند که هر چند شاید آنها را ظاهرا فراموش کرده باشیم ولی به زندگی ما سمت و سو می دهند.
برخی از افراد تصور می کنند که ما منابع درونی لازم برای رسیدن به هدف خود را نداریم در حالی که این منابع در ضمیرناخودآگاه ما هستند ولی از آنها آگاه نیستیم و تحت شرایط خاصی قابل دسترسی هستند. عمده ترین روش بهره برداری از اطلاعات نهفته ضمیر ناخودآگاه، هیپنوتیزم و خلسه است.
بنابراین دید NLP به ضمیر ناخودآگاه مثبت بوده و آن را حاوی اطلاعات مهم و ارزشمند که منجر به خرد می شود می داند. آسان ترین راه استفاده از آن این است که ابتدا از سطح خودآگاهی خود استفاده کنیم و بدانیم که از چه چیزهایی باید آگاه شویم و چگونه زندگی خود را هدایت کنیم و مسیر راه را فرمول بندی کنیم و به خواسته های خود برسیم.
رابطه ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه مانند رابطه سوارکار و اسب است. ما فرمان دهنده و تعیین کننده مسیر اسب (ضمیرناخودآگاه) هستیم. همان طور که نباید اسب را رها کرد تا راه خود را برود ما هم نباید برای تک تک قدم های اسب فکر کنیم. بنابراین باید نوعی تعادل بین ارتباط ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه به وجود آید.
یکی از پیش فرض های ۱۳ گانه که قبل تر معرفی شدند را انتخاب کنید و موقعیت سختی را در زندگی خود به یاد آورید که در آن فرد دیگری هم حضور داشته است و آرامش شما را به هم زده است. حالا تصور کنید آن پیش فرض های ۱۳ گانه درست هستند. در این صورت چه واکنشی در آن موقعیت نشان می دادید؟
برای راهنمایی به مثال زیر توجه کنید:
محمود دوستی داشت که مدام در کارهای او کنجکاوی می کرد و شبیه کارگاه ها او را سر موضوعات بیهوده سوال پیچ می کرد. محمود که ابتدا از این وضعیت به سطوح آمده بود به یاد آورده که طبق بند سوم “مردم به طور عالی کار می کنند”. بنابراین دوست او هم سطح کنجکاوی بالایی داشته و می تواند اطلاعات زیادی را از افراد جمع آوری کند و این خود یک هنر قابل تحسین است. ولی مشکل این بود که دوست او محل مناسبی برای این کار انتخاب نکرده بود و استراتژی او نامناسب بود. بنابراین محمود بهتر توانست او را تحمل کرده و با حفظ ارتباط خوب به او کمک کرد تا سبک مکالمات خود را تغییر دهد و سوالات موشکافانه خود را در مواقع ضروری که درخور آن پرسش های ارزشمند باشد نگه دارد.
ادامه دارد….
واقعا نمی دونم چی بگم ……………… سایت شما بهترین سایته بهترین سایت
براتون ارزوی پیشرفت روز افزون می کنم