قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
قدرت ماورایی حیوانات
قدرت ماورایی حیوانات
مرداد ۳۱, ۱۳۹۷
انرژی درمانی رایگان
شفادهی و دعا درمانی گروهی و رایگان
مرداد ۳۱, ۱۳۹۷

داستان ماورایی (گوی اسرارآمیز) – قسمت ۶ – نوشته محمد

داستان ماورایی

داستان ماورایی (گوی اسرارآمیز) – قسمت ۶ – نوشته محمد

– بله درست حدس زدم.. من یه روحم !!!

حس سبکی و نشاط خاصی در وجودم موج می زد تصور میکردم میتوانم هرکاری انجام دهم . از شدت ذوق ، پریدم . ناگهان در هوا به پرواز در آمدم !!! تا به حال همچنین حسی نداشتم . وضوح مناظر به حدی بالا بود که می توانستم کوچک ترین حرکت را احساس کنم ! ناگهان صدای در آمد . پدر و مادرم بودند . مادرم با گریه وارد خانه شد و با دیدن من همانجا از حال رفت . پدرم هم با عصبانیت از پدربزگرم سوال میکرد . نمی توانستم این صحنه ها را تحمل کنم . روی پشت بام رفتم ، تمام روستا از آنجا پیدا بود . ناگهان آمبولانس را دیدم که به سمت ما می آید . مرا به بیمارستان منتقل کردند و من هم دنبالشان رفتم . در راه از ماشین ها سبقت میگرفتم و از درونشان رد می شدم . جلوی درب بیمارستان بودم که ناگهان صدایی آشنا به گوشم خورد .

– کجا میری ؟ مثل اینکه خیلی داره بهت خوش میگذره .

ملا ناصر بود اما قیافه اش کمی فرق کرده بود .

گوش هایش بزرگتر و دماغش کوچکتر شده بود . از او سوال کردم و گفت به دلیل اینکه جامعه ی ارواح صادق است و چهره انسان ها آنجا معلوم میشود و با هر فکر خوب و بد صورت ارواح و حتی رنگشان عوض می شود . گفت دنبالم بیا . به روستا برگشتیم . پدر بزرگ در خانه نشسته بود . ملا ناصر یک گلدان را از روی سنگ به زمین انداخت و شکست . نمی دانستم چگونه اینکار را میکند چون من از همه چیز رد میشدم . شکستن گلدان قرار ما و پدربزرگ بود که بداند ما سالم هستیم . با صدای شکسته شدن گلدان پدر جان لبخندی زد و حس رضایتمندی در چشمانش موج می زد . بعد با ملا ناصر به سمت کوه رفتیم . در راه نکاتی را به من می گفت .

– نباید از چیزی بترسی زیرا ترس تو به آنها شجاعت می دهد و حتی می توانند بزرگتر از اندازه قبلیشان شوند . همیشه کنار من بمان و هر چه می گویم انجام بده .

هر چقدر که حرکت می کردیم ملا ناصر به چپ و راست می رفت و گاهی برای یک لحظه مکث می کرد . علتش را پرسیدم .

– چرا اینطور راه می ری ملا ؟

– هاله دفاعی دور تو نه اجازه می دهد تو بقیه را ببینی و نه اجازه می دهد کسی تو را ببیند . این هاله را من برایت ساختم . بگذار به وقتش آن را بر می دارم .

– پس یعنی ارواح دیگری هم هستند ؟

از لبخند ملیحش فهمیدم چه سوال احمقانه ای پرسیدم . کمی بعد به غاری رسیدیم . عجیب ترین نکته این بود که غار در نداشت و با ملا از سنگی رد شدیم و سپس به غار رسیدیم . در کمال ناباوری غار روشن بود . ملا به من گفت :

– دیگر وقتش است هاله را بر دارم .

سپس وردی زمزمه کرد و در چشمانم فوت کرد. حس سوزش عجیبی چشمانم را فرا گرفت. به سختی چشمانم را باز کردم . ناگهان دو نگهبان با صورت میمون و پاهایی سم مانند دیدم . از شدت ترس خشکم زده بود . کمی بعد ترسم ریخت و به یاد حرف های ملا ناصرافتادم. حس شجاعت عجیبی به من دست داد . ملا ناصر با نگهبانان صحبت کرد و سپس وارد شدیم . دیگر خبری از آن حس و حال نبود . هر چه جلوتر می رفتیم احساس خفگی به من دست میداد . سعی کردم از دیوار رد شوم ولی نمی توانستم . به ملا ناصر گفتم ولی اعتنایی نکرد . کم کم داشتم اعتمادم را به او از دست میدادم . ناگهان به درب بزرگی رسیدیم که سر یک بز و بدن یک گاو روی آن بود و دو نگهبان قوی هیکل جلوی در بود. وارد شدیم . مثل یک قصر بود . یک غول بزرگ با سر بز روی صندلی نشسته بود . ناگهان چهره ای آشنا را دیدم . دختری با موهای بلند و لباس هایی پاره ….. معصومه !!!!!..

نویسنده: محمد

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)

3 دیدگاه ها

  1. محمد گفت:

    درود.
    شرمنده این قسمت یکم دیر شد ولی این چند روز خیلی سرم شلوغ بود سعی میکنم مابقی رو زود تر قرار بدم و در ضمن اگه کسی قصد استفاده از این داستان رو داشته باشه با ذکر منبع ( سایت و نام نویسنده ) موردی نداره .

  2. شب زنده دار گفت:

    دوتا چیز…یکی لططططفااا بقیش رو هم بذار…و بعدی اینکه واقعیه؟

دیدگاهتان را بنویسید

رفتن به نوارابزار