قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
چاکرای گلو
چاکرای پنجم یا چاکرای گلو | باز کردن چاکرای گلو
مرداد ۲۰, ۱۳۹۷
انتقال فکر از راه دور
تاثیر روانی از راه دور | القای فکر به دیگران
مرداد ۲۱, ۱۳۹۷

داستان ماورایی (گوی اسرارآمیز) – قسمت ۳ – نوشته محمد

داستان ماورایی

داستان ماورایی (گوی اسرارآمیز) – قسمت ۳ – نوشته محمد

– چی ؟؟؟ منظورت چیه ؟

– خیلی ساده است . تو برای ورود به دنیای ارواح به روحت بیشتر از جسمت نیاز داری .

– نمی فهمم . اگه بمیرم اون وقت چطور ….

مثل همیشه حرفم را قطع کرد .

– خیلی سوال می پرسی . ببین من به طور موقت ارتباطت رو با دنیا و جسم فیزیکیت قطع میکنم.

– یعنی چی ؟؟؟ اصلا به من چه ؟ من که کاری نکردم . برو با رضا این کار رو انجام بده.

چشمان بزرگش برقی زدند و با چهره ای خشمگین رو به من گفت :

– اگه فقط یباره دیگه صداتو بلند کنی کاری میکنم که تا آخر عمرت مثل بید بلرزی .

آدم پر رو و شجاعی بودم ولی نمی دانم چرا دست هایم شروع به لرزیدن کردند و پاهایم سست شدند . حس کردم بدنم خالی شد . نا خودآگاه به زمین افتادم. سرم گیج میرفت و حالت تهوع داشتم . حس کردم که با موجودی بی نهایت قدرتمند طرفم . پس از مدتی حالم بهتر شد ولی باز هم کمی سرگیجه داشتم . توانستم بنشینم . اثری از ملا نبود . بلند شدم و به سختی خودم را به آشپزخانه رساندم .

یک لیوان آب نوشیدم و روی صندلی نشستم.

با خودم میگفتم : حالا چیکار کنم ؟ چطور به این ملا ناصر اعتماد کنم ؟ از کجا معلوم نمیرم ؟ اگه دوباره اون موجود بیاد سراغم چی ؟؟ در همین حال و هوا بودم و با خودم کلنجار میرفتم که صدای باز شدن در آمد .

– سلام مامان .

– سلام .

– خوب خوابیدی ؟

– آره ، مثل همیشه .

بعد به آشپزخانه آمد و رفت سراغ یخچال . یک دفعه یاد زخمم افتادم و اینکه دوباره قرار است مادر سوال پیچم کند . سریع به اتاقم رفتم و لباس آستین بلندم را پوشیدم .

بر گشتم که به پشت بام بروم که مادرم صدایم زد : به به ، چه جالب . از کی تا حالا لباس آستین دار می پوشی ؟

– می خوام صرفه جویی کنم . به جاش شوفاژو کمتر میکنم .

پوز خندی زد و ادامه داد : قربون پسرم که صرفه جویی میکنه .

خندیدم و به راهم ادامه دادم . به سمت پشت بام رفتم . تکه شیشه ها را جمع کردم . ناگهان صحنه ی اتفاقات دیشب از جلوی چشمانم رد شد . ترسی خفیف وجودم را فرا گرفت . به سرعت برگشتم .
– مامان میدونی چیشده ؟

– چی ؟؟

– شیشه پشت بوم شکسته !!

– خدا مرگم بده نکنه دزد بوده ؟!! سریع زنگ بزن به بابات بگو بیاد خونه .

مادرم بسیار حساس بود و از هیچ چیز به آسانی نمی گذشت . خلاصه پدر آمد و قرار شد پلیس را خبر کنند زیرا سابقه دزدی در محل ما زیاد بود . من و مادر هم به خانه پدر بزرگ رفتیم .

مادر بزرگم سالها پیش مرده بود و پدر بزرگم تنها زندگی میکرد . هر چه به او میگفتیم بیا پیش ما زندگی کن ، میگفت اینجا با خاطرات بی بی زندگی میکنم و نمی توانم جای دیگری بروم . البته دایی فرهاد و همسرش هم بیشتر اوقات به دیدنش میرفتند و شب می ماندند .

آن روز هم آنجا بودند. پس از کلی احوالپرسی طبق معمول به طرف کتابخانه رفتم و کتاب های قدیمی پدرجان را ورق می زدم . ساعتی گذشت و همه مشغول بودیم که پدر بزرگ گفت : من برم یه سری به شیخ بزنم . من هم که حوصله ام سر رفته بود گفتم : میشه منم بیام ؟

– آره .

در راه بوی خوش روستا حال و هوایم را عوض کرد و همه چیز را از یاد بردم. صدای گنجشکان در درخت و جیرجیرکان، ملودی زیبایی را ساخته بود . بالاخره به خانه شیخ رسیدیم . در زدم . در را که باز کرد سر جایم خشکم زد .

– م..م..ملا ناصر ؟

از سلام و احوالپرسی گرم پدر بزرگ فهمیدم که با ملا ناصر رفیق است .

خب شیخ بگو ببینم نوه ام رو از کجا میشناسی ؟

برخلاف انتظارم ملا ناصر تمام ماجرا را برای پدرجان تعریف کرد . من شکه شده بودم . پدربزرگ تلنگری به من زد و با تبسم گفت :

پس قصد داری پا جای پای پدربزرگت بذاری ؟

– پس شما ملا ناصر رو میشناسید ؟

– منو ناصر مدت هاست رفیقیم .

بعد از خاطرات بی شمارش با ملا ناصرو دردسر هایشان با اجنه و شیاطین سخن می گفت و ملا ناصر هم به نشانه تایید سرش را تکان میداد .

وقتی ملا ناصر ماجرا را برای پدرجان تعریف کرد حیرت و ناراحتی را در چهره اش حس کردم. آنجا بود که فهمیدم دردسر بزرگی در پیش دارم .

بعد از آن قرار شد پنجشنبه ها و جمعه ها به خانه پدر بزرگ بروم و با ملا ناصر صحبت کنیم.

در راه برگشت از پدر بزرگ راجع به مشکلم پرسیدم .

– پدرجان . قرار است چه اتفاقی برایم بیفتد؟

– نمیدانم ! ناصر که میگفت شومان (shooman) نشانت کرده .

– چی ؟ شومان دیگه چیه ؟

– یک ارباب شیطانی قدرتمند و خطرناک .

– ارباب شیطانی ؟….
.
.
.
.
اگه دوست داشتید لایک و نظر فراموش نشه .

ممنون .

نویسنده: محمد

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)

5 دیدگاه ها

  1. اصغر گفت:

    خیلی بهتر از دو تای قبلی بود. ادامه بده

  2. علیرضا گفت:

    خیلیی باحاله ادامه بده

  3. darya گفت:

    خیلی خوبه من عاشق اینجور داستانام لطفا هردفعه طولانی تر بنویسید وزود به زود آخه خیلی باحاله.

دیدگاهتان را بنویسید

رفتن به نوارابزار