قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
اکنکار
نقد عرفان کاذب اکنکار و پرواز روح
مرداد ۱۸, ۱۳۹۷
هیپنوتیزم
فایل صوتی هیپنوتیزم برای موفقیت تحصیلی و کنکور
مرداد ۱۸, ۱۳۹۷

داستان ماورایی (گوی اسرارآمیز) – قسمت ۲ – نوشته محمد

داستان ماورایی

داستان ماورایی (گوی اسرارآمیز) – قسمت ۲ – نوشته محمد

تنها کاری که می توانستم انجام دهم بستن چشمهایم بود . در ذهنم ناخن های تیز و بلند آن موجود را در سینه ام تجسم میکردم . در حس و حال مرگ بودم که صدایی محکم پلک هایم را گشود .

– بلند شو ترسو.

پیرمردی بلند قد ، لاغر با چشمانی درشت .

از شدت ترس اتفاقات زبانم بند آمده بود .

– ب..ب..ببخشید شما..

حرفم را قطع کرد .

– به وقتش حساب آن رضای سر به هوا را خواهم رسید . و اما تو ، می دانی وارد چه ماجرای بزرگی شدی ؟ برایت گران تمام می شود با تعریف هایی که از رضا شنیده بودم فهمیدم که پیرمرد همان ملا ناصر است .

پشت سرم را نگاه کردم . اثری از معصومه نبود . حتی آن موجود هم ناپدید شده بود . قبل از اینکه حرفی برنم ملا ناصر ادامه داد :

– خیلی شانس آوردی . اگر یک ثانیه دیر تر رسیده بودم معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد .

فعلا یک هاله ی دفاعی برایت ایجاد میکنم که از دست آن جادوگر خبیث نجات پیدا کنی ولی حالا حالا ها باتو کار دارم یادت باشد به کسی چیزی نگویی حتی به رضا . قبل از اینکه حرفی بزنم در یک چشم به هم زدن نا پدید شد. شیشه ی درب پشت بام را شکستم و در را باز کردم . یا همان ترس به رخت خواب رفتم . ذهنم پر بود از سوالات جور واجوری که جوابشان را فقط آن پیرمرد می دانست .

چشمانم را بستم تا افکارم را متمرکز کنم . چشمانم را با صدای پدرم که مشغول درست کردن صبحانه بود باز کردم . صبح شده بود . با خودم گفتم چه خواب عجیبی دیدم و خنده ام گرفت .

ولی تا نگاهم به زخم روی آرنجم افتاد موجی از ترس و اضطراب وجودم را فرا گرفت . فهمیدم که اتفافات دیشب همه اش حقیقت محض بود .

با پدر مشغول خوردن صبحانه شدم .

– پسرم ، رضا چیزیرو جا گذاشته بود ؟

– نه ، نمیدونم .

– اها . آخه دیشب انگار میگفت چیزیرو جا گذاشته .

در ذهنم رضا را لعنت میکردم که این دردسر را به وجود آورد . پدر سر کار رفت و من هم مشغول بازی شدم . از هر فرصتی برای فراموش کردن آن ماجرا ها استفاده میکردم .

ناگهان صدایی رشته افکارم را از هم گسست .

– چطوری مرد جوان .

– م..م..ملا ناصر..؟

– بله . گفتم که کار های زیادی در پیش داریم.

– اما من اصلا ربطی به این قضیه ندارم من.‌.

– چه بخواهی چه نه دیگر دیر شده .

– یعنی کمکم می کنی که مشکلاتو حل کنم ؟

– بله ولی به این آسانی ها هم نیست .

– پس زود تر بگو . دوست ندارم پدر و مادرم چیزی بفهمند فقط می خوام سریع همه چیز روشن شه .

– خیلی عجولی مرد جوان . مراحل زیادی در پیش است .

– برام مهم نیست. همین الان شروع کن .

مرحله اول چیه ؟

– اولین قدم اینه . تو باید بمیری !!!!

دوستان عزیز اگه خوشتون اومد لایک کنید و تو نظرات بگید . اگه دوست داشتید حتما قسمت بعدی رو هم قرار می دم .

 

نویسنده: محمد

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)

7 دیدگاه ها

    • محمد گفت:

      درود.
      مادر که طبقه بالا خواب است .
      ببینید اگر حوصله خواندن متن های نسبتا
      طولانی را دارید در نظرات اعلام کنید که حجم بیشتری از داستان را قرار دهم چون
      اینگونه داستان جذابیت خود را از دست می دهد.

  1. یاسین گفت:

    بقیه رو بذار زود بزار فقط این خیلی کمه اگه میشه طولانی تر بزار ممنون
    Nice
    Perfect
    عالی

  2. Sara گفت:

    داستان طوریه که انگار میخواد فقط سریع پیام اصلی رو به مخاطب منتقل کنه،
    صبح زودی چطور ارنجشو دید؟!باید دردشو حس میکرد.
    صدای شکستن شیشه رو هم کسی نشنیده!!
    واینکه کدوم مشکلاتو میخواد حل کنه؟همش دودقیقه با ملاناصر صحبت کرده ازش میخواد مشکلاتو حل کنه!!
    و اینکه میگه برام مهم نیست سریع شروع کن،
    لحن خیلی بدی داره،انگار داره با بچه ی همسایه حرف میزنه
    و اینکه هنوز هیچی نشده،تو دودقیقه اشنایی ،ملا ناصر میگه مراحل زیادی در پیش داری!!
    انگار فقط میخواد تند و تند برسه به آخر داستان.
    نمیدونم شایدم من خیلی حساسم،براهمینم خودم نمیتونم بنویسم.

  3. تنها گفت:

    سلام دوست عزیز محمد آقا.
    ببخشید داستان ماورایی باغ پدر بزرگ یادتون هست؟
    می خواستم اگه می شه قسمت دوم فصل دوم رو بزارید .
    آخه یکم دیر شد هر روز می رم و می بینم که نگذاشتین.
    در ضمن داستان هاتون بسیار عالی هستن .
    اگه زیاد وقت ندارین پس اشکال نداره .
    اما اگه می شه سریع تر لطفا.

دیدگاهتان را بنویسید

رفتن به نوارابزار