قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
هیپنوتیزم
شکستن مقاومت افراد در برابر هیپنوتیزم شدن توسط روش Non-Awareness Set
خرداد ۳۰, ۱۳۹۸
تغییر نوشته ها در خلسه
تغییر نوشته ها در خلسه
تیر ۱, ۱۳۹۸

داستان ماورایی – کشته طلسم عشق (نوشته گرگ شب)

داستان ماورایی

داستان ماورایی – کشته طلسم عشق (نوشته گرگ شب)

من در یک دهکده پیانو درس می دادم. سالها بود که این شغل من بود. شاگردان مختلفی داشتم و با افرادی از طبقه های متفاوت آشنا شده بودم. من مردی سر به زیر و ساکت بودم و بعد از پایان کلاس تدریس پیانو به خانه بر می گشتم و سیگاری روشن می کردم و غرق در مطالعات می شدم تا خواب سراغم بیاید. زندگی تکراری من به همین منوال بود. چیزی شبیه روزمرگی.

روزی شاگردی جدید وارد کلاس شد که ظاهرا خانمی خجالتی و سرد بود. او چندان با کسی گرم نمی گرفت. در چشمان او نجابت و رنج خاصی می دیدم. زیبایی چهره نداشت ولی جذابیت او عجیب بود. او درس های پیانو را سریع یاد می گرفت ولی نواخت های او همچون صورت سرد و بی روح او بی احساس بودند. حتی گاهی نشانه تنش را در او می دیدم. اعتماد به نفس کم او در چهره اش بیداد می کرد.

من سعی می کردم به عنوان جنس مخالف فاصله خود را با او حفظ کنم تا بیش از این معذب نباشد. ولی او نگاه های خیره کننده و جادویی داشت که نمی توانستم از او چشم بردارم. کلام زیادی بین ما رد و بدل نمی شد و از ساکت ترین شاگردان کلاس بود. نمی دانم چرا حضور او در کلاس در من دگرگونی عجیبی ایجاد می کرد.

دوست داشتم از مشکلاتش بپرسم و او را کمک کنم ولی مغرورتر از آن بود که پاسخی دهد. من مانده بودم و احساس طرد شدگی. گذر زمان هم صمیمیتی بین ما پیش نیاورد و همانند غریبه ای که روز اول مرا دیده برخورد می کرد. البته من هر روز بیشتر شیفته او می شدم. شیفته جذابیت و شخصیت مستقل او. ولی چه فایده که این عشق یک طرفه بود.

دیگر کلافه شده بودم. هیچ راهی برای به دست آوردن او سراغ نداشتم. تا اینکه این عشق باعث شد مرزهای اخلاقی ام را کنار بگذارم و به جادوگر سیاه شهر مراجعه کنم. مردی که کسی علاقه ای به ملاقات با او نداشت جز کسانی که دنبال اهداف شخصی خود به هر قیمتی بودند.

به خانه تاریک و محقر جادوگر رفتم و اندکی طول کشید تا سر میز بیاید و با من صحبت کند. بدون اینکه چیزی بگویم دستش را روی قلب من گذاشت و گفت چه دردی…چه آتشی…تو لایق تر از یک عشق یک طرفه هستی. طرد شدن تو به خاطر کافی نبودن تو نیست و به خاطر بی لیاقتی و احساس کمبود در آن دختر است. اگر برای طلسم عاشقی آمدی و میخواهی دختری را وارد زندگی ات می کنی که لذتی به تو نمی دهد من می توانم او را راغب به دوست داشتن تو کنم ولی نمی توانم به او عقل، وفاداری، معرفت و دلسوزی را انتقال دهم.

من که شوکه شده بودم پرسیدم مگر وقتی کسی عاشق شود خود به خود آن صفات خوب را برای من نشان نمی دهد؟

جادوگر خنده ای کرد و گفت: عشق هم فقط نوعی بیماری است. بیماری که می تواند آدم عاشق را یک روزه به نفرت بکشاند. عشق فقط خودخواهی شدید است. ولی اندکی صبر کن. این هم مانند معشوقه های قبلی فراموش می شود. می دانی چرا؟ چون خودخواهی تو می تواند هر کسی را جایگزین او کند تا خودت از زندگی لذت ببری.

حرف های او با اینکه حقیقت بود ولی بیشتر آزارم می داد.

– اما او تنها زنی است که برای من خاص است و هر طور شده او را می خواهم.

+ بله…درست مثل زن های قبلی که همه برای تو زمانی خاص بودند ولی حالا حتی نامشان را هم به یاد نداری.

– پس من چه کار کنم؟ از عشق او نزدیک است که دیوانه شوم…

+ برای من فرقی ندارد به تو طلسمی بدهم که او را عاشق خود کنی ولی وقتی پشیمان شدی دیگر سراغم نیا. صحبت با عاشقان مثل صحبت با روانی هایی است که حتی کنترل عقل خود را هم ندارند.

– لطفا طلسم عشق را بنویس…من او را می خواهم…

در حالی که اشک از چشمانم سرازیر می شد او مشغول نوشتن طلسم بود و گاهی هم اطلاعاتی در مورد او از من می گرفت. یکی از لوازم شخصی او را هم درخواست کرد که من فقط شانه آن دختر که پایان کلاس سر میز جا گذاشته بود را داشتم و هر شب به آن نگاه می کردم. جادوگر شانه را از من گرفت و نمی دانم چه کار کرد. فقط دیدم با خوشحالی می گوید چه خوب که مویی در آن است…

جادوگر طلسم را به من داد. عصاره ای هم در کنارش تهیه کرده بود که باید به نحوی به آن دختر می خوراندم. از جادوگر تشکر کردم ولی او لبخند تلخی به من زد و رفت.

فردای آن روز دیدم دختر سر کلاس نیامده. با نگرانی زیاد کلاس را تعطیل کردم و به خانه دختر رفتم. آدرس او را از برگه ثبت نامش پیدا کرده بودم. خانه ای که او در آن بود خانه ای کثیف و کهنه بود. درست شبیه یک خرابه. در زدم ولی کسی در را باز نکرد. نگران شدم که مبادا اتفاقی برای او افتاده پس با احتیاط داخل خانه شدم. همه جا به هم ریخته و اندکی تاریک بود.

از دور صداهایی می شنیدم…نزدیک آنجا شدم که شبیه اتاق بود. وارد آنجا شدم…خدای من چه می دیدم؟ دختر آرزوهای من با مردی دیگر بود…مردی ژولیده و با لباسی به نهایت کثیف. یاد حرف جادوگر افتادم که گفت این عشق یک طرفه نشانه کمبود من نیست و فقط به خاطر بی لیاقتی اوست.

فورا از آن خانه خارج شدم و دیگر هم آن دختر را ندیدم.

نزد جادوگر رفتم و موضوع را به او گفتم. گفت تا شانه را دیدم آن دختر را شناختم. او این شانه را همیشه به سر می زد و در بازار روسپی ها قدم می زد. واقعا دلم سوخت که چرا مرد باسواد و آگاهی مثل تو باید عاشق چنین دختری شود.

– ولی من هنوزم او را دوست دارم…

+ تو به احتمال زیاد خودت را دوست نداری و می خواهی با این روابط که می دانی سرانجامی هم ندارد خودزنی کنی. من که گفتم نمی شود شعور و عقل و حیا را با جادو به کسی تزریق کرد. بهتر که عصاره را به او نخوراندی…

– اگر عصاره را می خورد عاشقم می شد؟ آیا دست از کارهای زشت برمی داشت؟

+ چرا فکر می کنی عشق حلال مشکلات است؟ عشق برای افراد افسرده ای مثل تو و آن دختر فقط زهر است.

– فقط به من بگو آیا عاشقم می شود؟

+ چه بگویم…تو حرف حساب حالی ات نمی شود. بله عاشقت می شود ولی نه از ته قلبش بلکه با تاثیر موکل های جنی بر ذهن و قلب او. یک نوع اجبار…

– اشکالی ندارد…من فقط او را می خواهم…

بنابراین دوباره به آن خانه رفتم. هر چه اتاق ها را گشتم آن دختر آنجا نبود. تا اینکه ردی از خون دیدم. آن دختر غرق در خون خود بود و لحظات آخر عمر خود را سپری می کرد. بی اختیار گریه ام گرفت و سمت او رفتم.

– چه شده؟

+ مردی که با او بودم مرا با چاقو زد تا چیزی به من ندهد

– من تو را نزد طبیب میبرم…

+ دیگر دیر شده…می خواهم همینجا با آرامش بمیرم.

– نگاه کن…من عصاره ای دارم که حالت را بهتر می کند…لطفا از این بنوش و حست را به من بگو…

او نگاهی عاجزانه به من کرد و تصور می کرد من عصاره نجات برای او دارم غافل از اینکه منظورم عصاره عاشق کردن آن دختر بود. من آن قدر خودخواه بودم که می خواستم دم مرگش التماس های عاشقانه او را بشنوم. من چه قدر کمبود داشتم…

سرم را بالا آوردم و دیدم او به آرامی به پنجره خیره شده و نفس های آخر را می کشد. قلبم می خواست از جا در بیاید…بلند به او گفتم دوستت دارم…

ولی او اعتنایی نکرد. به زور شربت را به خوراندم تا حداقل یک بار هم که شده کلمه دوستت دارم را از زبان او بشنوم…او ترسیده بود و ناچارانه به من خیره شده بود.

صبر کردم تا واکنش او را ببینم ولی همچنان بی اعتنا بود. گفتم چرا دوستم نداری؟

+ چون از اول هم دوستت داشتم و این عصاره که از ظاهر آن می دانم از چه کسی گرفته ای تاثیری در بیشتر کردن عشق من ندارد. چون از این بیشتر هم نمی شود.

– پس چرا چیزی از احساس خود به من نگفتی؟

+ چون خودم را لایق تو نمی دیدم. تو مرد باسواد و معلم پیانوی روستا هستی ولی من…به هر حال بهتر بود برای اینکه احساس طرد شدگی نکنم از تو فاصله بگیرم…

اینها را در حالی که بریده بریده می گفت چشمانش را بست و از این دنیا رفت…

نمی دانستم چه کار کنم…آن قدر گیج بودم که ندانستم چگونه به خانه رفتم. عجب عشق احمقانه ای…چه قدر کوتاه بود…کوتاهی آن به این علت بود که دختری دیگر در کلاس پیانو دیدم…به یاد حرف جادوگر افتادم که می گفت: خودخواهی تو می تواند هر کسی را جایگزین او کند تا خودت از زندگی لذت ببری.

 

 

علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …

1 دیدگاه

  1. maryam_b گفت:

    سلام
    داستان زیبایی بود…..
    واقعا انسانهای عاشق پیشه هر روز عاشق یکنفر هستن ولی عشق واقعی این نیست….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار