قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
دیدن خواب پرواز روح، خود پرواز روح نیست (پست ویژه)
اسفند ۲۶, ۱۳۹۷
هیپنوتیزم با چشم
رموز هیپنوتیزم با چشم
اسفند ۲۶, ۱۳۹۷

داستان ماورایی – ملاقات من با شیاطین (نوشته ماهان)

داستان ماورایی

داستان ماورایی – ملاقات من با شیاطین (نوشته ماهان)

نمیدونم چرا و چطور، ولی از وقتی که یادمه میتونستم ارواح رو حس کنم، گاهی وقتا جن ها هم میدیدم که البته تجربم از انگشت های دستم بیشتر نیست، گاهی وقتا خوابای وحشتناکی رو میدیدم که واقعی میشد، نه دلیلی داشتم، نه علاقه ای به دیدنشون
تا تابستون سال پیش، که متوجه شدم یه مدیوم هستم که قدرت های پیش بینی قوی داره، اره، اینجا باید داستان تموم بشه اما بهتون اطمینان میدم همه چی تازه شروع شده بود
به هر دری، هر خونه ای که میشد مراجعه کردم که چطور بتونم کنترل کنم خودمو و پیش بینی هام رو اگاهانه انجام بدم تا بتونم از اتفاق افتادنشون جلو گیری کنم، ولی نشد که نشد، همه خونه ها بسته بودن درشون رو به من
هر چه جلو تر میرفتم، سنگینی و فشار چیزی رو حس میکردم، که سعی میکرد مجبورم کنه سراغ این جور چیزا نرم، که قدرتام رو پیدا نکنم
ساعت ها گذشت روز ها گذشت و من به شدت دنبال یک جواب بودم، تا اینکه در یک شب، وقتی که تازه از خواب بیدار شده بودم، یه دود سیاهی رو میبینم که از کنارم میگذره و جلوم شکل یه زن که خیلی کتک خورده و لباسش پاره هست رو میگیره
تمام احساساتم به دو حس خلاصه میشد: خوش حالی و ترس
اون زن، اون شیطان به من گفتش که اگه تحقیقاتم رو ول نکنم، اگه بازم بخوام سراغ قدرتام برم، دو سال دیگه بر میگرده و قلبم رو از سینم در میاره، درسته خیلی شوکه کننده و خنده داره، چطور یه موجود غیر ارگانیک میتونه قلبم رو در بیاره، اما میتونم بگم از حرف زدنش معلوم بود که بلوف داره نمیزنه
من همه چی رو ول کردم و دنبال زندگی عادیم رفتم، سعی کردم خوشحال باشم، چند تا دوست خوب پیدا کردم، ولی باید میدونستم که خوشی روشو برگردونده ازم
خوابام بیشتر روی واقعیت به خودشون میگرفتن، بیشتر حس میکردم این موجودات رو، خب، منم نمی تونستم نادیده بگیرم و کاری نکنم، پس دوباره رد پام رو دنبال کردم و تحقیقاتم رو شروع. یک ماه گذشت، خونمون رو عوض کردیم، منم تمام چیزایی که فهمیده بودم رو اوردم به اتاقم و چسبوندم به دیوارم، تا اینکه یک شب دوباره به خواب رفتم…
وقتی چشامو باز کردم دوباره همون دود سیاه رو دیدم که داشت رد میشد، فقط این دفعه فرق داشت، چشاش قرمز مثل خون تازه بود
به من یک نگاه کرد و تنها چیزی که میتونم بگم اینه که تمام وحشت ها و ترس هایی که مردم دنیا داشتن تجربه میکردن منم کردم، ناگهان یک داد بلند زدم که میتونستم حس کنم تا ده ها کیلومتر شنیده میشه
خانوادم بالا سرم اومدم و من بهشون گفتم خواب بد دیدم، ولی میدونستم این یک خواب بد نبودش، این واقعیت محض بود، واقعیتی که من باید باهاش روبرو بشم، باید جلوشو بگیرم، یا شایدم باید بزارم اتفاق بیفته؟
دو راه دارم: یا ادامه بدم…یا همه چیو ول کنم…

علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …

4
دیدگاه بگذارید

avatar
2 Comment threads
2 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
4 نظر دهندگان
علی خانی (مسئول روابط عمومی) مبین Alireza tiger gana نظردهندگان اخیر
  اشتراک  
جدیدترین قدیمی ترین
اطلاع از
gana
عضو
gana

ادامه بده و اگه دوباره مزاحمت شد باهاش حرف بزن و سعی کن راضیش کنی اگر هم بهت حمله کرد یا سعی کن برگردی و بیدار شی یا تو هم بهش حمله کن

Alireza tiger
عضو
Alireza tiger

این داستان بود. 😐😐😐

مبین
مهمان
مبین

ممنون از داستانی که گذاشتی.میگم نمیشه از روح نگهبان یا از فرشتگان کمک گرفت ؟!

رفتن به نوارابزار