قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
تجربه ماورایی – موجودات در خلسه (نوشته حسین)
شهریور ۲۸, ۱۳۹۷
بهبود رویه سایت آرنوشا
مشکل در ارسال ایمیل به outlook
شهریور ۳۰, ۱۳۹۷

داستان ماورایی – دوست خیالی لیزا (نوشته Alizax)

داستان ماورایی

داستان ماورایی – دوست خیالی لیزا (نوشته Alizax)

چند کیلومتری شهر ردوین در یک ایالت دور افتاده، مزرعه ذرتی تقریبا بزرگ متعلق به پیتر دلوژ وجود داشت که با همسرش کاترین و دختر ۶ سالشون لیزا توی این مزرعه زندگی میکردن
جای با صفایی بود یه خونه با معماری وسترن و چوبای درجه یک که هرچی کهنه تر میشدن عطر خوش گذشته ها به مشامت بیشتر میرسید ..
هممون بچه بودیم و خب خیلیامون دوست خیالی داشتیم، لیزا هم ازین قاعده مستثنا نبود و یه دوست داشت به اسم داز
پدر مادرشم واسه اینکه یجورایی به دخترشون احترام بزارن داز کوچولو رو جدی میگرفتن حتی در حدی که سر میز شام و ناهار هم واسه داز یه ظرف و یه صندلی‌ میذاشتن
اما خب باوری بهش نداشتن در حد یه خیال کودکانه…

سالها به همین منوال گذشت
داز دلش اینو میخواد، داز دلش اونو میخواد
– دخترم این فقط یه خیاله، دازی درکار نیست!
– هست مامان هستتتتت.
– ولی تو الان ۱۶ سالت شده بهتر نیست دیگه این خیالات کودکانه رو بزاری کناررر ؟
– مامان خیال نیست من داز رو میبینم

دیگه این قضیه پدر مادر لیزا رو نگران کرده بود، الان دیگه دخترشون یه دختر بچه کوچلو نبود اما هنوزم از داز و کاراش حرف میزد
و خب طبق منطق همیشگی والدین به اولین راهکاری که به ذهنشون رسید عمل کردن و لیزا رو پیش یه روانشناس بردن
روی صندلی های مطب نشسته بودن که:
– ماماااان
– بله
– داز اینجا رو‌ دوست نداره باید بریم
– لیزا، لطفاً بس کن.
– ولی ماما..
– لیزا گفتم بس کن

یدفه لیزا شروع کرد به جیغ و فریاد ولی اینبار جیغ فریاد عادی نبود، دیوانه بار و وحشتناک بود و همراه این فریاد های بی سابقه ناخن هاشو روی صورتش میکشید و پوست صورتشو با جای زخم عوض میکرد…
فورا و به اجبار مادر لیزا رو از مطب خارج کرد و پیتر از منشی مطب برای وقت دیگه ای نوبت گرفت.
تو راه برگشت پس از رفتن به درمانگاه و گذاشتن پانسمان هایی روی زخمهای صورت لیزا، بین پیتر و کاترین صحبتهای کوتاهی رد بدل شد:
– عزیزم بردن لیزا پیش روانشناس اشتباه بود، خودت که دیدی حتی نتونستیم به روانشناس نشونش بدیم!
– کاترین درک میکنی یا نههه! این مسئله مهمه دخترمون رو داره به جنون میکشونه
– خب خب شاید بهتره بریم مسافرت..
– نه! ساکت شو! تا الان فقط با روشای مضحک تو روز به روز این درخت خیال کشنده رو بزرگ تر کردیم و اینم نتیجشه.. حالا باید درستش کنیم.

باز جواب روی جواب، حرف روی حرف و دعوا دعوا دعوا !…
یک ماه به همین منوال گذشت و لیزا هروز بدتر از روز قبل، غمگین تر، عصبی تر، تنها تر
ولی خب دلیلش چی بود؟ اینکه بهترین دوستش رو کسی جدی نمیگرفت یا اینکه همه جا مسخرش میکردن و آوازه ی بلایی که داخل مطب روانشناس سر خودش آورده بود همه جا پیچیده بود و حالا همه به چشم یک دیوونه بهش نگاه میکردن !؟..
از دست هیچکس واسه این دختر کاری بر نمیومد و بدتر هروز مایه رنجشش بودن

بهرحال گذشت گذشت تا اینکه موعد نوبت بعدی روانشناس فرا رسید
شب قبلش باز لیزا شروع کرد و تاکید میکرد که رفتن به اونجا کار درستی نیست اما بزور قرصهای آرامبخش کاترین و پیتر لیزا رو ساکت کردن و خوابوندن
روز بعد به مطب دکتر نرویس رفتن اما درب مطب بسته بود با تکه کاغذی روی دیوار که میگفت درصورت داشتن کار مهم با این شماره تماس بگیرید

پیتر موبایلش رو درآورد و به شماره نوشته شده زنگ زد، صدایی که تلفن رو برداشت منشی مطب بود و خب پیتر صداش رو خوب می‌شناخت:
– سلام، من پیتر دلوژ هستم واسه ی امروز برای دخترم یه قرار ملاقات با دکتر نرویس داشتم
– سلام، متاسفام قربان دکتر نرویس دقیقا سه روز پیش به نحوهی فجیع خودکشی کردن !
– وای.. متشکر خدانگهدار.
– خدانگهدار.

گوشی رو سریعا قطع کرد و با چهره ای توام از نگرانی، ترس، غم و استرس رو به کاترین و لیزا کرد و همه چیزو گفت
لیزا شروع کرد خندیدن و گفت: « دیدید! داز داز داااز»
گیج و سردرگم پس از رانندگی و مقداری جر بحث داخل ماشین به خونه برگشتن و لیزا مستقیم رفت توی اتاقش و درو قفل کرد.
دخترک دقیقا همون شب با حلق آویز کردن خودش خودکشی کرده بود، کاترین و پیتر روز بعد پس از تلاش های بسیار برای جواب گرفتن از لیزا و باز کردن درب متوجه خودکشی دختر ۱۶ سالشون شده بودن و دنیایی از غم و اندوه بر زندگیشون حاکم شد
هشت روز بعد از خاکسپاری دخترشون، در جاده ی اصلی شهر ردوین در کنار جاده و داخل ماشینشون به طرز عجیبی مرده بودن
نه اثری از خفگی بود، نه خون، نه گلوله و نه حتی مسمومیت یا…
فقط مرگ بود.. مرگ بدون دلیل

هنوزم عده ای از اهالی معتقدند که خودکشی بوده و نتونستن غم مرگ دخترشون رو تحمل کنن و عده ای هم به قتل معتقدن
ولی ولی این مقدار مرگ در مدت زمان کوتاه اتفاقی بود!؟ داز خیالی بود یا واقعی ؟
اون چی بود یا کی بود که این بلا رو سر خانواده دلوژ آورد !؟ یه خیال کودکانه‌ یا موضوعی فرا انسانی !؟
هیچکس نمیدونه 🙂

نویسنده: Alizax

علی خانی (تیم مدیریت)
علی خانی (تیم مدیریت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …

3
دیدگاه بگذارید

avatar
2 Comment threads
1 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
3 نظر دهندگان
علی خانی (تیم مدیریت) فریبا رضا نظردهندگان اخیر
  اشتراک  
جدیدترین قدیمی ترین
اطلاع از
رضا
مهمان
رضا

سلام آیا اجنه می توانند اینکار را کنند چون اونا توی یک دنیای دیگه هستند

فریبا
مهمان
فریبا

سلام من دو ماه پیش اموزش دیدم موکل بگیرم الان اخراشم نور پراکنده مثل نقطه های پراکنده جلوی چششم تا شب اما هنوز موکلم روحانیم خودشو نشون نداده ،من میخواستم چشم سوم هم باز بشه خواستم راهنماییم کنید باید چیکاری انجام بدم موفق بشم

رفتن به نوارابزار