قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
سایت آرنوشا در سال جدید
فروردین ۱, ۱۳۹۸
داستان نویس برتر
انتخاب داستان نویس برتر سال (نتیجه مسابقه)
فروردین ۲, ۱۳۹۸

داستان ماورایی – دزد قلب (قسمت اول) – نوشته رضا

داستان ماورایی

داستان ماورایی – دزد قلب (قسمت اول) – نوشته رضا

سلام.
شب بود من خیلی غمگین وخسته بودم احساس تنهایی داشتم هیچ کس خونه نبود من تک وتنها داشتم فیلم ترسناک میدیم خیلی هم ترسیده بودم ولی چاره ای نداشتم باید فیلمو تموم میکردم احساس میکردم تمام ارواح در خانه ما جمع شده اند و برای کشتن من دارند نقشه میکشند به هر بدبختی بود فیلمو تمام کردم تمام وجودم از ترس میلرزید خودمو به اتاق رسوندم درو بستم ورفتم خوابیدم ازترس خوابم نمیبرد و همش تو فکر ارواح بودم که ناگهان یه صدایی شنیدم صدای جیغ بود خیلی ترسیدم خودمو زدم کوچه علی چپ چند ثانیه بعد دوباره صدای همون جیغو شنیدم اومدم تو حیاط صدا داشت از کوچه پشتی میومد رفتم بیرون همه چراغا خاموش بود انگار برق رفته بود ولی ازقضا آن شب ماه کامل شده بود به سرعت خودمو به کوچه پشتی رسوندم
اونجا نبود خواستم برگردم دیدم یه نفر داره صدام میکنه میگه رضا…رضا…
منو نجات بده…!
منوببخش…!
انگار صدای یه دختر بود…!
خیلی وحشت کرده بودم…
یه لحظه به خودم گفتم نکنه دارم کابوس میبینم…!!
ولی دوباره همون صدا تو گوشم پیچیدبه طرفش رفتم…
رفتمو…ورفتم… تا به یه درخت بزرگ رسیدم دیدم صدای گریه میاد پشتو درختو نگاه کردم یه دختر دیدم که داشت زار زار گریه میکرد…!
نمیشناختمش…
گفتم چرا اسم منو صدا میزنی؟؟
گفت من اسم معشوقمو صدا زدم اسمش رضاست!!
گفتم آها!اسم منم رضاست فکر کردم با من بودی؟؟
بهش گفتم چرا گریه میکنی…؟
گفت من در یه سرزمین ترسناک اثیرم… وفقط وقتی ماه کامل میشه میتونم به این دنیا برگردم!!
گفتم از اون سرزمین برام بگو؟؟ اونجا چطوریه؟؟
گفت وقتی وارد اون دنیا بشی بوی مرگ به مشامت میرسه هر لحظه آرزو میکنی کاش بمیری اونجا از جهنم هم بدتره اینقدر شکنجت مکنن که هر لحظه میمیری و زنده میشی اونجا به قدری انرژی های تاریک هست که نور خورشیدو نمیبینی رودخانه هاش از خونه حتی بارونشم بوی خون میده… زمین زیر پات هم سیاهه هیچ رنگی بجز تاریکی اونجا معنا نداره…
کم کم داشت کیسه ترس منو پاره میکرد
گفتم تو چرا واردش شدی؟؟؟
گفت معشوقم منو نفرین کرد!!!
من که از تعجب داشتم شاخ در میاوردم گفتم چرا؟؟
گفت منو دوست نداشت؛عاشق یه نفرد دیگه شده بود…!
منم قلبشو دزدیم…!!تا نتونه دیگه عاشق بشه… اونم منو نفرین کرد و این شد حالو روز من…!
بهش گفتم چرا قلبشو بهش نمیدیو خودتو راحت کنی…!
گفت قلبش این قدر پاک بود که اربارب سرزمین تاریکی اونو ازم گرفته… ومن قدرت پس گرفتنشو ندارم…
(پایان قسمت اول)

 

علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …

2
دیدگاه بگذارید

avatar
1 Comment threads
1 Thread replies
1 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
2 نظر دهندگان
علی خانی (مسئول روابط عمومی) نایت کینگ نظردهندگان اخیر
  اشتراک  
جدیدترین قدیمی ترین
اطلاع از
نایت کینگ
مهمان
نایت کینگ

لطفا اول داستان بگید واقعی هستش یا نه

رفتن به نوارابزار