قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
انتقال فکر از راه دور
تاثیر روانی از راه دور | القای فکر به دیگران
مرداد ۲۱, ۱۳۹۷
میزگرد ماورایی
میزگرد هفتگی ۲ (سوالات مربوط به چاکراها)
مرداد ۲۱, ۱۳۹۷

داستان ماورایی (دختر برفی) – نوشته سمیرا

داستان ماورایی

داستان ماورایی – دختر برفی – نوشته سمیرا

دختر برفی در یک کلبه برفی در کوهستان زندگی می کرد. قد او پنجاه سانتی متر بود و موهای سفید و چهره بانمکی داشت. او یک جادوگر بود ولی به کسی آزار نمی رساند. روزی پیرزنی را دید که الوار حمل می کند. خودش را به شکل طاووسی در آورد و به پیرزن نزدیک شد. پیرزن ناگهان تغییر چهره داد و به جادوگری سیاه و زشت تبدیل شد. قفسی روی طاووس انداخت و گردنبندی به گردن طاووس وصل کرد و گفت: بلاخره پیدایت کردم دختر برفی. با این گردنبندی که به تو وصل کردم دیگر توان تغییر چهره نداری و طاووس میمانی. الان تو را به بازار می برم و میفروشم. تا موقع مرگ در قفس دیگران خواهی بود و بقیه حتی نمی دانند یک نیمه انسان هستی. پیرزن جادوگر به خاطر اینکه دختر برفی جادوهای او را خنثی می کرد از او کینه داشت. او را به بازار برد و به پیرمردی فروخت.

پیرمرد طاووس را گرفت و به خانه برد. روزها با او صحبت می کرد و از تنهایی هایش می گفت. پیرمرد گفت که تمام فرزندانش او را ترک کرده اند و کسی را ندارد که به او کمک کنند. اشک های پیرمرد، دل دختر برفی را به درد می آورد.

پسر معتاد پیرمرد در خانه را زد و به زور داخل شد. پیرمرد چیزی نداشت به او بدهد. پسرش به طاووس و گردنبند گرانبهایی که به گردنش بود نگاه کرد و طمع دزدیدن گردنبند سراغش آمد. پیرمرد گفت حق نداری به او آسیب برسانی. این پرنده بی آزار است. ولی پسرش گوش نکرد و گردنبند را از گردن طاووس در آورد و دوباره دختر برفی به شکل واقعی اش در آمد. پیرمرد و پسرش خیلی ترسیده بودند و از خانه بیرون رفتند. بعد از چند ساعت پیرمرد به خانه برگشت. او دید تمام خانه تمیز شده و بوی غذا به مشام می رسد. در آشپزخانه رفت و دختربرفی را دید که با محبت به او لبخند می زند. سپس به پیرمرد گفت: تو مدتها از من مراقبت کردی و تقریبا تمام دردهایت را می دانم. به اندازه چند سالت در انبار، غذا ذخیره کرده ام و کیسه ای به تو می دهم که پر از طلا است و هیچ وقت تمام نمی شود. پیرمرد همچنان غمگین بود ولی از او تشکر کرد. دختر برفی پرسید چرا هنوز ناراحتی؟ پیرمرد گفت من قبلا حاکم این شهر بوده ام و ثروت زیادی داشته ام. همه را به فقیران بخشیدم. اما فرزندانم…می توانی کاری کنی دوباره با من خوب شوند؟ دختربرفی گفت که نمی تواند ذهن کسی را تغییر دهد چون این کار درست نیست. او فقط یک ساحر ساده است. پیرمرد گفت پس مجبورم به جادوگر سیاه شهر بگویم آنها را نفرین کند. دختر برفی از این رفتار پیرمرد تعجب کرد و گفت لطفا آنها را ببخش. اگر تنها هستی می توانم همسری مناسب برای تو پیدا کنم. دختر برفی چند ماه گشت تا همسری مناسب برای پیرمرد پیدا کند و این کار را هم کرد. سال بعد که به پیرمرد سر زد دید که رفتار او خیلی بد شده. متوجه شد همسر جدیدش همان جادوگر سیاه است که تغییر چهره داده. به پیرمرد گفت پس کمال همنشینی در تو هم اثر کرده. دختر برفی خیلی ناراحت شد و از آن پس سعی کرد دیگر به آدمیان نزدیک نشود.

نویسنده: سمیرا

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)

2
دیدگاه بگذارید

avatar
2 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
2 نظر دهندگان
Sara محمد نظردهندگان اخیر
  اشتراک  
جدیدترین قدیمی ترین
اطلاع از
محمد
مهمان
محمد

درود.
داستان در ابتدا روالی جالب و دوست داشتنی داشت ولی کماکان به طور خلاصه بود و به نحوی خشک ادامه پیدا میکرد. می توانستید به جزئیات بیشتری بپردازید و حتی متن را به رمان تبدیل کنید ولی متاسفانه داستان سرو و تهش به هم نمیخواند و به نحوی خواننده را سردرگم میکند . قلم خوبی دارید و ایده هایتان جذاب است . سعی کنید بیشتر بنویسید و برای داستان نویسی وقت و حوصله ی بیشتری بگذارید .

Sara
مهمان
Sara

سلام،چرا جادوگر سیاه،دختر برفی رو میشناسه،ولی دختر برفی نمیتونه تشخیصش بده؟!!
منم شروع کردم دلنوشته هامو بنویسم،شاید بعد مرگم چاپ شه😉
بیشتر یادداشت شخصیه… ولی از هیچی بهتره،نوشتن حس خوبی داره

رفتن به نوارابزار