قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تئوری برش زمانی در مورد آگاهی و دریافت اطلاعات
تئوری برش زمانی در مورد آگاهی و دریافت اطلاعات
آبان ۲۸, ۱۳۹۷
متوجه شدن زمان مرگ
نتیجه تحقیقی علمی: متوجه شدن زمان مرگ خود از طریق حس بویایی
آبان ۳۰, ۱۳۹۷

داستان ماورایی – جیم و نقاب جک (نوشته گرگ شب)

داستان ماورایی

داستان ماورایی – جیم و نقاب جک (نوشته گرگ شب)

جیم مردی عابد در روستایی کوچک و خوش آب و هوا در اروپای زمان قرون وسطا بود. جیم مسیحی، یک افراطی کاتولیک بود که زندگی خود را مانند کشیش ها درآورده بود. از معاشرت با زنان نفرت داشت و حتی رابطه زناشویی در ازدواج را هم شهوتی کثیف می دانست. به همین خاطر همیشه تنها زندگی می کرد و ازدواج نکرده بود. او ساعت ها کتب مذهبی و فلسفی می خواند و در مباحثات مذکور که در شهر برپا می شد همیشه شرکت می کرد و شاگردانی هم دور خود جمع کرده بود.

جیم سن چندانی نداشت و حدودا ۲۰ ساله بود ولی برای زمان چند صد سال پیش که جیم در آن زندگی می کرد و حداکثر عمر افراد حدودا ۳۵ سال بود، فردی کاملا بالغ محسوب می شد. او چهره ای فوق العاده معصوم و زیبا داشت و مسلما چنین چهره ای همواره در تیرس نگاه دختران جوان آن زمان بود ولی کسی جرات نمی کرد به او نزدیک شود و پذیرفته بودند که جیم واقعا علاقه ای به ازدواج ندارد. همچنین هوش و ذکاوت و صدای زیبا و گرم او دل هر مخاطبی که در کلاس های او شرکت می کرد را می ربود. او به خوبی عمق فلسفه و الهیات را شرح می داد و از متونی سر در می آورد که کمتر محققی توان درک آن را داشت.

جیم به قدری به قداست و پاکدامنی مشهور بود که اهالی روستا او را واقعا دارای قدرت شفا می دانستند و روزانه افراد بیمار زیادی به نزد او می رفتند تا او برایشان دعا کند.

در گوشه ای دیگر از شهر، جمعی از شیطان پرستان فعالیت می کردند و کارهای جادویی زیادی را برای رسیدن به منافع خود ولو به قیمت آسیب به دیگران انجام می دادند. آنها جیم را خطر بزرگی برای خود می دانستند. جیم به ابطال سحر و جادو وارد بود و همیشه سخنرانی هایی را در منع شیطان پرستی و اخطار به نوجوانان و جوانان برای دوری از کارهای آنها برپا می کرد.

جمعی از این شیطان پرستان نقشه ای را برای حذف جیم ولو در حد حذف نقش روانی او در روستا کشیدند. آنها نقطه ضعف جیم را می دانستند….نقطه ضعف او تمایلات جنسی بود که با نفرت دیده می شدند. آنها خواستند تا با شعله ور تر کردن این نفرت، جیم را به جنون بکشانند چون در حالت عادی هم وقتی حرف از مباحث زناشویی می شد جیم به شدت آزرده می شد.

یک شب که جیم به حیاط کلیسا رفت جمعی از مردان شیطان پرست با لباس مبدل به او حمله کردند. جیم خیلی تعجب کرده بود چون انتظار دیدن کسی را در آن موقع از شب نداشت. یکی از مردان به او گفت:

— جیم…در مورد لواط چه می دانی؟

— لطفا دهانت را ببند. من حتی ازدواج را هم کثیف می دانم چه برسد به این چیزی که تو می گویی…حتما داستان قوم لوط را شنیده ای که چگونه آن قوم به خاطر لواط هلاک شدند…

— آری می دانم…پس شب هلاکت تو هم فرا رسیده…

مردان شیطان پرست دسته جمعی به جیم حمله کردند و با بی توجهی به فریادهاش به او تجاوز کردند….جیم هم شوکه شده بود و هم شدیدا گریه و التماس می کرد…خنده مردان، صدای فریادش را خفه کرده بودند…زمان برای او به کندی می گذشت…

بعد از یک ساعت جیم را رها کردند…او در دلش از خداوند خواست تا آنها را ببخشد…ولی گریه های او خبر از یک کینه کشنده می داد… به عبارتی او دیگر همان فرد سابق نشد…سعی می کرد اتفاق پیش آمده را نادیده بگیرد ولی هر شب خاطرات تجاوز به او مانع از داشتن یک خواب راحت می شد…او نمی خواست بپذیرد که چه اتفاقی برای او افتاده…

چند روز بعد، غش کردن و تشنج های او شروع شد و گاهی بی اختیار به زمین می افتاد و گریه می کرد ولی کسی دلیلش را نمی دانست…او تبدیل به فردی غمگین و مخزون شده بود ولی سعی می کرد خود را بی تفاوت نشان دهد…شاید اگر با خودش رو راست بود و غمهایش را که در اثر این اتفاق به وجود آمده بود را می پذیرفت در این صورت می توانست بهتر خودش را درمان کند…ولی او نمی خواست ببیند که چگونه پاکدامنی او از بین رفته…او نمی خواست بپذیرد که چه اتفاقی افتاده…روز به روز با خودش غریبه تر می شد…حتی دلش نمی خواست چهره اش را در آینه مشاهده کند…

پس از چند ماه، آوازه مردی به نام جک به عنوان یک قاتل متجاوز زنجیره ای در روستا پیچید. خبر را به جیم دادند تا فکری برای این اوضاع کند و برای این قاتل دعایی بخواند تا بلکه به راه راست هدایت شود. جیم خیلی از وضع پیش آمده ناراحت بود و فورا از شاگردانش خواست تا اطلاعاتی را در مورد جک جمع آوری کنند.

آنها گفتند که این مرد هیچ گاه با چهره شناسایی نشده و فقط به پسران و مردان در تاریکی شب تجاوز می کند و سپس آنها را می کشد و جسدشان را مثله می کند و لای دیوارها می گذارد. جیم از ته وجود از این موضوع رنجیده شد و شب و روز دعا می کرد تا جک از این رفتارهای بیمارگونه دست بردارد و خودش را تسلیم قانون کند.

یک شب مردی در کنار خانه جیم مشغول جمع کردن الوارها بود. او جیم را در حال مطالعه کردن دید.

بعد از نیم ساعت مطالعه، جیم غش کرد و به زمین افتاد…مرد می خواست به کمک او برود ولی دید خود جیم بلند شده و در حالی که چشمانش بسته است به سمت کمدی می رود و لباسی نقاب دار می پوشد. به نظر می رسید او فرد دیگری شده چون کل حرکات او تغییر پیدا کرده بودند. جسارت و چابکی در حرکات او دیده می شد و شمشیری هم به صورت غلاف شده در کنار خود داشت. هیچ کس جیم را تا آن زمان با شمشیر ندیده بود…

سپس جیم به سرعت از بالای دیواری پرید و در سیاهی شب محو شد…مرد به تعقیب او پرداخت و بعد از چند دقیقه جیم را در برابر پسری زیبا در انتهای یک کوچه خلوت دید…فکر کرد آنها دارند با هم صحبت می کنند ولی وقتی به دقت گوش کرد متوجه شد که پسرک دارد التماس و گریه می کند. جیم در حالی که شهوت از تمام حرکات او می بارید ابتدا شمشیر را در شکم پسرک فرو کرد و سپس به او از همان قسمتی که با شمشیر دریده بود تجاوز کرد. بعد از چند دقیقه هم سر او را برید و لای دیوار گذاشت.

مرد ناظر که نامش ژوزف بود خیلی ترسیده بود و حتی توان فرار هم نداشت…جیم نگاهی به او کرد ولی با بی تفاوتی از کنارش رد شد…

فردای آن روز مرد به دیدن جیم رفت تا دلیل آن کارهای کثیفش را بداند. او فهمیده بود که جک و جیم در واقع یک نفر هستند. وقتی چیزهایی که دیده بود را به او گفت جیم با تعجب با مرد نگاه کرد و حرف های او را تکذیب کرد…او گفت شب بعد از مطالعه کتاب خوابیده و هرگز از خانه بیرون نرفته. جیم واقعا هم خبر نداشت که به اختلال دو شخصیتی دچار شده. در واقع او دو شخصیت جداگانه داشت…یکی جیم مقدس و دیگری جک قاتل متجاوز…هر چیزی که جیم در خودش سرکوب کرده بود در جک متظاهر شده بود…حتی آن نفرت از تجاوز…او تصور می کرد متجاوزان شیطان پرست را بخشیده ولی در واقع نفرت از آنها شخصیتی به نام جک را در او ایجاد کرده بود. چون او نمی خواست نیمه تاریک وجود خودش را بپذیرد بنابراین از وجود شخصیتی به نام جک در خودش بی اطلاع بود.

در آن زمان کسی از دو شخصیتی بودن چیزی نمی دانست بنابراین آن مرد ناظر یا همان ژوزف تصور کرد جیم دیوانه شده است. ولی از خودش پرسید پس چرا آن شب جیم یا همان جک به او حمله نکرده؟ شاید جک حرف های بیشتری برای گفتن داشت و به ژوزف هم اعتماد بیشتری داشت چون سالها دوست هم بودند.

شب دیگر فرا رسید و پس از اینکه جیم دوباره غش کرد و به جک تبدیل شد و یک نفر را هم کشت و به او تجاوز کرد ژوزف دنبال او راه افتاد. جک به یک خانه متروکه رفت تا استراحت کند. ژوزف در را زد و سپس وارد خانه شد.

جک سرش پایین بود و انگار انتظار ورود ژوزف را داشت. ژوزف گفت:

— جیم! چه بر سرت آمده؟

— لطفا مرا جیم صدا نکن…او یک بی عرضه ترسو است. او حتی نمی خواهد خودش را بشناسد واقعا برای شاگردان آن عوضی متاسفم که چگونه او را استاد خود می دانند.

— ولی…چرا این گونه شدی؟ واقعا حس می کنم با دو نفر متفاوت صحبت می کنم…

جک سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد…دیگر خبری از معصومیت چشمان او نبود…حتی می شد شیطان را در برق چشمانش مشاهده کرد…

— جیم، لطفا بگو از کی این گونه شدی؟

— تصور نکن این دو شخصیتی بودن برای من عجیب است. من هویتی هستم که سالهاست جیم آن را فراموش کرده تا تصور کند قدیس است…آیا او گفته چگونه به دنیا آمده؟

— بله! گفت مادرش زنی مقدس بود که با مردی فوق العاده پاک و مهربان ازدواج کرده است و او به دنیا آمده تا پاکی آنها را ادامه دهد…

— هاهاها…چه مزخرفاتی…پس بدان…مادر من یک هرزه بود…من و مادرم سالها در همین کلبه زندگی می کردیم و او از طریق فاحشگی امرار معاش می کرد…حتی من را که ۵ ساله بودم را هم به مردان می فروخت…از مادرم متنفر بودم و همین طور از بقیه زنها چون هر زنی مرا یاد مادرم می اندازد به همین خاطر همیشه از ازدواج متنفر بودم….حتی ازدواج را هم کثیف می دانستم…می دانی؟ من یک حرام زاده ام…

ژوزف از تعجب چشمانش گرد شده بود و به لکنت افتاده بود…

جیم ادامه داد که:

— وقتی می دیدم مادرم با چه خفتی پول جمع می کند و چند بار هم توسط مردان متجاوز کتک خورده بود و پولی نگرفته بود تصمیم گرفتم او را بکشم…نه از سر نفرت…بلکه از سر دلسوزی…تا دیگر زنده ماندن او را زجر ندهد…

اشک از چشمان جیم مانند چشمه جاری می شد و صدایش پر از درد و رنج بود…

— وقتی او را با چاقو کشتم تا دو سال عذاب وجدان شدید داشتم…خانواده ای که مرا به سرپرستی گرفته بودند گفتند تا مدت ها تب داشتم و غش می کردم…پس از پایان آن حالتها من دچار فراموشی موقت شدم و یادم رفت مادرم که بوده و با او چه کردم…نامادری ام به دروغ گفته بود که پدر و مادرم افراد قدیس و پاکدامن بودند و بعد از مرگشان مرا به دست او سپرده اند تا راه پاکشان را ادامه دهم…سپس به من انجیل آموخت و خودم بقیه چیزها را هم آموختم…من نمی خواستم فقط مذهبم را ادامه دهم بلکه می خواستم با پاکدامنی بیش از حد، خاطره گناه کشتن مادرم و تن فروشی اجباری خودم را که مخفیانه ذهن ناهوشیار مرا آزار می داد را خاموش کنم…

ژوزف از تاسف به زمین خیره شده بود و حرفی نمی زد…

— جیم: می دانی ژوزف؟ من همیشه از لذت جنسی فرار می کردم چون آن مرا یاد مادرم و کثافت کاری های او می انداخت ولی شبی که به من توسط شیطان پرستان تجاوز شد واقعا لذت بردم…

— چی؟ اخیرا به تو تجاوز شده؟

— من شرم می کردم تا آن خاطره را مرور کنم. ولی الان که این شخصیت جدید را دارم هم می توانم با تجاوز به دیگران لذت جنسی ام را تجربه کنم و هم نفرت چند ساله ام را با کشتن مردان که مرا یاد متجاوزان مادرم می اندازد خالی کنم…

— تو واقعا بیمار هستی…نکند جن زده شده ای…ولی نه…حسم می گوید خاطراتت واقعی است چون همیشه رفتارهای افراطی ات برایم عجیب بوده است…به هر حال وقتی فردا صبح بیدار شوی دوباره جیم می شوی و احتمالا حرف های الانت را فراموش می کنی…من به شخصیت جیم تو چه بگویم و چه پیامی را از طرف تو ببرم؟

— او هرگز حرف تو را باور نمی کند…او از پذیرش گناهان خود گریزان است…او از سایه خود می ترسد…اگر اجازه می داد مرا بشناسد و خاطرات تلخش را هضم کند این گونه دو شخصیتی نمی شد…اگر از من بگویی فکر می کند به او تهمت می زنی…بهتر است از او دور شوی…

— ولی جیم…من دوست تو هستم و اجازه نمی دهم این گونه خودت را رها کنی…حتما راه درمانی دارد…از تو می خواهم با دست خط خودت حرف هایی که گفتی را روی کاغذ بنویسی تا به او بدهم. او می فهمد که دست خط خودش است و باور می کند تو خودش هستی…تمام خاطرات تلخت را بنویس….تمام احساساتت را…سپس به او انتقال می دهم…

جیم همین کار را کرد و یادداشت را نوشت و به ژوزف داد تا فردا بعد از آنکه دوباره با شخصیت دیگرش بیدار می شود به او بدهد…

وقتی صبح شد ژوزف به نزدیک کلیسا رفت…ظاهرا جیم دوباره در شخصیت مقدس خود فرو رفته بود و مشغول درس دادن به شاگردانش بود…

ژوزف خیلی استرس داشت و یادداشت را در کف دستش می فشرد و مطمئن نبود که بلاخره آن را به جیم بدهد یا نه…شاید با دانستن آن حقایق، جیم بخواهد خودکشی کند…شاید هم با شناخت بعد تاریک وجودش شفا پیدا کند و از خودش فرار نکند…

پس از اتمام درس، جیم با لبخند به سمت ژوزف رفت…باور کردنی نبود…دوباره معصومیت به چهره جیم برگشته بود و انگار آن شخصیت مخوف دیشبی نبود…

جیم گفت: خوشحالم که تو را بعد از مدت ها می بینم. آیا خبری شده؟

— راستش را بخواهی نمی دانم خبر خوب است یا بد…ولی می خواهم چیزی را به تو نشان دهم که شاید باعث شود زندگی تو تغییر کند…

— تو که می دانی من همیشه شیفته شناخت بیشتر و تحول در زندگی بوده ام. پس لطفا با من راحت باش.

— به خودشناسی چی؟ آیا به آن هم علاقه ای داری؟

لحظه ای جیم دچار هراس درونی شد…واژه خودشناسی و کلا هر کتابی که به آن مربوط می شد او را به هراس می انداخت و با اینکه اطلاعات مذهبی و فلسفی زیادی داشت ولی هیچ گاه در مورد خودشناسی نخوانده بود و همیشه از آن گریزان بود.

— نمی دانم…اگر صلاح می دانی آن چیزی که می گویی را به من نشان بده…

— قبل از اینکه این کار را بکنم سوالی از تو دارم. آیا اگر بگویم هرزه ترین آدم روی زمین هستی ناراحت نمی شوی؟

— ژوزف! آیا من به تو بدی کرده ام؟ لطفا مرا ببخش ولی این قدر از من عصبانی نباش.

— من عصبانی نیستم. فقط می خواهم بدانم اگر بپذیری یک حیوان به تمام معنا هستی چه کار خواهی کرد؟

— من به تو گفته بودم این قدر مست نکن چون واقعا عقلت را از دست داده ای و حرف های توهین آمیز می زنی.

— فقط یک درصد فکر کن حرفهایم راست باشند. خواهشا فکر کن…

جیم من من کنان گفت:

— در این صورت کارم تمام است…من سالها زحمت کشیده ام تا مردی خوب و پاک باشم…اگر بدانم زحماتم به هدر رفته و پیشرفتی نکرده ام قطعا دیوانه خواهم شد…

— فکر نمی کنی این راهی که می روی پیشرفت نیست و هر چه زودتر جلوی آن را بگیری خودش یک موفقیت است؟

— کدام راه؟

— به من بگو چرا ازدواج نمی کنی و از زنان متنفری؟

— یعنی مشکل همین است؟ من نیروی جنسی ندارم و زنان را هم وسیله دور شدن از معنویات می دانم. چه دلیلی دارد یک مرد این قدر به زنی نزدیک شود؟ حداقل برای من که قدیس هستم معنا ندارد.

— آری…گویا لک لک ها تو را از آسمان آورده اند و خودت زایده رابطه پدر و مادرت نبوده ای…

— فرق می کند…

— چه فرقی؟

— چون آنها پاک بودند و فقط یک بار رابطه داشته اند و بعد هم از هم دور شدند و کار بد جنسی نکردند با اینکه ازدواج هم کرده بودند….

— خدایا…باورم نمی شود این قدر ابله هستی…فکر می کنم با تو حرف زدن فایده ای ندارد…تا وقتی آماده نباشی حقایق را بپذیری من آن یادداشت را به نو نشان نمی دهم…

جیم با تعجب به او نگاه کرد…ژوزف از او دور شد و تا مدت ها همدیگر را ملاقات نکردند…این در حالی بود که ژوزف هر شب پیش جک که شخصیت دیگر جیم بود می رفت و با او صحبت می کرد…ظاهرا درد و دل کردن برای جک باعث شده بود کمی احساس سبکی کند.

— چرا یادداشت را به جیم نمی دهی؟

— او منطقش صفر است…او دیوانه است…شاید تو خلافکار باشی ولی حداقل با خودت رو راست هستی ولی او انگار حیات ندارد و چرت و پرت می گوید…

— گفتم که بی فایده است…

— وقتی از ازدواج گفتم نزدیک بود کله مرا بکند….

مدت ها گذشت و ژوزف تغییری در جیم ندید…او همیشه از رو به رو شدن با خود هراسان بود و حتی نمی خواست ژوزف را ببیند.

چند مدت گذشت و جک در یکی از تجاوز های شبانه به ضرب تیر یک نگهبان مجروح شد…ژوزف مدتی از او پرستاری کرد ولی عفونت به تمام بدنش سرایت کرده بود و در نهایت درگذشت…

ژوزف از اینکه نتوانسته بود ماموریت خود را کامل کند غمگین بود و یادداشت را هم برای آخرین بار نگاه کرد و آن را سوزاند تا دست کسی نیفتد..

او جسد جک را با لباس های شخصیت جیم مزین کرد و به روستا برد…جای زخم را پوشانده بود تا کسب شک نکند همان جک است که تیر خورده. مردم روستا سراسیمه و با چشمان گریان دور جسد او را فرا گرفتند.

ژوزف گفت: امروز مردی بزرگ از میان ما رفته است…او در جنگ با جک کشته شد چون نمی خواست جک به فردی دیگر آسیب برساند. نهایت اینکه هر دو زخمی و مجروح شدند. جسد جک در دره ای افتاد ولی جیم را توانستم پیدا کنم. او از شما خواست تا گناهان جک را ببخشید…او دیگر مزاحم شما نمی شود…او لکه سیاهی بود که توسط سفیدی جیم محو شد و از بین رفت…

اشک در چشمان مردم حلقه زده بود و به شهامت و بزرگی جیم افتخار می کردند و جنازه او را با احترام دفن کردند و هیچ کس از راز جیم و جک خبردار نشد و ژوزف آن را برای همیشه به سکوت ابدی سپرد.

 

 

علی خانی (تیم مدیریت)
علی خانی (تیم مدیریت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …

دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
اطلاع از
رفتن به نوارابزار